سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2015/2/26
تغییر بنیادین

 

انسان ها گاهی "كم می آورند". من هم این روزها كم آورده ام. "این روزها" یعنی خیلی وقت، چند ماه و شاید چند سال. آدم ها در دوره های سنی خود بارها شكل می گیرند، به اوج می رسند و دوباره قالب را می شكنند تا نوع دیگری از "بودن" را تجربه كنند. در این میان، شكل گرفتن هر دوره با پرسش های فراوان و كنكاش آغاز می شود؛ و با رسیدن به بن بست، یعنی برخورد به پرسشی كه تمام نظم چیده شده را زیر سوال می برد، پایان می یابد. من بارها این كنكاش و قالبگیری و قالب شكنی را تجربه كرده ام. گاهی طولانی و دردناك بوده اند؛ اما به هرحال مسیر ناگزیر بزرگ شدن بودند. 

این روزها اما كم آورده ام. دچار شك و تردید عذاب آوری هستم كه بیش از حد دارد طولانی می شود. خودم را رها كرده ام در معرض هر حادثه و ماجرایی كه سر راهم می آید. كاملا "منفعل" شده ام و نه قدرت تصمیمگیری دارم، نه می خواهم درباره چیزی فكر كنم. رها مانند تكه چوبی شناور در رودخانه ای خروشان كه مدام به صخره ها می خورد.

این بی ارادگی اگر چه خود كشنده است، اما حتا خیال بی اراده بودن نیز به مرگ آوری اش می افزاید؛ آن هم برای كسی كه همواره فكر می كرده شخصیت قوی و مستحكمی دارد. 

من "عاصف" بار دیگر به تزلزل "خوب" و "بد" دچار شده است. دروغ می گوید و بی آن كه لختی به عواقب چیزی بیندیشد، تن به ماجرا و حادثه می دهد. هم می ترسد، هم بی باك است؛ بی باكی ناشی از شجاعت نه، بلكه ناشی از "بی خیالی" و وادادگی. من مدت هاست از خودم می ترسم.

گاهی اما بخش توجیه گر ذهنم كمی این تحلیل درونی را تلطیف می كند. یعنی شاید مسبب همه نارسایی های خودم "خودم" نباشم. معتقدم شرایط بیرونی به طور جدی بر رفتار و حتا نظام ارزشی ما تاثیر می گذارد؛ مثلا یك جاهایی دیگر نمی توانی ایده آلیست باشی وقتی ضربات جبران ناپذیر به خاطر اعتماد و صداقتت بخوری.

ما به سادگی می توانیم دیگران را متهم كنیم كه دروغ می گویند؛ و به شكل بدبینانه اش بگوییم همه آدم ها دروغ می گویند. برای اثبات ادعا هم همیشه چند مثال روشن داریم؛ اما واقعیت این است كه به این سادگی نیست. بعضی وقت ها آدم ها مجبور می شوند در شرایط خاصی از بازگویی واقعیت چشم بپوشند. 

گاهی یك نفر الزاما آدم دروغگویی نیست بلكه بین چند احساس گم شده است؛ احساساتی متناقض و نا متعین. این آدم یعنی سرگشته و سرگردان است. آدم در چنین شرایطی توان ارزیابی احساسی كه او را فرا گرفته ندارد. او توان رده بندی و حتا دریافت واقعی احساس را از دست می دهد. همان می شود كه اگر مورد پرسش قرار بگیرد به طور ناماهرانه ای دروغ می گوید. 

روزی نوشته بودم كه "دشوارترین كار، بررسی یك احساس است". حالا هم فكر می كنم آدمی كه ستون ها و معیارهای اخلاقی اش را در روند زندگی "مدرن" از دست داده و یا در حال تغییر فرم و شكل این پایه هاست، دچار سردرگمی كشنده است. او نمی داند چه خوب است و چه بد؟ و از دنیا چه می خواهد. همه چیز خاكستری می شود و تمیز دادن رنگها كار دشواری.

همه چیز برای او سلبی می شود؛ یعنی برای این كه احساس مصونیت كند، از خیلی چیزها دور می شود و بسیاری عناصر زندگی و رفتار طبیعی را سلب می كند. شاید به همین دلیل در این شخصیت نااستوار "ترس" و "دروغ" با هم یكی می شوند.

این شخصیت به هم ریخته كه دقیقا مثل خانه ای آوار شده است، گاهی تا نقطه نابودی پیش می رود. این فرد بارها اشتباه می كند و هر اشتباه با تكرار اشتباه دیگر تشدید می شود؛ او برای گریز از یك ناهنجاری بدون آن كه بداند تن به ناهنجاری دیگر می دهد؛ و در این میان گهگاهی كه فرصت عاقلانه اندیشیدن دست می دهد، آیینه می گیرد و به خود خیره می شود. او باور نمی كند كارهایی را كه روزگاری با پایه های اخلاقی او در تضاد بودند، بارها و بارها اتفاق افتادند. این فرد از شخصیتی كه در آیینه می بیند "متنفر" می شود؛ و این آغاز روندی است كه می تواند به خودكشی و نابودی خویش بیانجامد. 

خلاصه به نظر من این دروغ گفتن با دروغ به خاطر كسب منفعت بیشتر، تمامخواهی و زیاده طلبی فرق دارد. 

این را نوشتم تا بگویم مدتی هیچ جا نخواهم بود و تا دیرتر خدانگهدار همه دوستان وبلاگ خوان! پاینده باشید و ممنون

 

٢٦ فبروری ٢٠١٥

 

+ عاصف حسینی
2015/2/7
هوا به شدت سرد بود همين امروز عصر؛ با عجله نزديك خانه كه رسيدم، صدايي متوقفم كرد. صداي زن جواني كه پيش درب مغازه ساندويچي ايستاده بود و به مرد جواني كه احتمالا كارگري از هند يا ناكجايي بود، چيزي مي گفت. فقط شنيدم كه گفت "اما من پول ندارم. داخل نمي آيم همينجا بيرون منتظر مي مانم". اين حرفش روي سرم آوار شد و مرا هم در سرما نگه داشت. دختر جوان مشخص بود كه انسان با شخصيت اما فقيري است. چهره اش را با عينك آفتابي و كلاه پوشانده بود و چند خريطه پلاستيكي را كه گويا كل زندگي اش بودند، روي زمين مانده بود. 

من او را مي فهميدم؛ خوب مي فهميدم آدم هاي خوب گاهي چطور در اين جامعه بتن و فولاد از قافله مي مانند و به زمين مي خورند. هرچه دل كردم، پيش بروم نشد كه نشد. مرد جوان آمد و ساندويچي را داد و خانم جوان رفت.... هوا هنوز سرد بود!

+ عاصف حسینی
2015/2/6
شعر تازه دم!
بوسیدمت
دهانت نه بوی شراب می داد
نه چای سیاه سیلان
تلخ بود تلخ
گفتی برایت از دریای آب شیرین
ماهی آورده اند
سرخی چشمانت اما 
چیز دیگری می گفت...

 

+ عاصف حسینی
2015/2/2
نشر شعرم در مجله انگلیسی
... دلتنگی ام آن قدر عمیق است

که سیصد و شصت و پنج معدنچی 

                               در آن مرده اند... (چهار سیاره در اتاقم، ص 171)

ترجمه این شعر که در واقع نگاه سیاسی من را به تصویر می کشد، امروز در مجله امریکایی "گرنیکا" منتشر شد. از خانم فرزانه ماری به خاطر ترجمه این اثر بسی سپاسگزارم. شعرهای من در واقع عنوان ندارند، بنابراین عنوان از سوی ناشر به این شعر افزوده شده است.

مجله "گرنیکا" را اینجا بخوانید 

 

+ عاصف حسینی
2015/1/31
طرح
دو دسته گل خشکیده
دو تاقچه دور
چه سرنوشت مشتركي دارند
نه آب
نه خاک
نه آفتاب
هر دو با خاطره زنده اند
             نفس می کشند...
+ عاصف حسینی
2015/1/24
نوشته های دیگر را در وبسایت رسمی ام بخوانید. سپاسگزارم  www.asefhossaini.com

+ عاصف حسینی
2015/1/22
گاهی یک شانه

یک مسواک جامانده

چنان خرابت می کند 

                          انگار

خرابه های جنگ جهانی را

                              دیده باشی ...

+ عاصف حسینی
2015/1/20
شعرك
  

در روزنامه ها جوك نمي نويسند
چطور مي گويي لبخند بزنم
و روي پيشاني ام تيتر شاعرانه
                                         قلم بكشم
تو
پرنده كوچك من
با هيچ حرفي گفته نمي شوي
چه بگويم
زيبايي؟ خنداني؟ گلي؟...
بمان همه را به دوش ماه بگذاريم
 
تو اما
پرنده كوچك من
روزنامه خنداني 
كه هر روز، هر هفته، هر ماه منتشر مي شوي
و اين سرزمين طاعون زده را
                                  به يغما مي بري!...
 
بيست ژانويه 
 
+ عاصف حسینی