هفت قصه
روايت اول:
اگر آن در حاشيهي قرآن نوشته باشند؛ و اگر به هجري قمري نبوده باشد؛ و اگر آن هماني باشد كه پدرم مرا به نام آوارهي كوچكي ثبت كرد؛ و اگر در اين ميانه سالي كبيسه نبوده باشد و چند اگر ديگر، امروز روز تولدم است!
ناخواسته، بي دليل، بي بهانه، سرخوش، غمگين و بي هويت، بيست و نه ساله شدم. آخرين باري كه يادم هست به خودم و زمان انديشيدم، ده سال بعد بود؛ دقيقا در سه و نه سالگيم كه فردايش به چهله پاي ميماندم!! در چهل سالگي آدمي بي دليل و بهانه گمان ميكند عاقل شده است، اين تلقين تاريخي و ديني گويا دلخوشييي بوده براي آدميزاده كه گمان ببرد حالا كه اين همه راه را آمده بي نتيجه نامده؛ بلكه عاقل شده است!
روايت دوم:
مادر ميگويد كه ديوانه هستي؛ تنها به اين دليل كه وقتي پدرت همسن تو بود، پنج اولاد داشت و تو حالا حتا يك توله سگ هم نداري! مادرت ميخواهد چيزهاي زيادي را حرف بزند، اما نميگويد؛ زبانش را ميچرخاند، اما پشيمان ميشود و چيزهايي ميگويد؛ فقط از لحنش ميفهمي كه ناراحت است. آخرين بار يادت هست؟ اصلا تو فهميدي چه ميخواست بگويد و نگفت! و فقط به يك كلمه پناه برد: "تو هم ديوانه استي"!
مادرت نميداند كه تمام اين سالها منتظر يك نامهي عاشقانه بودي و بس!
اما با مادرت موافقم!
سر صنف فلسفه بودي كه عاشق روسري دختر اوغان شدي، ندانستي كه عاشق شدي يا از رنگ زيتوني خوشت ميآمد؟!
بيست ساله بودي، روزه گرفتي كه به هيچ زني نگاه نكني.
بعدها عاشقي رسمت شد، مثل يك قمارباز مي باختي، مي بردي و هياهو ميكردي.... گاهي رسوا بودي و به هر زيبايي سجده ميبردي... گاهي ياغي ميشدي و دور تا دور دنيا پاي لوچ به دموكراسي فحش ميدادي... تو خودت بگو هوشيار استي؟
همين چند روز پيش خودت گفتي كه بعد از بيست و نه سال فهميدي ديگه مردم گويا رفتارشان كاملا عادي است. اين مدت زياد طولاني نيست، اصولا!
وقتي رفتي پدرت، مرد چهل سالهيي بود كه پسر بيست و دو ساله داشت؛ حالا كه بيست و نه شدي، هيچ ميداني پدرت چند ساله است؟ مطمئنم كه نميداني... حسابت از همان روزي خراب شد كه كتاب رياضيت به آب افتاد، بعد كه ماندي خشك شود سوخت! به هر حال در منطق تو دو جمع دو اگر چار نيست، پس چند است؟
بد كه نگفتم آقا؟
ناراحت، جگرخون، فشار خون، ضربان قلب... چيزي بلايي به سرت كه نيامد؟
آقا جان! نامهي عاشقانه را بعد از اين مقدمه شروع ميكنم.
هجده ساله بودي سر صنف بيولوژي به خاطر موهايت زدي بيني بچه مردم را شكستاندي؛ بعد به جاي بيني اوي كم بخت، به ديهي ماه رمضان فكر كردي.
روايت سوم:
هميشه دست خط پدرم را حسود بودهام. وقت نوشتن نميدود، نه بي حوصله است؛ ني از سپيدي كاغذ ميترسد، نه دلهرهي كمبود سپيدي دارد! پدر با اطمينان مينويسد.
روايت چارم
"عزيزم! وقت غذا خوردن كمي هم بالا را نگاه كن، اينجا افغانستان نيست، كسي غذايت را نميدزدد"!
اما من كه ميدانم تو منطق خودت را داري: وقت غذا خوردن بايد خورد، هنگام قصه كه نيست. اين غربيها هرچهشان را باور كني، اين يكي را هرگز!
روايت پنجم:
باز هم بي دليل، بي بهانه، بي قصه... اين وبلاگ را بسته خواهم كرد! از وقتي ايميل مينويسم، دستخطم خراب شده؛ از وقتي روي خط داغ انترنت روزنامه ميخوانم، چايم سرد ميشود. از وقتي كه يارم انترنتي است، تنها ترم!
خلاصه اين كه از وقتي كه حرف دلم تبديل به "صفر و يك" شد، دل و دماغ عاشقي هم پريد. از وقتي طياره سوار شدم، ديگر نميشود دو شبانه روز در بلنداي چند هزار متري سالنگ، ميان برف بيدار بود و به هيچ انديشيد!
خلاصه از وقتي خيلي كارها شد، خيلي كارها شد!!
روايت ششم:
... و اما نامهي عاشقانه به خودم!
"با عرض سلام و احترام خدمت آقاي عاصف!
اميدوارم كه حال شما خوب باشد و اگر جوياي حال مايان باشيد، بد نيستيم در پناه حق! بي مقدمه برايت بگويم تا نامه عاشقانهتر شود: از وقتي نيستي، دلم برايت تنگ شده! انگار هزار سال گذشت و تو هنوز در قلب من مثل سلولهاي مرده جريان داري! چشمهايت به يادم ميآيند كه تركيبي از فرم مغولي، يوناني و مصري و تمام تمدنهاي ساقط شدهي جهانند. چشمانت دخترها را زود فريب ميدهد به ويژه كه با لبخند شيطنت آميز و كمي فلسفه همراه باشد. به هر حال گويا دلم براي چشمهايت هم تنگ شده!
لبهايت را يكي گفت مثل تيركمان فرشتههاي عاشق است! جل الخالق... كسي كه اين را گفت، تو نميشناسيش اما دختر خوبي است!
نامهي عاشقانهي مردانه قابليت ايروتيك شدگيش كم است، و اگر شود طعنه به فيلمنامههاي چارلي چاپلين ميزند! پس بگذريم.
تو پسر خودخواه، مغرور و كله خري هستي كه در تنهاييات عمق عجيبي ديده ميشود. هيچ كس، حتا من طاقت با تو بودن را ندارد، اما با تو نبودن چطور؟ اين همان سوالي است كه مدتهاست ذهن من را تصرف كرده است. در رفتارت اسطورههاي تاريخ يونان و روم قدم ميزنند و در نگاهت، كودكاني شيشه ميشكنند.
قدبلند و لاغر مردني هستي و اين جذابيتي براي ديگران ندارد؛ مرد بايد مرد باشد مثل يك گلوله توپ! كمي بايد بوي عرق بدهد و سينهاش پشمالو باشد!! به دل نگير، شوخي ميكنم! هاها...
عزيزم! به هرحال تو بي دليل فكر ميكني آدم بزرگي هستي و به اين خاطر ديگران را ميرنجاني و كسي را نميماني با تو باشد... .
(از آنجايي كه نامهي عاشقانهي دخترها را نميدانم چگونه است، و سلولهاي خيالپردازم هم عاجزند از اين معجزه، پس كلماتم را متوقف ميكنم پيش از آن كه تبديل به فاجعهيي شوند)!!
روايت هفتم:
دانهي تسبيح ما را حالتي هرگز نداد
بعد از اين در پاي خم انگور بايد دانه كرد....
يا هو!
عاصف حسيني- شامگاه اول مي دوهزار و نه- ارفورت
تشكر از تمام كساني كه در اين چار سال وبلاگم را ميخواندند. سپاسگزارم! به اميد ديدار دوستان
نشانيهاي من اينجايند، مشتقام نوشتههاي زيبايتان را بخوانم و برايتان بنويسم!
(از ايميل گريزي نيست، ناگزير)!
E-mail: s_asefhosaini@yahoo.com
Tel: 0049-1522-69-45-875
Add: Apt. 505c, Plauener Weg 8,
99089, Erfurt, Germany.
كلمات گنجشكهاي گرسنهيي هستند
روي شاخهي برف
گنجشكها رد پاي تازهيي هستند
روي پوست زمين
و من دستهاي تلخ آدمياني هستم
كه شعار ميدهند
و نان از درخت خشكي آويزان
كفر كه نيست!
نه
كفر نه،
اين تقاضاي شيارهاي دست من است
كه ميداند
سال تولدم چرا دور مي شود
و چند فرزند در تقديرم ميميرند
و چند آينه چهرم را از ياد مي برند
و گريبان كدام كوچه تنگ است
از بوي وسوسه انگيز ياسهايي كه در جيبم دزديدم
بيرون هوا سرد است
و باران با زاويهيي تند مي بارد
خرگوشهاي زير بوتهي دور
مضطرب ند
و من به تاريكترين نقطهي اقيانوس فكر ميكنم
كه نهنگ كوچكي به دنيا ميآيد
و موسيقي ممنوع است، آنجا
و هيچ واژهيي مفهوم مهرباني را تصرف نميتواند
بر تن ناسودهي اين اتاق كوچك، هم
چار سياره آويزان است
كه مسافران ميان راه هرات - قندهار را
از لبخند ملا داد الله، به امان ميدارند
آفتاب از قاشق عسل شروع ميشود
نه كوههاي گنگ پريان هفت قاف
از قاشق عسل روي ميز صبحانهيي در بلنديهاي سويس
و درخت در اشتهاي من خشك ميشود
بدون آن كه گنجشكي از آن پريده باشد
و برف
.....
تمام شد...
dare hamintor ashk az chesham miyad –
من هم دارم گريه ميكنم
به كسي نگو، اما
چرا درياي آتلانتيك شور نيست
و رودخانهي زاينده رود خشك مي شود
به كسي نگو چرا باغ گيلاس
خاموش است
و من در رفتارم هنوز
كودكاني كوچه گردي ميكنند
.....
شامگاه 26 فبروري 2009


