آن هایی هم که شناخته شده هستند و ..... هر از گاهی به بهانه یی خودنمایی می کنند تا مباد از یاد مردم بروند. اما ناگفته نماند من هم یک شعر خودم را ۵۰۰ نسخه چاپ کردم و در دانشگاه پخش کردم. البته بازهم می گویم که این تبلیغات نیست. تنها شعر یک شاعر است. و ... شعر که ممنوع نیست!
(تو تمام رنج های منی)
اين حس غريبي است كه شبها تورا
بيشتر احساس ميكنم
در ذرات شب حل شدهاي
تنفس من به تو محتاج است
و شيوع گل ميخك چشمها را
بيدار نگه ميدارد
گم ميشوم
و دامنهي پلكها را
تا بنارس پهن ميكنم
آه! بانو، بانو!
تو تمام رنجهاي مني
از ارتفاع نزول وحي
تا انجماد فسيلي در قطب جنوب
شانههاي تكيدهي مسيح
تا خندههاي رسوب شدهي سليمان
و نخاع بريدهي «فلوجه»
تا گردههاي متورم «باميان»
شايد تو پرندهاي باشي
كه از شاخهي چپم برخاستهاي
ناخنهايت را كشيدهاند
تا رأي بدهي.
تو قهوهخانهاي هستي در ارتفاعات «سالنگ»
كه مسافران خسته ميآيند
كه مسافران، عاشق ميروند
يا لبخندي گريخته
از نسلكشيهاي لهستان
يا…
يا شايد حلول پيكرهاي از ديوار چين
يا دختري زيبا
گريخته از چشم «عبدالرحمن»
آه! انگشت هايم را دانه دانه شعله مي كنم
تو در كجاي اين همه برف خوابيده اي
شايد اصلا تو تشبيه سايه اي باشي
در « ابوغريب»
يا دندان هاي سفيد كودكي گرسنه در شاخ آفريقا
انگشتهايم را دانه دانه شعله ميكشم
تو در كجاي اين همه برف خوابيدهاي
شايد اصلاَ تو تشبيه سايهاي باشي
در «ابو غريب»
يا دندانهاي سفيد كودكي گرسنه در شاخ افريقا
گوزنها عاشقاند
و اين جرم بزرگياست
كه تجارت صدف و دكمههاي عاج را
زندگي زيباست!
و جريان دارد
مانند شيوع مرفين در لندن
و شايعهيي در افغانستان!
زندگي زيباست!
و هيچ كس به لادنها آب نميدهد
عطرهاي پاريس و مسكو و لندن
دكمهها را دانه دانه ميگشايد
بانو! تو تمام رنجهاي مني
تو دستهاي مني
كه شرنگ چوريهايت
پرندهها را در «گوانتانامو»
فريب ميدهد
تو تكهيي از مني در افريقا
چرا كه او قلب مرا
سياه و گرسنه آفريد.
ساقهايت را كوتاه ميكنند
تا نيشكر ارزان شود
آري!
اين مذهب ماست
اين كه بايد هميشه دندان گرگي را
آويزهي گردن باشيم
چيزي قريب وريد
جايي قريب خدا!
همين دليل ساده است كه از بلا دوريم
چربي در خونتان فوران نميكند!
يا زني محتاج
در سركهاي وزير اكبر خان
بگذريم
برف ميبارد
و خدا حرفهاي دلش را فاش ميكند
برف
در سطرهاي تنت مينشيند
معنا ميگيرد.
خدا تو را تكلم ميكند
بعد مانند مذهبي جديد
به دوردستها ميفرستد
پرندهها عاشقت ميشوند.
موشها نميترسند.
درختها بارورت.
و سيبها شرمگين
هيچ كس تو را انكار نميتواند
تنها من تو را كافرم
حتي ارتفاعات ارتفاعات سالنگ مرا….
ميگويند
بالهاي جبريل
به رنگ خاكستر تنباكوي «هاوانا»ست
و در تشعشع نگاهت
صبح را ورق ميزند
عصر ميشود
نارنجها روشن
انگورها تاريك
دورها تاريك
و من مانند اشتعال باريك شمع
در تو فرو نميروم، شب!
به اندام تاريك و زيباي تو
معترضم!
كافرم!
از سركهاي «مكروريان»
از حسينهي «برچي»
با طعم نعناع و بوي كافور
ميپيچي در بنارس
و در سواحل «بوداپست»
مانند خاكستري از تكلم بني آدم
به بالهاي جبريل ميپيوندم!
و تو در استخوان سنگي اتاقي كوچك
آرام خوابيدهاي!
پرندهي مؤمن من!
سيد عاصف حسيني
28دلو 83 –
به نام خداوند بخشنده و مهربان
من سيدعاصف حسيني هستم، 25 ساله، دانشجوي سال دوم فلسفه و جامعه شناسي دانشگاه كابل. روزنامهنگار و شاعر هستم. مدير مسئول هفتهنامه «صداي مردم» بودم. در سالهاي پيشين هم مدير هنري، مدير مسئول و نويسندهي نشريات «جوان ميهن» و «نامه» بودم. يك كتاب هم در تحليل اوضاع اجتماعي- سياسي افغانستان نوشتهام؛ «كابل، تگزاس كوچك». يك كتاب هم با عنوان «ويروس سياست» در دست نشر دارم.
آيا شما براي كانديداتوري خود در انتخابات پارلماني، پشتوانهيي داريد كه از شما مشخصاً حمايت كند؟
من فكر مي كنم مهمترين و سختترين مرحلهي يك عمل تصميمگيري است. من بدون كدام پشتوانهي بيروني و يا كدام مشوقي تصميم به انجام اين كار گرفتم و زياد هم دوست ندارم كه اتكا داشته باشم به پشتوانهي بيروني. پشتوانه به او معناي خاص نه، ندارم. اما نيروي جواني، انديشهي جوان، خلاقيت، فكر نو و مهمتر از همه مصمم بودن، ميتواند پشتوانه باشد.
به عنوان جوانترين كانديداي انتخابات پارلماني هدفتان چه بوده و چه اهدافي را در نظر داريد؟
شايد اين سوال را اين طور هم بتوانيم مطرح كنيم كه وقتي كسي پشتوانهي سياسي و يا اقتصادي ندارد، وقتي پشتوانهي قومي وجود ندارد، چرا يك جواني مثل من، تلاش ميكند كه خودش را دخيل كند در بازيهاي سياسي كشور.
من فكر ميكنم كه، متأسفانه اين از خصوصيت هاي جوامع استبدادزده و بحراني است كه هميشه تعدادي از افراد بر سرنوشت ملت و مردم حاكم اند. آن ها را به جنگ داخلي مي كشانند، برايشان قانون اساسي و سيستم قضايي مي سازند.در لويه جرگهها دخيلند، در انتخابات رياست جمهوري كانديد مي شوند.
خلاصه اين كه عدهاي هستند كه خود را متولي مردم و جامعه ميدانند. در كشور ما نيز شرايط بحراني و جنگ سبب شده كه هميشه عدهاي خاص حاكم در سرنوشت مردم باشد، اين دو پيامد دارد يكي اين كه به جامعه اين گونه تلقين ميشود كه همين آقايان هستند كه ما هستيم و اگر نباشند ما گرسنه ميمانيم. اين را در اظهارات يكي از ايشان صريحاًَ ميبينيم. و ديگر اين كه روشنفكران و اصلاحطلبان را به كنج و حاشيه ميرانند. اين يعني ايستايي و رسوب شدن جامعه. پويايي و تحول ميميرد. اين افراد نميخواهند قبول كنند كه عمر سياسيشان به پايان رسيده و بايد فضا را براي جوانان خالي كنند.
من تلاش كردهام و ميكنم كه اين ذهنيت را بشكنم. هيچ كس نميتواند افغانستان و سرنوشت مردم افغانستان را در انحصار خود در آورد. افغانستان از من جوان 25 ساله هم هست. من هم ميخواهم براي اصلاح شرايط كشور خود تلاش كنم.
دليل ديگر اين كه افغانستان نو، جوانان نو انديش را ميطلبد. يعني امكان ندارد كه بتوانيم با ذهنيتهاي پوسيده و تكيده افغانستان نو و پويا را طراحي كنيم. در افغانستان تلاش ميشود كه جوانان را به بيتفاوتي و بي مسئوليتي بكشانند. بعضي افراد به خاطر منفعت خود تلاش ميكنند كه جوانان را محدود كنند. مثلاً اين ذهنيت را شايع و پررنگ ميكنند كه جوان نبايد به سرنوشت خود فكر كند، چرا كه وظيفهي او درس خواندن است و براي ليليه پيش هر رييس و معاون خم خم شدن. جوانان در هر كجاي دنيا نيروگاههاي هستهاي هستند كه چرخهاي جامعه را ميچرخانند. تقريباً جوانان بين 22 تا 25 ساله هستند كه بعد از تحصيل وارد سيستم مديريت جامعه ميشوند و جوانب مختلف جامعه را كنترول ميكنند، اما در اينجا جوان ما تا سي سالهگي سردرگم است و بي ثبات و فقير. گاهي فكر ميشود كه اين روندطبيعي جامعه است، - شايد هم باشد – اما من فكر ميكنم غير از طبيعي بودن اين قضيه نوعي تلاش هم وجود دارد كه جوان افغاني را به حاشيه و انزوا و بي تفاوتي ميكشاند.
يك چيز ديگر اين كه، در تمام تحولات كشور ما، جوانان بيشترين قرباني بودند. وقتي جهاد عليه روسها شروع شد، جوانهاي ما در سنگر بودند. جوانان ما هم عسگر بودند و بالاجبار جنگ بر ايشان تحميل ميشد. وقتي مهاجرت پيش آمد، جوانان مهاجر شدند. وقتي كه مبارزه با تروريزم و القاعده جامعه راتهديد ميكرد، جوان افغاني در سنگر بود. سرانجام جوان ما بيسواد ماند. بيكار ماند. اعضاي خود را از دست داد. از ارتباطات جهاني دور افتاد. منزوي شد. تمام اين تأثيرات مستقيماً فقط و فقط بيشتر بر جوان افغانستان وارد شده، با اين حال به جاي اين كه دولتمردان ما و صاحبان قدرت دولتي و يا غير دولتي، تلاش كنند تا جوان افغان را به طرف پويايي بكشانند، شرايط را برايش آمده كنند تا خود جوان بيايد و در سرنوشت خود دخيل شود تا جامعه افغانستان را به سوي صلح و ثبات ببرد، تلاش ميكنند كه آنها را به انزوا بكشانند و جالب اين كه وظيفهي جوانان را هم تعيين ميكنند.
به نظر شما چه كساني بايد به پارلمان راه پيدا كنند؟
مهمترين خصوصيتي كه يك نماينده پارلمان بايد داشته باشد، اين است كه بايد ملي باشد. يك شخصيت فرا قومي، فرا منطقوي و فرا مذهبي باشد. از قيد زبان بيرون شده باشد. به اين معني كه زبان ديگر را، منطقهي ديگر را، مذهب ديگر را و نژاد ديگر را به رسميت بشناسد. متأسفانه اغلب كساني كه هنوز خودشان را دخيل ميدانند، اگر فرمهاي كانديداتوري اينها را بررسي كنيم، مطمئناً تمام سيصد كارت از يك قوم، يك مذهب، يك منطقه و يا يك حزب است. منظور من اين است كه به جز تعداد اندكي كه به معني واقعي مستقل هستند، ديگران خاستگاهشان يكي از تفاوتهايي است كه يادآور شدم. اين گونه انسانها نميتوانند به منفعت ملي فكر كنند. تا وقتي منفعت قومي باشد، منفعت ملي فدا ميشود. اين يك واقعيت است.
اشخاصي لياقت پارلمان را دارند كه خود را بتوانند از اين قيود رها كنند. در حد شعار و گپ كل ما ميگوييم كه ملي فكر ميكنيم. اما در رفتار ما معلوم ميشود كه اين را باور نداريم. هيچ كدام از اينها نتوانستند ثابت كنند كه فراتر از نژاد يا منطقهي خود فكر ميكنند. اما من حداقل ميتوانم اين ادعا را بكنم. من ممكن است زبان ازبكي يا پشتو را ياد نداشته باشم، اما اين را اطمينان ميدهم كه مستقلتر و مفيدتر از يك انسان متعصب هستم براي يك قوميت. من اين ادعا را ثابت كردم و ميكنم.
جاي بسيار افتخار است براي من كه وقتي فرمهاي كانديداتوري من پر شد، امضاي يك نژاد يا يك منطقه و يا يك حزب نبود در آن. شيعه بود. سني بود. تاجيك بود. پشتون بود. ازبك بود كه در فرم من امضا كردند.
شما شرايط كلي كشور را پيش از انتخابات چگونه ارزيابي ميكنيد؟
در كل افغانستان رو به بهبود است. يعني يك شرايط در حال بهبود همراه با ريسك است. يعني هر لحظه احتمال خطر و فروپاشي سيستم است. منظور سيستم دولتي نيست، بلكه شكل و ساختاري است كه بعد از يازده سپتمبر در افغانستان حاكم شده.
ما يك تجربه داريم. انتخابات رياست جمهوري با يك موفقيت نسبي پشت سر گذشتانده شد. اما انتخابات پارلماني بسيار مهمتر از انتخابات رياست جمهوري است. اگر در پارلمان عناصري غير مردمي جاي بگيرد، مطمئناً نقش نظارت، انتقاد و پيشنهادي بر عملكردهاي قوهي مجريه –غير از تصويب و طراحي قانون – كمرنگ و بي اعتبار ميشود.
خوب به هر حال، اين شرايط جامعهي افغانستان است كه ما بايد خيلي از ملاحظات را داشته باشيم و از بسياري چيزها چشمپوشي كنيم. فرض مثال اين كه شمارش نفوس هر منطقه تخميني بوده است. ديگر اين كه مرزها، به خصوص مرزهاي جنوبي باز است. امنيت در مناطق دور دست چندان وجود ندارد و اعمال نفوذ قدرتمداران در روند انتخابات و رأي بسيار پر رنگ مينمايد. هنوز تنشها و بحران آفرينيهايي توسط نيروهاي طالبان در مناطق مختلف ديده ميشود. با تمام اين ملاحظات ما در شرايطي قرار داريم كه ناگزيريم كه بايد اين را بپذيريم. هرچند كه احتمال خطا و تقلب باشد.
صحبتهايي در ارتباط با مصالحهي ملي و سهم دادن اعضاي گروه طالبان در دولت و دعوت به شركت در انتخابات پارلماني شنيده ميشود، (به عنوان نمونه كانديد شدن آقاي متوكل در قندهار) نظر شما در اين ارتباط چيست؟
ببينيد، نه من ميتوانم تصميم بگيرم. نه رييس جمهور ميتواند تصميم بگيرد، نه آقاي مجددي ميتواند تصميم بگيرد و نه كابينه در مورد گروه طالبان. گروه طالبان مدت چند سال تاريكترين و سياهترين دوران را بر مردم افغانستان روا داشتند. ظلم، تهديد، شكنجه، قتل، اقتصاد ضعيف مردم، جنگهاي رواني از همه مهمتر. هيچ كس، هيچ مقام دولتي يا غير دولتي نميتواند به جاي خانوادههاي شهدا، بيوهزنان و ايتام تصميمگيري كند و اعضاي اين گروه را عفو كند. نه آقاي كرزي به عنوان رييس جمهور و نه آقاي مجددي صلاحيت اين كار را ندارد.
يك مسأله اينجا مطرح است. طرف مقابل گروه طالبان عمدتاً چه كساني بودند؟ بدون شك مردم بودند. يعني اين رنج و عذاب و قتل و شكنجه را مردم متحمل شدند. اينها هيچ كدامشان نمايندهي عام و تام مردم نيستند كه اين صلاحيت را داشته باشند.
يك سوال در اين قضيه بسيار پر رنگ است. آيا گروه طالبان جنايت كرده يا نكرده؟ خوب! مشهود است. از روز روشنتر است كه قتل عام يكاولنگ، قتل عام مزار شريف، شكنجههايي در پايتخت، وضعيت اقتصادي بدي كه مردم را به كام خود فرو برده بود، جنگهاي رواني كه در كشورهاي آواره پذير بر مردم افغانستان روا داشته شد، آثار ملي و نمادهاي فرهنگي ما از بين رفت، سرمايههاي ملي ما به يغما رفت، نسلكشي پديد آمد در افغانستان. آيا اين كارها را كردند يا نكردند؟ كساني كه حرف از مصالحه ملي ميزنند بايد تعيين كنند كه اين كارها شدند يا نشدند؟
اينها چيزهايي نيست كه ما بتوانيم با يك خوش خيالي از كنار آنها عبور كنيم.
ديگر اين كه گپ و سخنهايي شنيده ميشود از طالبان ميانهرو و تندرود. يك تعدادي را نام ميبرند، كه حدود 300 نفر جنايتكار ناميده ميشوند و ديگران شهروندان عادي افغانستان بودند. آيا تنها همين 300 نفر بودند كه كل افغانستان را به خاك و خون كشيدند؟ مطمئناً تنها ايشان نبودند، بلكه ايادي هم داشتند.
كساني كه اين تفكيك را به طور زيركانه مطرح ميكنند، اول بايد هويت اين گروه را مشخص كنند، تعدادشان را مشخص كنند. بعد از اين تعداد بايد ليستي را ارائه كنند كه كدام افراد تندرو و كدام ميانهرو هستند. در غير آن يك كلي گويي تندرو و ميانه رو معنا ندارد. اگر دولتمردان ما ميخواهند اين طرح مصالحه ملي را اجرا كنند و اين ريسك را ميكنند، بايد تضمين بدهند براي مردم افغانستان. بايد تضمين كنند كه وقتي يكي از اعضاي گروه طالبان وارد سيستم حكومتي و يا حداقل وارد جامعه ميشود به عنوان شهروند، اينها بر ضد منافع ملي و اسلامي دست به اقدامي نميزنند، اگر اين تضمين را ميدهند ميتوانند در غير آن، اين حق را ندارند.
حتماً شما خبر داريد كه اشخاص متنفذ و شناخته شدهيي مانند آقاي كاظمي و قانوني نيز در انتخابات پارلماني كانديدا هستند، با اين ملاحظه شما موقعيت خود را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
جامعهي افغانستان شديداً به نوعي تحول دچار شده. عليرغم اين كه مردم ما سواد به معني خواندن و نوشتن ندارند، اما از شعور و آگاهي سياسي بالايي برخوردارند. تجربهي انتخابات رياست جمهوري گواه اين مطلب است. عليرغم اين كه به مردم ما تلقين ميشود كه چيزي را نميفهمند و بيسوادند، اما عملاً بسياري از چيزها را تشخيص ميدهند. مردم ما ميل به نو آوري و تحول دارند. حتي از يادآوري گذشته بيم دارند. روي همين لحاظ، مردم ما تمايل دارند به عناصر مستقل و غير وابسته. اين يك واقعيت است. اگر عناصر آزاد و مستقل اين قدرت را داشته باشند كه بتوانند به عنوان جايگزين (قدرتهاي از دسترفته و واپسگرا) اعتماد مردم را جلب كنند، من شك ندارم كه مردم از چهرههاي تكراري و كساني كه به شيوههاي مختلف مردم را سردواندهاند، دوري ميكنند.
من هيچگونه واهمهيي از كساني كه شما نام برديد، و كسان ديگري هم كه زياد هستند،ندارم. عمر فعاليتهاي سياسي در دنياي امروز بسيار كوتاه شده، يعني يك شخصيت بنا به عملكرد سياسياش نميتواند مدت زيادي در اذهان عموم باقي بماند و اعتماد دايمي مردم را به همراه داشته باشد. شايد اين بسيار جسورانه باشد، اما اين را ميگويم كه براي بعضي از اينها شركت كردن در انتخابات يك ريسك بزرگ است، چرا كه اين احتمال را هم بسيار پر رنگ بدانند كه ممكن است پيروز نشوند.
كمي بيشتر توضيح دهيد.
بله! هميشه يك چيز را ما فراموش ميكنيم و آن تشخيص مردم از اوضاع است. اما متأسفانه در انتخاب هميشه گزينهها محدود بوده و مردم مجبور بودند كه به يكي رأي اعتماد بدهند. اگر در گذشته مردم تلويحاً سرنوشت خود را به اين افراد سپردند و اعتماد كردند، دليلش اين نبوده كه كدام ارادت خاص، وفاداري به اين افراد دارند.
يكي از درخواستهاي كانديداها، تأمين امنيت ايشان بوده، شما هم موافق اين گپ هستيد؟
در مورد اين كه من در مورد امنيت خودم هراس داشته باشم، تا هنوز به آن فكر نكردم. من فكر ميكنم كه شايد لازم هم نباشد. چرا بايد من بترسم. آيا من جنايت كردم، عامل جنگهاي داخلي بودم، آيا من به تعصبات قومي، زباني و مذهبي دامن زدم، آيا من كدام پست و مقام و سرمايه دارم كه بايد بترسم؟
اگر من براي پارلمان كانديد شدم، مشخصاً براي قدرت نيست. يعني من هيچ رغبتي به قدرت به آن معنايي كه ديگران در پياش تلاش ميكنند و دست به هر كاري ميزنند، نيستم. من اگر كرسي پارلمان را هم ميخواهم،... من به عنوان يك جوان افغاني خسته شدم از اين وضعيت رقتبار، از اين وضعيتي كه بر اساس يك تفكر تكيده و پوسيده بنا شده. ديگر دوستانم را كه ميبينم رنج ميبرم. وارد پوهنتون كابل كه ميشويم، چيزي قريب 15 هزار نفر هر روز ميآيند و ميروند، چهرهشان را كه ببينيم، سرشار از سرخوردگي، فقر، بي تفاوتي، كمآگاهي و سردرگمي است. چرا بايد اين رقم باشد؟ من تلاش ميكنم كه جوان افغاني احساس كند كه زمان بيتفاوتي به پايان رسيده. اگر از 249 كرسي پارلمان تنها 9 كرسي آن از جوانان باشد، مطمئناً به جاي دوصد كرسي كار ميكند. افغانستان احتياج به نيروي جوان دارد.
شرايط ما بسيار شباهت دارد به جاپان و آلمان بعد از جنگ. آلمان را نميشد با تشريفات، با پست و مقامهاي تشريفاتي و لقب دادن به اين و آن، با مسئوليت گريزي ترميم و بازسازي كرد. احتياج به بازو دارد. احتياج به فكر نو و خلاقيت دارد.
وقتي كه من منفعت شخصيام در ميان نباشد، چرا بايد بترسم. آناني كه جنايت كردند نميترسند، من چرا بترسم. من جوان افغاني كه پوهنتون ميروم، كار ميكنم و هنوز ليليه ندارم،....
احتمال پيروزي خود را تا چه اندازه ميبينيد و شما چه خصوصياتي را در خود ميبينيد؟
اول اين كه من مستقل هستم، كاملاً مستقل. اگر براي ديگران به جاي 300 كارت، سه هزار كارت قومي، يا منطقهاي يا حزبي حاضر شد، براي من اما 300 نفر از اقشار مختلف حاضر شد. يكي از دلايلي كه فكر ميكنم در انتخابات پيروز ميشوم، همين استقلال من است. من متعلق به كل شعب جامعهي افغانستان هستم. هرچند گفتم كه من زبان پشتو را ياد ندارم، اما اين دليل نميشود كه از قوم پشتون نباشم. هرچند ازبكي ياد ندارم اما دليل نميشود كه از اين هموطنان خود جدا باشم.
جامعهي افغانستان احتياج به واقعيتنگري همراه باخلاقيت دارد. مهندسي نوي را جامعهي افغانستان ميطلبد. بايد نيروهاي خلاق بيايند كه در اين شرايط خطير (جهاني شدن، اقتصاد بازار آزاد، هجوم فرهنگها، ترويج مصرفگرايي و...) مديريت بحران كنند. كه من فكر ميكنم اين خصيصهها را دارم و مرا از ديگران متمايز ميكند.
من مشكلات افغانستان را به سه دسته مشخص تقسيم كردم:
يك) بحران اقتصادي
دو) بحران هويت يا بحران فرهنگي
سه) نا امني
در يك نگاه حتي غير متخصصانه ميفهميم كه، افغانستان چيزي ندارد كه بتواند پايههاي اقتصادي را استوار كند. ما اگر در اين سه سال توانستيم كمي سر پا ايستاده شويم، نتيجهي بدهيهاي بينالمللي به جامعهي افغانستان است. بعد از اين اين كمكها كاهش خواهد يافت و اگر ما زود به فكر چاره نشويم و زود اقدام نكنيم، بسيار متأسف هستم كه اين گپ را ميزنم، اما من پيشبيني ميكنم كه تا سه سال آينده، حداكثر پنج سال آينده افغانستان دچار ركود اقتصادي خواهد بود. نشانههايش همين حالا در شهرهايي غير از پايتخت ديده ميشود.
در آن هنگام ناميمون ما مجبور خواهد بوديم كه از بانك جهاني قرض بگيريم. و اولين قرضي را آن وقت بگيريم، آغاز يك فاجعهي بزرگ براي كشور خواهد بود. ما بايد اقتصاد افغانستان را از درونش بازسازي كنيم بر اساس استعدادهايي كه دارد. من طرحي را براي بهبود وضعيت اقتصادي كشور دارم. جمعيت افغانستان، حداكثر 25 ميليون است، براي اين تعداد نفر ايجاد كار سالم، اقتصاد سالم و زندگي مرفه كار مشكلي نيست.
دوم بحران هويت است. جامعهي پس از بحران هميشه دچار يك رقم گسيختگي فرهنگي ميشود. در اين سه سال اخير فرهنگهاي مختلفي به افغانستان هجوم آورده است. فرهنگي در حال شكلگيري است متشكل از همهي فرهنگها به غير از فرهنگ بومي و ملي ما. كه بسيار خطرناك است. متأسفانه ويژگيهايي از فرهنگهاي ديگر وارد شده كه براي جوان ما سم است و فرهنگ بومي، شرقي و اسلامي ما را تحت شعاع قرار داده.
در مورد امنيت هم، من فكر ميكنم كه جمعآوري سلاح مفيد است اما كافي نيست. يعني براي تأمين امنيت تنها سلاح نداشتن كافي نيست، اگر در جامعهيي فقر باشد، فساد اجتماعي باشد، حتي اگر سلاح هم نباشد، با دست خالي هم امكان دارد كه جنايت رخ بدهد. پس بايد ما ريشههاي ناامني را پيدا كنيم و بخشكانيم. اين ارتباط ميگيرد به مسائلي كه گفتم.
