سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2015/1/24
نوشته های دیگر را در وبسایت رسمی ام بخوانید. سپاسگزارم  www.asefhossaini.com

+ عاصف حسینی
2015/1/22
گاهی یک شانه

یک مسواک جامانده

چنان خرابت می کند 

                          انگار

خرابه های جنگ جهانی را

                              دیده باشی ...

+ عاصف حسینی
2015/1/20
شعرك
  

در روزنامه ها جوك نمي نويسند
چطور مي گويي لبخند بزنم
و روي پيشاني ام تيتر شاعرانه
                                         قلم بكشم
تو
پرنده كوچك من
با هيچ حرفي گفته نمي شوي
چه بگويم
زيبايي؟ خنداني؟ گلي؟...
بمان همه را به دوش ماه بگذاريم
 
تو اما
پرنده كوچك من
روزنامه خنداني 
كه هر روز، هر هفته، هر ماه منتشر مي شوي
و اين سرزمين طاعون زده را
                                  به يغما مي بري!...
 
بيست ژانويه 
 
+ عاصف حسینی
2015/1/17
...
 
زخم، پنجشنبه عصر بود
پيراهنی كه دكمه هايش را می بستی
                               تا دردت سرايت نكند
اتاق سه در چهاری
كه شب ها تابوت تنگی مي شد
و روزها دشتی فراخ
که می رفتی... که نمی رسیدی.
 
زخم، تمام هفته بود
 
+ عاصف حسینی
2015/1/14
پرسش
آيا كسي كه ميان اخلاق، دين و دنياي مدرن گير كرده است مريض است؟ آيا كسي كه هنوز با خاطرات گذشته، آرزوهاي برباد رفته و آينده مبهم دست به گريبان است، بيمار است؟ آيا همه آدم ها براي هر عملكردشان سنجش اخلاقي دارند؟ چه درست است چه اشتباه؟ آيا با اين همه پرسش و دغدغه هاي زندگي واقعي در غرب، مي توان جان به سلامت برد؟ مي توان خوشحال بود؟

اگر كسي كه هنوز تكليفش با اين ماجراها روشن نيست، مي تواند بار مسئوليت رفاقت، خانواده، كار و جامعه را بر دوش كشد؟...

اين روزها فقط و فقط بيهوده خيابان ها را قدم مي زنم و ميان آدم ها دنبال خودم مي گردم. 

تا بعد

....

+ عاصف حسینی
2015/1/8
شعرك
اين ريلها هرچند مرا از تو دور می كنند
جغرافيای مغزم تغيير نمی كند
قلبم نه كند می شود نه تند
و قهوه مزه هميشه اش را دارد:
بی مزه، تلخ، سرد
 
گوشه كتابخانه كز كرده ام 
و به سرعت خاطراتم را ورق می زنم 
می نويسم
يك نقطه حتا جا نمی افتد
نه خاطرات تمام می شوند
نه ورق ها
جغرافيای ذهنم خط می خورد
دستم خط می خورد
فقط
سه نقطه می گذارم و بس...
 
 
+ عاصف حسینی
2015/1/4
...

فکر می کنم همه چیز توان "شعر" شدن دارند؛ اما باید اول تبدیل به "رنج" شوند. این روزها سراسر رنج می کشم. آیا شعر بزرگی در راه است؟

+ عاصف حسینی
2015/1/2
روز آخر - داستانک

1.

"ببین این آقا از سال 1882 اینجا وایستاده"، این جمله تکراری را همیشه صبح ها وقتی که به سرعت از کنار نانوایی آقای ماول رد می شدیم، می گفتم. او هم با نگاهی که می گفت خیلی این جمله تکراری بیمزه است، کوتاه می خندید. آخر هر وقت که از کنار این نانوایی رد می شدیم، این آقای ماول خمیر توی فر می گذاشت و طوری حضور قوی داشت که می توانستی تصور کنی او دقیقا خود خود پدر بزرگش است که سال 1882 این نانوایی را ساخته بود؛ با همان جدیت و آرامشی که به دلیل انتشار بوی نان داغ در آدم شکل می گیرد!

آن روز اما نه من چیزی گفتم، نه او خندید؛ به سرعت از کنار آقای ماول که در آن تاریکی باز هم داشت خمیر در تنور می گذاشت، گذشتیم. آن روز حتا عجله هم نداشتیم؛ انگار زودتر پا شده بودیم تا به کارهایمان برسیم؛ یا شاید هم اصلا نخوابیده بود که بیدار شود. من هم نمی دانم خوابیده بودم یا نه، اما به گمانم در هر شرایطی خوابم می برد.

نزدیک ایستگاه قطار که رسیدیم، مثل روزهای دیگر نبود. نرفت با عجله به سبک خودش قهوه بگیرد؛ یعنی همزمان ماشین قهوه را بزند، بدود گوشه دیگر کافه شکر بردارد و درپوش لیوان، و سرانجام بدود یک سکه یک یورویی بگذارد کف دست کافه چی و بپرد خط شانزده را بگیرد. خط شانزده به اندازه کافی طولانی بود تا بتواند قهوه اش را با آرامش بنوشد. اما آن روز نرفت قهوه بگیرد؛ گفت که "سر کار ماشین قهوه است". طوری این جمله را گفت که انگار روزهای دیگر آنجا ماشین قهوه نبوده است.

من فکر می کنم هیچ وقت "آخر"ها به یاد نمی مانند؛ یعنی اصلا کم کم یادت می رود آخرین باری که زرشک پلو خوردی کی بود. اما او می گفت که همیشه نقطه پایان هر ماجرایی به خوبی یادش می ماند. اما بعضی چیزها اگرچه پایانشان به یاد نمی مانند؛ اما آنقدر پایان کشدار دارند که آدم سال های سال طوری درگیرش است که انگار یک لحظه خداحافظی پنج دقیقه ای دو میلیون بار تکرار شده باشد. من اصولا خداحافظی هایم "سریع و تلخ" است؛ یعنی مثلا نگذاشتم مادرم به اندازه کافی در آغوشم بگیرد و گریه کند. در فرودگاه استانبول این نکته یادم آمد؛ اما دیر بود.

2.

آهنگ که تمام شد، هلهله تشویق مردم با چند سوت و غوغا به سبک ایرانی "فیلهارمونی کلن" را ترکاند. خواننده جوان که انگار اولین بار بود میان این همه آدم ترانه می خواند، ذوق زده به گوشه ای از تالار خیره شد و بعد به سوی کسی در تاریکی دست تکان داد. همه از جمله چند دوربین خبرنگاری فضول هم به آن سو خیره شدند، اما کسی نبود. یعنی بین آن هم آدم که ایستاده بودند و داشتند خانم را تشویق می کردند، کسی واکنشی نشان نداد. انگار فقط خانم خواننده می دانست که یک جفت چشم تاریک و تلخ تمام مدت به صحنه خیره بود؛ آن قدر حضور قوی داشت که انگار از سال 1882 آنجا نشسته بود تا این ترانه را بشنود؛ برود از سر کوچه قهوه بگیرد و بی مقصد و دلیل، خط شانزده را سوار شود.

2 جنوری 2015

+ عاصف حسینی