سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2014/11/25
زخم
زخم هایی که آدم را شاعر می کنند

زخم هایی که دهان باز می کنند

می گریند، می خندند

زخم هایی که عصرها به خانه می ببری از اداره

زخم هایی که می توانی از خانه ببری بیرون

بگذاری روی بالکن، آب بدهی

زخم هایی که گل می دهند

بنفش، سرخ، آبی

پیراهنت را آب پاشی کنی و بند ساعت را محکم ببندی

و زخم پیراهنت را که مدام گل می دهد

با عطر "شنل" خاموش کنی

...

زخم هایی ارزان

زخم هایی گران، رایگان

زخم هایی که سایز کفشت را تغییر می دهند

زخم های یکطرفه

...

دوای تمام این ماجرا آیا

ترکیبی از گل های وحشی استوا

خاکستر عاج فیل

یک خاطره

و یک مشت کلمه است؟؟؟

...

+ عاصف حسینی
2014/11/18
کابل؛ شهر گناه یا بیابانی نئولیبرال!

آخرین بار که از کابل رفتم، دلم خون بود. چهارصد دالری را که از گرافیک کتاب شهید کاظمی گرفته بودم، دادم به عسکری که پاسپورت امضا شده قوماندان امنیه را بدهد دستم. پنجاه دالر دیگر هم داده بودم که نام خانوادگی ام را بنویسد. در فرودگاه کابل، پولیس دیگری راهم را گرفت که چرا پاسپورت تحصیلی ندارم. و هواپیما که پرواز کرد، من رفتم که برای همیشه سرزمین پدری را از یاد ببرم.

پس از شش و نیم سال به کابل برگشتم. کابل مرا و من کابل را نمی شناختم. نه من عاصف قدیم بودم، نه کابل کابل روزهای شور و هیجان؛ روزهایی که هرکوچه اش پاره تنی بود که برای زخم هایش غصه می خوردیم، می دویدیم، در دانشگاه کابل می نشستیم و طرح فردای روشن را می ریختیم.

کابل 1393، کابلی به شدت سرمایه زده، کابلی که جاده های لاغرش زیر تراکم اتومبیل های فوق العاده لوکس به سختی نفس می کشند. در یک نگاه متوجه می شوی که مردم پولدار شده اند و تراکم سرمایه در بلندمنزل ها، اتومبیل ها، لباس های گرانقیمت، رستورانت های اشرافی، مشروبات الکلی و سراسیمگی حریصانه به چشم می خورد. تمام نمادهای سرمایه داری نوین در کابل شرور دیده می شود؛ از باندهای بزرگ اقتصادی گرفته تا باندهای مخوف آدمکش. اما نظام تازه نفس دالر بر پایه های سست جامعه ای استوار شده است که هنوز مشکل "فاضلاب" آن حل نگردیده است! سرزمینی بی ساختار و محروم از زیربناهایی که باید غمش را بابای ملت و پدرش می خوردند، که نخوردند!

با این همه، کابل شیک، کابل رفیق نبود. دوستان خوبم یا مرده بودند یا خود را به مردگی زده بودند. یاران روزهای دشوار سیاست، حالا سیاستمدارهای واقعی شده بودند. دالر چکش است که همه کس و همه چیز را می تواند نرم کند و شکل تازه بدهد. رفقای روزهای سخت مبارزه در نظام فاسدی صاحب مقام شده بودند که روزی برای اصلاحش می جنگیدیم. از دوستان گله نیست، که کابل الحق رفیق نیست.

در این میان، رفیقان رفته ام زنده تر از هر کسی بودند؛ حرف نمی زدند اما حرف هایم را می شنیدند. آرامگاه همایون در کارته سخی و آرامگاه سلطان در دوردست قلاع نجارها لبریز از سکوتی بودند که گویا اعتراضی بود بر هیاهوی این زمانه. هیاهوی مبتذل پول و فیسبوک و قدرت.

دانشگاه امنیتی؛ میراث رییس جمهور جدید

از این که پولیس اجازه نداد وارد دانشگاه کابل شوم، تعجب نکردم؛ از این شگفت زده شدم که مهمترین مرکز علمی افغانستان سال هاست امنیتی شده و تاکنون هیچ یک از مبارزان جنبش دانشجویی گذشته، نهادهای مدنی، یا سیاستمداران جوان به آن اعتراض نکرده اند. با ناباوری دوبار تلاش کردم برای ملاقات با استادم وارد دانشگاه شوم که پولیس بیسواد دانشگاه کابل اجازه نداد.

جای شگفتی نیست که پرسونل بیسواد پولیس با سلاح و مهمات پیش دروازه های دانشگاه چنبره کند و زیر و زبر دانشجوها را کنترول نماید؟! جالب این که بسیاری از دوستان روشنفکر بنده به خاطر این که معمار "امنیتی سازی دانشگاه" اشرف غنی بوده، این اقدام را پذیرفته شده می دانستند.

اشرف غنی احمدزی، رییس جمهور اجباری این روزها که روزگاری رییس دانشگاه کابل بود، مجوز حضور نظامی ها را در این مکان مقدس علمی صادر کرد. حرف من این نیست که نباید از ورود افراد غیرمسئول جلوگیری شود؛ بلکه می گویم چرا باید نظامی ها این کار را انجام دهند، و پولیس تا جایی پیشروی کند که خود را صاحبخانه بداند.

مردم سیاستمدارترند!

در کوه ها و تپه های دوردست بامیان- تنها جایی که توانستم به خاطر امنیت رهسپار شوم- مثل هرکجای دیگر آن سرزمین، مردمانی فقیر و هوشیار زندگی می کردند که رویکرد ساده ای به سیاست و قدرت مرکزی داشتند؛ مثلا معیار این که به اشرف غنی رای نداده بودند، داغی بود که آنها از کوچی ها داشتند؛ داغی بود که از مرگ فرزندانشان در مسیر بهسود و دره غوربند داشتند. آنان کاری نداشتند که رهبرانشان در کابل سر کدام مقام چانه زنی می کنند و جامعه جهانی به آرای کدام نامزد نزدیکتر است.

نشست و برخاست با مردمان روستا این باورم را بیشتر تایید کرد که در سیاست افغانستان جای پدیده ای به نام "مردم" خالی است و وقتی سیاستمدارهای بالادست "مردم مردم" می گویند، دقیقا نمی دانند چه می گویند. مردمان عادی افغانستان، مردمانی پاک نیت، آرام و زحمتکش هستند که اگر چه سواد ندارند، اما خیر و شر را به سادگی فرق می کنند.

غوربند؛ تجربه ترس

صبح روز جمعه شاید بهترین زمانی بود که می شد از منطقه "غوربند"، دره وحشت عبور کرد. باقر، جوان بامرام و شجاعی که چند روز پا به پای من به کوه دشت آمده بود، پیشنهاد کرد که سحرگاه روز جمعه بدون هیچ اطلاعی به دیگران به سوی کابل حرکت کنیم. داشته هایم که یک کتابچه، ضبط خبری، و موبایل بودند، می توانستند مجوزی برای مرگم باشند. باقر که به گفته خودش روزی روزگاری قاچاقبر اسلحه بود، آنها را مخفی کرد و من حافظه ضبط را در ساجقی (آدامسی) پنهان کردم و به گوشه درب اتومبیل چسپاندم. طالبان در بامیان کسانی را داشتند که به شکار را شناسایی می کردند و مشخصات او را به "غوربند" می فرستاند. جواد ضحاک، رییس شورای ولایتی بامیان را همین جا گرفته بودند و به طرز فجیعی به قتل رسانده بودند. در مسیر یکاولنگ تا بامیان، مردی همسفر ما بود که مدام از سلحشوری و رشادت شهدا قصه می کرد. در منطقه شهیدان که رسیدیم از راننده خواست تا دقیقه ای توقف کند تا او بر گور جمعی شهدای جهاد دعایی بخواند. وقتی برگشت یادی از ضحاک هم کرد و گفت: «ناجوان ها شیر ما را دست بسته و در زنجیر کشتند».

ترس از این بود که اگر موتر را متوقف کنند، به چه زبانی با آن جماعت بی خدا سخن بگویم؟ من که پشتو بلد نبودم. ترس این بود که اگر از دین و آدابش پرسیدند، چه بگویم که هم جان به سلامت ببرم و هم "رافضی" خوانده نشوم. خلاصه آدم در چنین شرایطی که قرار بگیرد، یکباره متوجه می شود که برای نجات یافتن خیلی چیزها هست که هنوز بلد نیست. و من بلد نبودم.

اتومبیل به سرعت در پیچ و خم دره می رفت؛ تا جایی که چشم بادامی های مهربان دیده می شدند، احساس امنیت و آرامش می کردم؛ نفس می کشیدم. دو ساعت از سفر که گذشت به منطقه اصلی، به گمانم قریه "شینواری" رسیدیم. دو سوی جاده مردانی با چشمانی تلخ ایستاده بودند و به دقت موترها را دید می زدند. با دعا و بسم الله از گردنه گذشتیم و به "پل متک" نزدیک شدیم. تا باز نگاهم این بار به مردانی بینی بلند و کلاه پکول افتاد، نفسی راحت کشیدم.

کتاب هایی دربند؛ دزدانی آزاد

در روزهای آخر سفر، "انجمن ادبی هرات" مرا مهمان خود کرد. پیش از آن، با شعر و شاعران آن سرزمین فرهنگ پرور آشنا بودم اما از نزدیک موفق به دیدارشان نشده بودم. استادان بزرگ ادبیات آن دیار مرا مورد مهر خود قرار دادند و برنامه ای برای آشنایی من با شاعران جوان و شعرخوانی تدارک دیدند.

دیدار با یار قدیم، رفیق فیلسوفم نقیب بادغیسی یکی از شگفتی های حضور کوتاهم در هرات بود. سرزده آمد تا یکدیگر را ببینیم و از روزهای دوردست "مجله جوان مهین"، "مجله نامه"، و جلسات شعر مشهد یاد کنیم.

فردای آن روز در مرز، زندگی ام برای لحظاتی متوقف شد! تا اتومبیل در مرز ایستاد جمعیتی از مردان حلقه ام کردند؛ در چشم به هم زدنی موبایلم را دزدیدند. موبایلی که پر از تحقیقات و پژوهش های دو ماهه ام در کوه ها و دشتها بود. تجربه تازه اما تلخی بود. سراسیمه فریاد می کشیدم و کاری از دستم نمی آمد. پولیس افغانستان، همان پولیسی که پیش دانشگاه کابل دانشجویان را تحقیر می کرد، ناتوان و بی اراده نظاره گر بود فقط.

فریادهایم سرانجام مردی را سوی من کشاند که گفت دزدهای منطقه را می شناسد و اگر "مژدگانی" اش را بدهم، موبایلم را می آورد. مانند آدمربایی بود؛ همه دار و ندارت را می دهی تا عزیزت را رها کنی. و من چنان کردم. نیمی از دارایی ام را دادم تا موبایلم را پس گرفتم.

کودکی که چمدان هایم را با گاری اش حمل می کرد، کل ماجرا را می دانست؛ حتا می دانست چه کسی، چه وقتی و چگونه موبایل را از جیم زد! با آن هم، به او اعتماد کردم و بارهایم را رها پیش او ماندم تا پولیس در دو سه مرحله کتاب هایم را بکشد بیرون و مرا با یک بغل کتاب ببرد پیش افسران جوانی که مشغول "مسج بازی" بودند. کتاب چیز خطرناکی بود که باید در دو سه مرحله بازرسی جواب پس می دادم. مرزبانان وطن (!) دزدها را رها کرده بودند و به کتاب هایم به دیده شک می نگریستند. شاید دلیلش این بود که تا بود هر کسی از افغانستان چیزی اگر برده بود، هرچه که بود، کتاب نبود!

سربلند باشید و تشکر که خواندید

نکته: مجالی اگر بود درباره نگاه مردم به رییس جمهور اجباری و اختگی سیاسی نیروها در افغانستان خواهم نوشت.

تا بعد... یاهوووو

18 نوامبر 2014

+ عاصف حسینی
2014/10/28
هل من ناصر ینصرنی

این عبارت این روزها معنای خیلی عمیقی دارد برایم. آدم ها، حتا ابرمردانی که میلیون ها انسان به ستایش آنها می پردازند، گاهی چنان تنها و مستاصل می شوند که چنین پرسشی را به زبان می آورند.

آیا، این روزها هم "کسی است که یاری ام کند"؟

خوش باشید دوستان تا بعد؛ بودم باز هم خواهم نوشت. یاهووووووووو

+ عاصف حسینی
2014/10/14
دكتر به چشمانم زل مي زند،

كولي مي شود

مي گويد در نگاهم

كوه يخي شناور است ...

مي گويم

كوچه را اشتباه آمده ام!

 

١٤ اكتوبر - كابل

+ عاصف حسینی
2014/10/3
عاشقانه ها را دور ريخته ام
اين لكه خون
پيراهني را به رسوايي كشيده است كه من
عصرهاي ضيافت و بوسه
با تو مي پوشيدم. 
 
اين عاشقانه ها 
مكث مكدري 
در شب هاي به هم ريختگي 

 .....

+ عاصف حسینی
2014/8/11
اندوه سفر - شعر

اندوه سفر

روی پلکم نشسته است؟ ببین

چقدر بزرگ شده ام، مادر

می توانم روی پایم بایستم

و دنیا را مربع قدم بزنم

از ضلع شمالی عزلت

تا کج تنهایی جنوب

 

می خندم

روی چهره ام چند خط اضافه شده است، ببین

بچه ها می گویند مرد شده ام

اندوه سفر بزرگ می شود

و سینه ام سنگین تر، ببین!

می گویند

آدم ها به اندازه اندوهشان، بزرگند

قد قصه های ناگفته، کلمات ناشنیده

دستم را می گذارم روی قبرستانی از کلمات مرده

نبضم تند می زند و می ایستد

 

در دنیای مربع من

پلنگ ها به اندازه ماه چارده، آدمند

درخت ها، به تعداد پرنده هایشان حرف دارند

راستی، به پستچی گفتم

امضایت را، خوشبختی ام را با خود بیاورد

این روزها...

 

20 جولای 2014 - بن

+ عاصف حسینی
2014/7/26
...
زندگی یک بازی استراتژیک است؛ در این بازی باید بلد باشی چطور لحظه به لحظه پوست عوض کنی و به طعم و خواست دیگران، خودت را عیار نمایی. لازم نیست واقعا دانشگاه بروی، می توانی به راحتی در فیسبوک بنویسی که در فلان دانشگاه لندن درس خواندی؛ یا حتا اول نامت یک "دکتر" اضافه کنی و منتظر بشینی تا دو سال دیگر کاملا جا بیفتد و ثمر بدهد. لازم نیست بین سه شهر سرگردان باشی و برای یک درس سه ساعته 15 ساعت با قطار طی طرق کنی. بنشین، لاف بزن، از دیگران بنا به سلیقه شان تعریف و تمجید کن، کارت راه می افتد، وزیر هم می شوی!

اما اگر بازی را بلد نباشی و قواعد پیچیده آن را پشت گوش اندازی؛ یا به اندازه کافی "چشم سفید" نباشی، همان به که بروی پناهنده شوی و از پول مالیات دهندگان تا آخر عمر ارتزاق کنی و خوش باشی. اما اگر بی قاعده پا به سیاست ماندی و بی دلیل چرت و پرت نوشتی، ابلهانه است اگر فکر کنی زخم نمی خوری. در نکوهش خشونت و طالبان اگر بنویسی، تاوانش را در قلب آلمان می پردازی؛ اگر اینجا نمی توانند سرت را قطع کنند، حداقل دست و پایت را از کار، ویزا و بورسیه قطع می کنند!

و این گونه است که درخت ها ایستاده، اما تنها می میرند!

+ عاصف حسینی
2014/7/20
اندوه سفر

روی پلکم نشسته است ...

+ عاصف حسینی