سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2014/7/26
...
زندگی یک بازی استراتژیک است؛ در این بازی باید بلد باشی چطور لحظه به لحظه پوست عوض کنی و به طعم و خواست دیگران، خودت را عیار نمایی. لازم نیست واقعا دانشگاه بروی، می توانی به راحتی در فیسبوک بنویسی که در فلان دانشگاه لندن درس خواندی؛ یا حتا اول نامت یک "دکتر" اضافه کنی و منتظر بشینی تا دو سال دیگر کاملا جا بیفتد و ثمر بدهد. لازم نیست بین سه شهر سرگردان باشی و برای یک درس سه ساعته 15 ساعت با قطار طی طرق کنی. بنشین، لاف بزن، از دیگران بنا به سلیقه شان تعریف و تمجید کن، کارت راه می افتد، وزیر هم می شوی!

اما اگر بازی را بلد نباشی و قواعد پیچیده آن را پشت گوش اندازی؛ یا به اندازه کافی "چشم سفید" نباشی، همان به که بروی پناهنده شوی و از پول مالیات دهندگان تا آخر عمر ارتزاق کنی و خوش باشی. اما اگر بی قاعده پا به سیاست ماندی و بی دلیل چرت و پرت نوشتی، ابلهانه است اگر فکر کنی زخم نمی خوری. در نکوهش خشونت و طالبان اگر بنویسی، تاوانش را در قلب آلمان می پردازی؛ اگر اینجا نمی توانند سرت را قطع کنند، حداقل دست و پایت را از کار، ویزا و بورسیه قطع می کنند!

و این گونه است که درخت ها ایستاده، اما تنها می میرند!

+ عاصف حسینی
2014/7/20
اندوه سفر

روی پلکم نشسته است ...

+ عاصف حسینی
2014/7/12
دولت وحدت ملی؛ دموکراسی افغانیزه

سال ها پیش، وقتی برای اولین بار وارد افغانستان شدم، از جمله چیزهای عجیبی که دیدم اتومبیل های لوکسی بودند که با زنگوله و پوپک تزئین شده بودند. بعدها که اتومبیل های چند ده هزاری "لکسس" وارد کابل شد، رانندگانی را هم دیدم که پیراهن تنبان افغانی داشتند، نصوار می کشیدند و آهنگ قطغنی را با صدای بلند گوش می کردند؛ گاهی هم کنار خیابان "شهر نو" پارک می کردند تا همان گوشه ها "قضای حاجت" کنند.

روزهایی که کابل را ترک می کردم، چنین شگفتی هایی رنگ و رو باخته بودند. دیگر از این که زنگ موبایل کسی "الله اکبر" باشد تعجب نمی کردم؛ یا این که گره نکتایی فلانی زیر انبوه ریشش گم شود. خلاصه برداشت من این شد که "فرهنگ غنی افغانی غالب است و هر آنچیزی که وارد این مرز و بوم شود، بیدرنگ افغانیزه می شود؛ چه اتومبیل بنز باشد، چه موبایل اپل".

امروز ماجرای "عبدالله و غنی" دو دکتر باسواد مملکت باز مرا به یاد "افغانیزه شدن" پدیده ها انداخت. جان کری، پس از دو روز سر و کله زدن با این بزرگان سرانجام گفت که پس از شمارش کل آرا، فرد برنده باید بلافاصله "دولت وحدت ملی" اعلام کند. اگر این یک امر آمرانه از سوی کاخ سفید باشد، به چشم؛ اما اگر راهکاری دموکراتیک برای حل بن بست دموکراسی نوپای افغانستان باشد، جای بحث دارد.

اول این که نظام سیاسی افغانستان، نظام پارلمانی نیست که در آن احزاب بر حسب تعداد کرسی ها، گاه دولت ائتلافی تشکیل دهند و به جبر یا رضا، برنامه های خود را تلفیق کنند؛ آنچنانی که فعلا در آلمان "ائتلاف بزرگ" از دشمنان دیرینه یعنی سوسیال دموکرات ها، دموکرات مسیحی ها تشکیل شده است. وقتی نظام ریاستی است، طبق قانون یکی از نامزدان برنده میدان می شود و بر اساس برنامه خود کابینه و حکومت تشکیل می دهد. تکلیف بازنده ها مشخص است؛ آنان چون موفق نشدند و برنامه سیاسی شان مورد توجه رای دهندگان قرار نگرفته، باید تا دور بعد صبر کنند و یا در قالب "اپوزیسیون قانونی" به تبلیغ و رقابت بپردازند.

دوم این که اگر قرار است بین دو کاندیدا "دولت وحدت ملی" شکل بگیرد، چه لزومی دارد که چند میلیون رای دوباره باز شماری شوند. چه لزومی دارد که جامعه افغانستان در بلاتکلیفی به سر ببرد؛ اصلا چه لزومی داشت که دور دوم برگزار شود. پس از دور نخست، همان نفرات اول و دوم "دولت وحدت ملی" تشکیل می دادند و مزاحم وقت و آبروی شهروندان محترم افغانستان نمی شدند.

سوم این که، این سخن اشرف غنی، کسی خود را دانشمند بی بدیل جامعه بشری می داند، بسیار بی اساس و مضحک است: "ما بدین باور هستیم که اگر برنده همه قدرت را بگیرد، برای افغانستان خوب نیست. ما باید به تمام افغانها اطمینان بدهیم که هر رای آنها حساب می‌شود".

بدون شک، جامعه پویا و سالم، جامعه سیاسی پیشرو نیاز مبرم به فضای "رقابت سالم" دارد؛ اما افغان ها از آنجایی که در هر جنگی همیشه گوشه "معامله" را باز می گذارند، همواره در مقاطع اصلی تاریخ جورآمد کرده اند؛ طوری که حالا سرنوشت ما این است!

به نظر من، پس از شمارش تمام آرا نه تنها "دولت وحدت ملی" نباید شکل بگیرد، بلکه باید فرد متقلب مجازات شود. فرد برنده هم بی درنگ کابینه ای "همسان و همگون" را تشکیل دهد و با حفظ حقوق اساسی شکست خوردگان، برای پنج سال آینده برنامه کارآمد تعریف کند. این گونه افغانستان قادر خواهد بود که گام محکم و اساسی را در نظام سیاسی نوین خود بگذارد. در غیر آن، "دولت وحدت ملی" یعنی "دموکراسی افغانیزه شده" یعنی "پیرهن تنبان و نکتایی" یعنی همان "تقسیم قدرت عنعنوی در خیمه لویه جرگه" ... یعنی هرچیز به جز "رای مردم"!

بدرود

 

 

+ عاصف حسینی
2014/7/11
شاعر استرالیایی برای "تقلب کاری" اشرف غنی شعر گفت

'In the Race for Fraud'

 
It’s not how good you are
That makes for the best leader
But how much you count;
Two and two don’t make three
But it’s close enough and
When your first and last names
Are the same, it doesn’t give
You a double claim in the race
For fraud
 
If two and two don’t make three
Count and count again until you
Get what you want: practice,
Practice! That’s how you get an
Accountancy degree — the people’s
Decree: Forget democracy, forget
Peace, forget the initial results.
Best vote for the Commission who
Will decide your ruler.
 
Martha Landman
 
Martha Landman writes in North Queensland, Australia. Her latest work has appeared in egg
poetry, Beakful and Jellyfish Whispers
 
Source: Poetry24
+ عاصف حسینی
2014/7/8
عددهای عجیب و نتیجه انتخابات!
سال ها پیش که دانشجوی فلسفه بودم در دانشگاه کابل، علاقه ای برای کسب شاگرد اولی یا چندمی نداشتم؛ فقط در حد توان درس می خواندم و منتظر نتیجه می ماندم. اما دوستان دیگر می دانستند که نمره درس ها چقدر سرنوشت ساز است و ارتباط مستقیمی به آینده شان دارد. آنها برای نمره می جنگیدند. چند استاد داشتیم که نتیجه درس های خود را آخر مضامین دیگر اعلام می کردند. آنها منتظر می ماندند تا ببینند که "اول نمره"، "دوم نمره" و "سوم نمره" در دیگر مضامین چند می گیرند تا بر آن اساس، نمره نهایی خود را تنظیم کنند. بوده زمانی که دقیقا مضمون آخری  من را چهل نمره پایین دادند تا نفرات اول تا سوم از جای خود بیجای نشوند.

حالا هم نتایج اولیه انتخابات شگفت انگیز است؛ از همان قاعده به نوعی پیروی می کند. اشرف غنی 56.44 و عبدالله گویا 43.56 درصد رای گرفته اند. هیچ کس نگفت حتا یک دهم درصد هم "رای سفید یا باطله" وجود نداشت؟ هیچ کس نگفت در دور اول انتخابات که 6.6 میلیون نفر شرکت کردند چطور شد که دور دوم به بیش از 8 میلیون نفر رسید؟ نکند عده ای از وریرستان تشریف آوردند؟

خلاصه، عددها چقدر شگفت انگیزند در کل!!!

نکته: از یک سو با گردن کجی و مظلوم نمایی می خواهند تقلب را بپوشانند؛ از سوی دیگر خود را منفجر می کنند. در شگفتم که غربی ها چرا آنانی را ارج می گزارند که فرزندانشان را می کشند!!

از وبسایت رسمی من هم دیدن کنید. سپاس

+ عاصف حسینی
2014/7/5
چهار پاره یک لحظه - شعر

یک:

شایعه می سازند، با هم بودیم

با هم رقصیدیم، خندیدم بوسیدیم

چه دروغ های دوستداشتنی!

 

دو:

شناورم در رودخانه ای آرام

شناور در خاطراتی روشن

حرف هایی ناگفته، خنده هایی یواشکی

ما به کدام زبان باید سخن بگوییم

که نه حسرتی در دل من بماند، نه شکوه ای در تو

به کدام زبان باید ببوسمت

تا گونه ات گل بیندازد

و لب هایم آتش بگیرند؟!

 

سه:

مرا چه تلخ مومیایی کرده اند

که راه می روم اما به جایی نمی رسم

که حرف می زنم، اما نمی شنوم

می خندم، گلی اما شگوفا نمی شود

می گریم، هیچ درختی به پرنده هایش نمی اندیشد

تنها خیابان خیابان خیابان

بتون های آیینه کاری

و سایه های متحرک

این کناره رودخانه هیچ پرنده ای را به هجرت وا نمی دارد

با کدام موم دهانم را بسته ای، روزگار؟!

 

چهار:

کمی بخند برایم

کمی حرف بزن

سعی می کنم چشم هایم را باز نگهدارم

و گوشهایم را تیز کنم

فقط حرف بزن

پیش از آن که به موزه برگردانند مرا

کمی پیش از غروب آفتاب

 

5 جولای 2014

 

+ عاصف حسینی
2014/6/30
پاریس جای قشنگی باید باشد - داستانک

فکر می کنم پاریس جای قشنگی باید باشد وقتی توریست های ولگرد نیستند. همان توریست هایی که دوربین عکاسی را  انگار بسته اند به چشمشان؛ از درخت، شاخه، برگ، آسمان، آدم، سایه و هرچه که دیده می شود، مرتب عکس می گیرند. لجت می گیرد. دلت می خواهد پای یکی شان گیر کند به لبه پیاده رو؛ مطمئنم از همان لبه پیاده رو هم عکس می گیرد!

پاریس جای قشنگی باید باشد با کافه های دنجی که از عشاق پرند. همان کافه هایی که دلت می خواهد بروی پشت میز گردوی قدیمی بنشینی، پالتویت را دربیاوری و قهوه سفارش بدهی؛ بعد روزنامه یا مجله مد باز کنی و مثلا بخوانی که جرج کلونی با فلان خانم زیباروی باسواد که آکسفورد و کمبریج درس خوانده، ازدواج می کند. بعد به یاد "کاکا غلام" بیفتی که همین پارسال سه تا گوسفند داد و زن سومش را گرفت. می گویند تازه عروس همسن "لیلما" کوچکترین دخترش است.

مجله را ورق می زنی و بی تفاوت به جوانانی که مشغول بوس و کنارند، مشغول سوال ها و خیالاتت می شوی؛ مثل همان شبی که رفتی رستوران ایرانی. میز دو نفره ته سالن مثل همیشه برای تو خالی بود. آیپد و تقویم را درآوردی و از روی یکی بر دیگری نوشتی؛ روایت روزهای تکراری ات را البته...

تنها کسی که آن عصر پاییزی مشتری رستوران بود، تو بودی. انگار زود رفته بودی و هنوز مشتریان نیامده بودند؛ یا شاید هم وسط هفته بود؛ یا شاید هم مشتریان ایرانی که حساب و کتاب ندارند، آن شب حوصله سرما و باران را نداشتند و ترجیح داده بودند خانه بمانند.

تنها کسی که آن اطراف بود، همان خانم مهماندار بود که مدام می آمد و می پرسید: "چیزی نمی خواین؟ همه چه خوبه؟" و تو می گفتی: "یک چایی دیگر...". خانم مهماندار لاغر اندام و جذاب بود، از همان هایی که آدم اول از همه به انگشتش نگاه می کند که حلقه دارد یا نه؟! مجبور بود لبخند بزند؛ گویا روز اول کارش بود. صدای زن رستورانچی از آشپزخانه می آمد که به شوهرش می گفت: "بلده بره سر کاسه... دو سه تا سفارش هم امروز گرفت". منظورش از "کاسه" همان دخل بود که به آلمانی می شد کاسه!

+ عاصف حسینی
2014/6/22
یعنی هیچ

وقتی شاعری سکوت می کند، یعنی حالش خوب نیست؛ یعنی چشمانش به سقف میخ شده اند و در حیرتی عمیق فرو رفته است. وقتی سکوت می کند کلماتش سردرگم شده اند و نمی دانند با حس جدیدی که از اعماق یک معدن زغالسنگ بیرون کشیده شدند، چطور رفتار کنند. شاعر که سکوت می کند همه چیز را از همه کس عاریه می گیرد؛ و این گونه در بیخودی تلخی غوطه می زند...

چه دانستم که این سودا مرا زین‌ سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیجون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پرخون
زند موجی برآن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هرتخته فروریزد زگردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی درآن دریا کفی افیون

یا حضرت مولانا

+ عاصف حسینی