سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2015/5/3
نقطه عشق نمودم به تو - به مناسبت 35 سالگی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن / ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی

 

هر سال نزدیک 12 اردیبهشت که می شود، پی شعری می گردم تا روایت حال درون و بیرون باشد. چند سالی است که دست به این سنت زده ام که چند روزی ژرف به یک سال گذشته فکر کنم؛ خوب و بدش را ترازو کنم و بعد حس اکنونم را بنویسم.

امسال بیدرنگ این تک بیت حافظ به ذهنم رسید. اگرچه ظاهرا حافظ در این غزل "دل" را مخاطب قرار داده؛ اما انسان نوعی نیز می تواند مخاطب آن باشد. این بیت سراسر "حسرت" و "هشدار" است؛ و به زبانی دیگر، "رجزخوانی عاجزانه". یعنی در اوج ناتوانی باز هم مغرورانه هشدار می دهی و می گویی که اگر پا از این دایره بیرون بگذاری نه تو نه من. حافظ رند بود؛ دقیقا به خاطر همین ریزه کاری های خردمندانه اش که روان انسان پارسی را قرن ها به چالش می کشد و او را هر دم مقابل پرسشی تازه می نشاند. من انسان رجزخوان این بیت حافظم. بارها نقطه عشق نمودم اما هر بار خط دایره ای آمد و مرز کشید.

سی و چهار سالگی ام دشوار بود؛ سالی که بیش از هر زمانی دچار چالش "خوب و بد" بودم. نه مرا "پای گریز بود و نه دست ستیز"؛ نمی دانستم چه خوب است و چه بد. مثل انسانی که دچار خفگی شده است و می خواهد برخیزد اما نمی تواند. در این میانه، دل بعضی از نزدیکترین ها را شکستم که همینجا اعلام "شرمندگی و عذر" می کنم.

در این سال سرگشتگی و آوارگی درونی را بیش از هر زمانی تجربه کردم. هیچ کس و هیچ چیز پناهگاه نبود. مصداق همان سخن قیصر عزیز که می گوید: "ای شما / ای تمام نام های هرکجا / زیر سایه بان دست های خویش / جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟ / این دل نجیب را / این لجوج دیرباور عجیب را / در میان خویش / راه می دهید؟".

به همین سادگی. کسی نتوانست که این دل لجباز سرکش را سایه بان شود. یعنی به سخنی دیگر، همین افسارگسیختگی بود که گویا کسی نمی توانست و حوصله نداشت سایه بانی باشد؛ همان بود که سرگشته و بی پناه تر از هر زمانی با چالش بزرگ اخلاق یعنی "خوب و بد" دست و پنجه نرم کردم.

این سرگشتگی دو چهره داشت: از یک سو خسته ام می کرد، آن قدر که از "صد تا صفر" را در آنی سپره می کردم و حوصله هیچ چیز، هیچ کس و هیچ هیچی را نداشتم. می خواستم فقط بخوابم یک خواب عمیق و طولانی؛ بدون هیچ کابوس و دلهره ای؛ خوابی که هرچه موبایلت زنگ بزند بیدار نشوی! و قطار را از دست بدهی، کار را از دست بدهی، همه چیز را از دست بدهی!

روی دیگر سکه اما آموزنده بود. کنکاش در عمیق ترین لایه های پنهان وجود - که فقط خود آدم می تواند انجام دهد - تازه هایی را رو می کند. یا حداقل سبب می شود تا چشم ها را بشویی و روزمرگی ها را جور دیگر ببینی. فهمیدم که "از محدودیت" در هر سطح و هر نوعی متنفرم. فهمیدم حتا بی آن که خبر داشته باشم از محدودیت کلمات نیز فراری ام؛ همان بود که عاصف حسینی را نسبت به "سید عاصف حسینی" ترجیح داده ام؛ همان بود که زیر سقف شیروانی روزگاری به خفگی رسیدم؛ همانی بود که اگر از حرف زدن با کسی ترسیدم (به خاطر این که از صراحت لهجه ام نیازارد)، از خودم بدم آمد و فرار کردم. در کل فهمیدم که محدودیت به هر رنگ و سطحی مرا به چارمیخ می کشد، خلاقیتم را می خشکاند و کاری می کند که به سختی روبروی آیینه بایستم.

در سی و چهار سالگی فهمیدم که "افسردگی شدید و مزمنی دارم"؛ و فهمیدم برخی آدم ها اصلا با مفهوم "افسردگی" آشنا نیستند. در بدترین شرایط این افراد ممکن است فقط ناراحت باشند؛ اما ناراحتی با افسردگی دنیایی فرق دارد. همان بود که با حسرت گفتم "خوشا به حال اینها و دنیایشان"!

وقتی "اندریاس لوبیتس" هواپیمای آلمانی را با 150 سرنشین به آلپ کوبید، به شوخی به دوستی گفتم "حتما از فشار کار و سیستم این دنیای مدرن افسرده بوده". من تمام حالاتی را که از او قصه می کردند، به خوبی می شناختم. درک می کردم که آدم می تواند به مرزی برسد که هیچ چیز دیگر برایش مهم نیست و به قول یک روانشناس که گفته بود همه چیز "بلنک اوت" می شوند.

این افسردگی وقتی به نقطه حاد و حساسی می رسد، مرا تلنگر می زند، بیدارم می کند. هم بیمار خودم می شوم و هم درمانگر. در این نقطه با ترس و درماندگی سعی می کنم به خودم کمک کنم. چپ و راست پی روانشناس می گردم و از هرچیز که آزارم بدهد فرار می کنم. ساعت ها و روزها می خوابم و حوصله جر و بحث در هیچ سطحی را با هیچ کسی ندارم. فهمیدم که به همین دلیل، گاهی آدم می تواند کسی را دوست داشته باشد، عاشقش باشد اما نتواند با او زندگی کند. مثل این که آدم مادرش را دوست دارد اما الزاما همیشه این با هم بودن برایش قابل تحمل نیست!

افسردگی در بدترین حالت به شکل "وادادگی" و انفعال کامل تجلی می کند. مثلا یک سال می گذرد و می بینی عملا کاری نکرده ای؛ نه خوانده ای، نه نوشته ای، نه ورزش و نه تفریح. این بی ثمرگی آدم را درمانده تر می کند و خلاصه این که در وادادگی مجال مردانگی و ایستادگی نیست.

فهمیدم که افسردگی در بهترین حالت آدم را تبدیل به یک بوفالوی سرکش می کند. بوفالویی که هر بار اشتباه می کند و هر اشتباه زخم تازه ای بر بدنش می نشاند؛ و هر زخم او را عاصی تر می کند. باید روزی جایی پی درمان بگردم تا یکی دو صباح دیگر کمی بخندم، زندگی کنم و "شاعر" نباشم!

در سی  چهار سالگی فهمیدم که وقتی اشتباه کنی، کسی به تو "رحم نمیکند"؛ پس نباید اشتباه کرد. تصمیم گرفتم دیگر قصه هایم را به کسی نگویم چون برای هیچ کس مهم نیست سرگذشت من چه بوده است. هیچ چیز به اندازه "اکنون تو" شخصیت تو را نشان نمی دهد. تصمیم گرفتم سکوت کنم و برگردم به کلمات؛ با مخاطب فرضی خود قصه کنم و بنویسم و بنویسم. همین است که این روزها فقط ساکتم اما خوبم.

آخرین لحظات 34 سالگی را در برلین بودم. شهری عجیب و تسخیر ناشدنی، سرزمینی که پنج سال پیش روزهای خوبی در آن داشتم. خیابان های آن را که آغوش وسیعی دارند، تنها می پیمودم و در دنیای جدید پس از تحصیل، آرمانشهری را برای خود می ساختم. برلین را که ترک کردم، غرب چهره وحشتناکی از خود را به من نشان داد و مرا با چالش های باورنکردنی روبرو نمود. باز هم باید از هفت خوان رستم می گذشتم که گذشتم اما با استخوان های شکسته و تنی له شده.

دقیقا لحظه سالگردم خواب بودم؛ خوابی عمیق که به ندرت شاید یکی دو بار در سال اتفاق می افتد. 12 ساعت خوابیدم اگرچه بیرون هیاهوی موسیقی و رقص شب اول ماه می بود.

 

 

+ عاصف حسینی
2015/4/21
همين يكي دو روز پيش، در خواب گريستم و روزم غمگين اما با آرامشي ناشناس آغاز شد؛ اين كه چه خوابي اشكم را درآورد، بماند....

چه كسي باور مي كند
پيشاني معشوقت را در خواب ببوسي
با گريه بيدار شوي
با گريه بنويسي
 
اين آرامش را نمي شناسم
يا توفاني استخوانم را خرد كرده است
و هوشياري ام بر باد رفته
يا توفاني در راه است
 
من اين آرامش را
با گريه آغاز مي كنم با گريه ختم
فقط نگذار 
كسي پيشاني ات را ببوسد، خوبم
+ عاصف حسینی
2015/4/18
دلم برای کسی تنگ می شود ... اما ...

+ عاصف حسینی
2015/4/17
رييس جمهور خنده دار!
گونتر گراس مرد
ما به طبل هاي دريده مي كوبيم
فرخنده مرد
يكي در اصفهان اما 
چهره اش آتش شد
من
دنبال شارژر ريش تراش مي گردم در "اي بي"
يكي در قاهره ريشه مي كند
پشت همه شايعه ها اما
فقط نيم جمله دلخوشي داريم
كه نه فعل دارد، نه ادات تشبيه
پشت اين قصه هاي تلخ حالا
مردي رييس جمهور است 
كه پشت ميله هاي ارگ
                      ما را مي خنداند
هرچند نيشترش 
تا بدخشان نيز مي دود ....
 
و خون
مي چكد
.
.
+ عاصف حسینی
2015/4/1
دروغ اول ماه - شعر
می توانم با تو عاشق بمانم
ابرها را از پنجره کنار بزنم
گلدان ها را آب بدهم
و بیست ساعت در شبانه روز نخوابم
لازم نیست عصرها
به رستورانی بروم که میزهای یکنفره دارد
غذا بار می گذارم و منتظر می مانم از آزمایشگاه برگردی
می توانم شب ها
از نامه های گیج اداره مالیات و قرارداد کار
از نوشته های دانشگاه و خبرهای عجیب
فرار کنم به آغوشت، یک وجب آن سو تر!
می توانی وقتی کلمات گلویم را می بندند
تنفس مصنوعی بدهی
وقتی به گوشه ای می خزم
و به کنج تاریک خاطره ای خیره می شوم
روبرویم بنشینی، چای سیلان بریزی
"همه چی خوب است؟"
"خوب، اما افسرده ام، یا چیزی همین حدود
اما هیچ هواپیمایی را به زمین نمی کوبم"
خوبم
هنوز می توانم عاشقانه بنویسم
و برخلاف قواعد دستوری
کلمات را بجوم
و دکمه های پیراهنم را جابجا ببندم
کفشم بی بند و بار خیابان ها باشد 
می شود با تو
از فلسفه عبور کرد، مثل ابراهیم از آتش
و زیر درخت بیدی در "بن"
شاخه ها را دست کشید و حرف های چرند گفت
می شود خیلی خوب بود؛ خیلی بد
می شود حتا...
+
دروغ اول اپریل چه دروغ خوبی است
می توانم راست بگویم اما
مردم فکر کنند دروغ است...

 

عصر اول اپیریل 2015 – یک گوشه دنیا

+ عاصف حسینی
2015/3/29
طرح
شده خواب كسي را ببينيد؛ بعد در خواب برايش شعر بگوييد و ميان خواب و بيداري بنويسيد؟ 

پلك روي پلك تا مي گذارم
                            مي آيي
مثل هجوم ماهي ها
به ساق هايي عريان ...
 
 
(به ياد ش. الف)
+ عاصف حسینی
2015/3/27
سه شنبه خاکستری بود

روز سه شنبه، چهارم نوروز نود و چند، خاکستری بود. خاکستری اول از همه این که دومین سالگرد درگذشت یکی از خوبان زمین بود. درگذشت "همایون هنر"، موسیقیدان و خواننده جوانی که پیش از آلوده شدن به قدرت و ثروت اکاردیونش را برداشت، غزل خداحافظی را خواند و آهسته رفت. ما ماندیم و یک دل پر حسرت برای مردی که نمودگار اخلاق، آفرینندگی و شکیبایی بود.

یادش را گرامی می داریم چرا که یاد او، یادآوری "انسانیت" می تواند باشد در سرزمینی که صدها مرد "با غیرت افغان" انسانی را می کشند، سلاخی می کنند و به آتش می کشند. دیروز خاکستری بود چون بی اراده بخشی از صحنه شکنجه و قتل فرخنده را دیدم؛ باور نکردنی بود. به هیچ سخنی نمی شود عمق فاجعه را فریاد زد. افغان ها بار دیگر برخلاف ادعایشان نشان دادند که بسیار هم "بی غیرتند".

به گفته همکارم دکتر رحیم، اینبار فرقش این بود که قتل فرخنده وسط شهر کابل رخ داد و مردم هم موبایل داشتند؛ ورنه هر روز، در هر گوشه و کنار این سرزمین نفرین شده زنی را، مردی را، طفلی را مثل آب خوردن کشته اند و می کشند.

سه شنبه خاکستری بود. 150 نفر در حادثه هوایی "جرمن وینگز" کشته شدند. رهبران سه کشور اروپایی شخصا به محل حادثه رفتند و با خانواده قربانیان دیدار کردند. دل آدم می کفد وقتی ارزش "انسانیت" را مقایسه می کنی. در گوشه ای زن جوانی را - که می توانست خواهر هر کدام ما باشد – فجیعانه شکنجه می کنند و می کشند؛ در سوی دیگر سران کشورهای قدرتمند جهان کار و زندگی را تعطیل کرده اند تا به خانواده قربانیان دلداری بدهند.

چه کسی باور می کند همین کشورها، 70 سال پیش خون هم را می خوردند و در جنگ جهانی حدود 50 میلیون نفر را به گورستان فرستاند. چه کسی باور می کند که حالا اینگونه برای تک تک شهروندان از دسترفته عزا می گیرند. چه اتفاقی رخ داده که مفهوم "انسانیت" در این سال ها تغییر کرده است؟ آن سوی سکه اما، افغان ها 70 سال پیش هم می کشتند، 20 سال پیش هم به زن یکدیگر تجاوز می کردند، 10 سال پیش هم به جنازه دشمن خود رحم نمی کردند. حالا هم فرخنده را با همان "غیرت و افغانیت" می کشند که 1000 سال پیش رابعه را کشتند...

 


برچسب‌ها: همایون هنر, فرخنده, کابل, انسانیت
+ عاصف حسینی
2015/3/20
آن قدر که خشونت واقعی است، روشنفکری نیست
قتل و آتش زدن زنی به اتهام "قرآن سوزی" در کابل بار دیگر به ما می گوید "آن قدر که خشونت در افغانستان واقعی است، روشنفکری واقعی نیست". این یادداشت را در وبسایتم بخوانید.

+ عاصف حسینی