تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

 

نفس تا مي‌كشم قانون عالم مي‌خورد بر هم

چو ساز خاموشي با هيچ آهنگي نمي‌سازم (حضرت بيدل)

  

جنگل گرسنه است

شنيده‌ام موهايت جو گندمي شده است                                             

بگذار يرقان بزند

بعد هم ملخ

بگذار سونامي پاهايت را بنوشد

چون قرص آسپرين

براي درد ناعلاج جهان.

بگذار تمام حادثه در تو رسوب كند

شانه‌هايت هيروشيما،

دست‌هايت را حرس كنند

پيش از آن كه امداد خداوندي فرا برسد!

 

مي‌خواهم قدبلند بشناسمت جنگل، دختركم!

دل مي‌گذرد از كوچه‌ي خاكي

و افيوني تازه چون تو را در بر مي‌كشد

اگر رگ‌ها آلوده شود، تو هميشه از مني

چشم‌هايم ميان خيال و پرنده باز

تا تو را بشناسم

 

چگونه بشناسمت دختركم

به كدام نشانه و لبخند

متن تو را به هفتاد زبان ترجمه كردند

مي‌شناسم خواهركانم را

كه از نيل برگشتند

يكي از بافه‌ي تاريكش كه برف باريده است

يكي از انجيرهاي آويزان گلوبندش

و برادرانم كه از اهرام سه‌ گانه برگشته‌اند

سر به زير و خاموش

با شالي كه زنبورهاي عسل دزديده‌اند

 

به كدام نشانه، به كدام سخن؟

پرسش‌ گنگي لب‌هايم را بدوزد

تو هم نمي‌داني كه بردگان مصر

وقتي كوه را به دوش مي‌كشيدند

آيا ترانه مي‌خواندند؟

مي‌خواهم از تو چيزي به يادم نباشد

وقتي براي خودكشي

كنار خند‌ه‌هاي تلخ خدا زانو مي‌زنم

 

مي‌دانم اين كه دهانت هنوز

بوي تلخ مي‌دهد

بادام كوهي كه راه ابريشم را از ميان بلندي‌هاي سينه‌ات عبور داد

و تاجران باده آمدند و شاعران ياوه گفتند.

به كدام نشانه؟

 

دست بردار، بردار

كه از نه خودم خشنودم

نه از شما

نه از گاليله كه سرگرداني ما را كشف كرد

نه از ابن سينا و فارابي

نه رازي كه الكل را

باعث بي رونقي چشم‌هاي تو كرد

 

بگذار چون دردي مداوم

باعث كشف اسطوره‌ها باشم

آشيل از مچ پايم برخيزد

رستم از كتفم

خدايان تراوا عاشقم باشند

نيمه‌ي ديگر را از ساقه‌ي ريواس بردارم

و سهراب زخم پهلوي جاودانه‌ي تن

بانو!

بر درد خود ايستاده‌‌ است آتشفشاني در شرف پايان

 

 

به كدام نشانه، كدام سخن؟

تو را چون تهمتي بزرگ

به قاضي‌ خانه‌هاي شرق و غرب كابل رواج دادند

يكي چشم‌هاي تو را به پاكستان برد

يكي رنگ پيراهنت را

به نقاش‌هاي مديترانه!

و چند قرن پيش لب‌هايت را

براي موناليزا هديه بردند

شايد از همان روز خنده‌ات دير شد

تو اما ناگزيري بانو!

با گردني زيبا و كشيده

و سرمه‌اي كه جهان را سياه ‌‌كرد.

با گردني زيبا و برهنه

كه جلادها را به تأخير حكم وا مي‌داشت

 

و بعد همان شب لندن

پر شد از عطر سوسن و دامن و تن

و بعد همان شب

عكس لنين پير شد، با ريشي بلند

و بعد همان شب موزيم لوور و متروپول

پر بود از فسيل بوسه‌ات زير آخرين فوران

و عقيق

و قسمتي از انگشت

و بعد همان شب

قيمت نفت استفراغ كرد

سينه‌ي خشخاش دچار تورم شد

و مادري پيش از تولد فرزندش

وصيت نامه‌ نوشت.

 

به كدام نشانه بانو!

سرد است، سرد

حنجره‌ام برف باريده است.

مي‌خواهم كمي بترسم از تو، از من، از مادرم و دين پدري

استخوان‌هايم را

از ناكجاآباد سيبري

در بوجي كارگران مانده پيدا كنم

گرم كنم

و بعد با برادرانم بپوشم.

 

بانو مسافر تو مي‌ترسد

از مضمون عاشقانه در عصر يخبندان

و سنجاقي كه جهان را به موهايت ضميمه كرد

مي‌ترسم

چون پرنده‌اي كه زبان مادري‌اش را از ياد برده است، مي‌ترسد.

بگذار بترسم

از حركت اتم در مسير خاطره‌ي انسان

از جنين ناقص در رحم زن

و زاغه‌ي كثيف مهمات بر شاخه‌ي زيتون

 

 

به كدام نشانه، كدام سخن؟

مرا از تو منع كردند

چون كودكي كه مادرش ايدز دارد

و سكه‌ي عقيم عصر دقيانوس

مانند فسيلي كه فاصله‌ي دندان‌هايش به ما ارث رسيد

تو اما...

از قرون وسطي برگشته چشم‌هايت

با همان تيرگي و خيرگي تلخ

لب‌

در گيلاس چاي فراموش شد و بعد

طالع بينان جهان فال قهوه مي‌بينند

يك گفت: احتمالا از اهالي جنوب استي

دست‌هايت بوي هريرود مي‌داد

شالت را در تاكستان‌هاي شمالي پاليدند

به دامنت پنبه‌گل‌هاي تركستان

و كفش‌هايت... آه!... پاكستان

هيچ كس نگفت تو راز خاك خورده‌ي كدام درختي

كه گنجشك‌ها بر شانه‌ات انجيل مي‌كارند

 

 

هميشه خنجر است كه از پشت فرا مي‌رسد

چون پيغمرانگي ابراهيم

و اشتهاي دوباره‌ي خداوند براي خلق بشر

من خط‌هاي فاصله‌ را

از تو عبور كردم

نشستم پاي كهنه ديوار گلي

و مثنوي معنوي را قدم قدم

بر سرك‌هاي جهان پاشيدم

تو با تمام رنج‌هاي من تنهايي

و من چقدر به تنهايي تو

 

از سفر برگشته دست‌ها

از رطوبت طوفان نوح

و ترك خوردگي‌هاي سفر ماركوپولو به چين

از كرامت بني‌اميه به علي

و شايد تعارف يك قرن پياده روي

به زني تنها در خيابان جنگ جهاني دوم

 

لب‌هايت را فراموش كرده‌ام بانو!

اجازه‌ هست خطوط اوليه‌ات را مرور كنم

وقتي خدا تو را كشيد

به قاضي خانه‌هاي شرق و غرب كابل...

و انزواي مثلث فرصت تنفس نيست

فرو مانده‌ام در تحليل هندسي تو

هرچند سيب هربار حرف‌ تاز‌ه‌اي براي گفتن دارد در اين زمان گنديده!

 

 

نه! هيچ گاه فراموش نمي‌كنم

پلك‌هايت را

پيش از پروانه شدن كشتند

و نخستين فرش جهان مسير قدم‌هاي رييس جمهور را امتداد داد

با كفشي از پوست سياه افريقا

و سگگي كه مثل دندان‌هاي كودكانه‌ات گرسنه بود

 

 

آري حالا!

از تمام جهان اعانه جمع مي‌كند اين گداي نجيب تو!

تا گلوبندي شود براي شما

و رگ‌هاي لاجورد

عبور دهد تو را از دود و خاكستر

به فصل كبوترهاي چاهي

به ابتداي پروانه شدن

بانو!

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 1 قبل از ظهر | لینک  | 

اين روزها كمي احساس شك مي‌كنم. البته بيشتر از هر هنگام ديگر. حتي اساسي‌ترين ساقه‌هاي وجودم در حال فرسايش است و چيزهايي كه يك عمر به آن‌ها فكر نكرده بودم، هجوم آوردند كه يا باورشان كنم يا نكنم. خيلي سخت است. دوستي داشتم كه پدرش مردي خوبي بود، هرچند فقير بود و پير و دنياي شلوغ قرن بيست را تحمل مي‌كرد، اما باز هم اصولي داشت كه چارچوب زندگي‌اش را مي‌ساخت؛ مثلا او اصلا كار نداشت كه اين موسيقي حرام است يا نيست، از ريشه مي‌گفت: نه! نان حلال، جان سالم و ايمان به خدا! كفايت مي‌كرد تا از همهمه‌ي روزگار به گوشه‌اي پناهنده شود و خوش باشد. براي تعريف اصولش هم از ملاها و نمايندگان خدا(!) كمك مي‌گرفت.

گاهي فكر مي‌‌كنم كه اگر زندگي ما چارچوب محدود داشته باشد، خيلي بهتر از وارفتگي و نداشتن است. شايد طبيعتاً داشتن هميشه بهتر از نداشتن است. اگر پرنده‌اي قفس دارد، به همان دلخوش است و اگر انسان آواره‌ است، هيچ جاي از او نيست. با سهراب مخالفم كه گفت: هركجا باشم آسمان مال من است، شايد هم نباشد!

به هر حال روزگار غريبي است. شايد هيچ چيز حقيقت ندارد. شايد توهمي بزرگ ما را به دنبال خود مي‌دواند. البته مدتي پيش به ديد فلسفي متفاوتي رسيده بودم كه هنوز هم معتقدم‌ « ما به پايان رسيده هستيم» و گذار ما ناگزيري احمقانه است و بس.

خوش باشيد

وفا كنيم؟

ملامت كشيم؟

خوش باشيم؟!!!

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک  | 

روزي در مضمون جامعه شناسي توسعه، بحث در مورد عوامل متعدد سكون و ايستايي جوامعي مانند افغانستان در گرفت. غالباً عوامل متعدد طعنه به وظايف دولت‌ها مي‌زد؛ اين كه در طول تاريخ دولت‌ها آن‌چه را كه بايد مي‌كردند، نكردند. يعني مسئله اقتصاد، بي‌كاري و امنيت مسئول مستقيمش دولت است. شايد من هم تا آن وقت خيلي موضع منتقدانه داشتم، و شايد هم داشته باشم. اما مي‌خواهم نكته‌ي ديگري را هم يادآور شوم، (البته خدا كند تبرئه دولت‌ها از آن استنتاج نشود)

كل گپ من اين است كه بيشتر از آن كه حكومت‌ها را مقصر بدانيم، كمي نقش مردم و يا به گفتار گذشتگان رعيت را نيز مورد توجه قرار بدهيم. همان روز هم در صنف گفتم كه به طور مثال اگر در قرون وسطي قدرت در كليسا متمركز بود و دنيا و آخرت با نيم نگاه نمايندگان خدا در زمين انجام مي‌گرفت، اين اقتدار كاريزمايي بوده يعني به گونه‌اي مردم در پذيرش آن مستعد بودند. در دوره‌هاي مختلف تاريخ افغانستان نيز ديده شده كه مردم مستقيم يا غير مستقيم مسبب نوع حكومت و رفتار آن بر خود بوده‌اند. از اين كه بگذريم، فكر مي‌كنم كه پديده‌هايي مانند خشونت كه در افغانستان بسيار حاد و نهادينه است، تا حدي برخاسته از كنش اجتماع صورت مي‌گيرد، تا آن كه نقش مستقيم حكومت را در آن ببينيم. خشونت، و عدم مهرورزي يا به گفته‌ي ديگر پناهندگي به قانون خشونت در طبيعت در استعداد توده‌ي مردم شكل مي‌گيرد. در جوامع مترقي، نقش دولت و مردم در يك هماهنگي دقيق،‌ روشن و تعريف شده است. هيچ‌گاه دولت نمي‌تواند متولي خصوصي‌ترين امور زندگي مردم باشد. ما شاهد هستيم كه پديده‌يي چون خشونت تا ظريف‌ترين لايه‌هاي اجتماع يعني خانواده ريشه دوانده است. واقعاً دولت در اين مورد چه كار مي‌تواند؟ اگر خشونت‌هاي خانوادگي در هرات منجر به خودسوزي مي‌شود، واقعاً دولت چقدر در آن مختار است؟

متأسفانه، خشونت، ارعاب، تهديد و ترور شخصيت انسان‌ها در جامعه افغانستان از خانواده، دوستان، اقوام، محيط مكتب آغاز مي‌شود و بعدها در كنش‌هاي اجتماعي شديداً بروز مي‌كند. كودك دوساله وقتي از سوي پدر، يا فرد ديگر خانواده مورد خشونت قرار مي‌گيرد، به مرور زمان خشونت‌ورزي را ياد مي‌گيرد و در نخستين كنش‌هاي اجتماعي‌اش آن را به عنوان يك ارزش منفي بروز مي‌دهد. اين استبداد كوچك بعدها در مقياس بزرگ‌تر تجلي مي‌كند. من فكر مي‌كنم در اين رابطه خود ما مسئول تر از هر كس ديگر هستيم. شايد لازم باشد كه مهروزي و خوش‌خويي را كمي تمرين كنيم! لطفاًً....

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 6 بعد از ظهر | لینک  | 

(نخست اين گزارش را بخوانيد)

گزارش قتل در زندان

 بعد از انفجار در مكان مقدس شيعيان در سامرا، پيروان مذاهب و حتي سياستمداران مواضع مختلف كه عمدتاً در محكوميت آن بوده، گرفتند. خبرگزاري‌ها و رسانه‌ها نيز به شيوه‌هاي مختلف به انعكاس آن پرداختند. اما رسانه‌ي بريتانيايي بي‌بي‌سي به گونه‌ي بسيار زيركانه، گزارشي را منتشر كرده است كه مانند جرقه‌هايي بر هيزم خشك مي‌باشد.

سايت خبري بي‌بي‌سي در گزارشي قتل يكصد شهروند عراقي را در روز پس از واقعه سامرا، به شيعيان نسبت داده و آن را جنگ فرقه‌اي خوانده است. بدون شك مسئولين اين خبرگزاري بريتانيايي با اصول ژورناليستي آشنا هستند و مي‌دانند كه بدون شواهد كافي امكان ندارد يك گزارش از سلامت حرفه‌اي برخوردار باشد، با نظر داشت اين اصل، بسيار شگفت انگيز است كه اين خبرگزاري بدون سند به صراحت از عنوان جنگ فرقه‌اي در گزارش خود استفاده مي‌كند و شيعيان را عاملين قتل‌ها معرفي كرده است.

جالب اين جاست كه تمام قتل‌ها حتي بر اساس مذهب هم نبوده است كه بتوان آن را صريح و آشكار به فرقه‌اي ديگر مرتبط دانست. در گزارش بي‌بي‌سي گفته شده است كه تمام قتل‌ها با رگبار گلوله انجام گرفته‌ است. اين به روشني نشان مي‌دهد كه قتل‌ها سازمان‌يافته بوده است و توسط كدام گروه مشخص كه دسترسي به سلاح داشته انجام گرفته. سازمان دادن چنين قتل‌هايي نيز در مناطق مختلف عراق در مدت كوتاه يك روز ميسر نبوده است و اين بيشتر تأكيد مي‌كند كه برنامه آن پيش‌تر چينده شده است. دليل مؤكد ديگر اين مي‌تواند باشد كه افراد مسلح در لباس پوليس وارد يك زندان در بصره شدند و تعدادي از زندانيان سني را به قتل ‌رسانند. شما بگوييد كه طراحي و اجراي چنين برنامه تروريستي دقيق و منظم در مدت كوتاه يك روز توسط پيروان عصباني و جگرخون يك فرقه‌ مذهبي امكان دارد؟

از سويي نبايد ناديده گرفت كه واكنش‌هاي طبيعي اغلب خودجوش و توده‌اي است، يعني مردم صريح و آشكار وارد عمل مي‌شوند. در حالي‌كه چنين واكنشي از سوي شيعيان عراق گزارش نشده است و حتي حمله به مساجد اهل تسنن با اسلحه و توسط افراد معدودي صورت گرفته است كه هويت آن‌ها مشخص نيست و توهم خبرنگار بي‌بي‌سي آن‌ها را شيعه فرض كرده است.

يكي ديگر از شواهد بيش‌داوري بي‌بي‌سي اين است كه در قتل 47 كارگر در نهروان، ذكر نشده است كه تماماً اهل تسنن بوده‌اند. البته در ادامه به طور مفتضحانه‌اي مي‌گويد كه معلوم نيست اين كشتار به واقعه سامرا مربوط هست يا خير؟

من فكر مي‌كنم كه بي‌بي‌سي در انعكاس اين خبر و چگونگي استفاده از عنوان و محتوا به صورت بسيار رندانه‌اي هدف مشخصي را پي‌گير بوده و به گونه‌ي غير مستقيم سعي در حاد كردن معضل دارد.

 .... و اما شيعيان عراق ...

بدون شك در مذهب اسلامي تشيع نيز، قتل انسان از هر دين و فرقه‌ي ديگر بنابر اصل قرآن بزرگ حرام است.( مگر در مواردي كه در قرآن ذكر شده). اين نكته‌اي است كه هم برادران اهل تسنن و هم برادران شيعه به آن واقف هستند. هتك حرمت خانه‌ي خدا يعني مسجد، از سوي تمام فرقه‌هاي اسلام مردود و باطل است. من فكر مي‌كنم اين واقعه نيز يك جنگ فرقه‌اي نبوده و توطئه‌اي بين‌المللي مي‌باشد كه در مقاله بعدي سعي مي‌كنم ردپاهاي اين اقدامات تروريستي را تعقيب كرده و آن را تشريح كنم.

دوستان راستی من به دنبال گزارش اصلی گشتم ولی بی بی سی آن را حذف کرده است. نوشته بر اساس آن مطلب بوده است که من آن را در کامپیوتر ضبط کرده ام و در اختیار شما می گذارم.

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  | 

شايد هنگامي كه هانتينگتون نظريه برخورد تمدن‌ها را مطرح كرد، يك نگرش فلسفي بيش نبود. اما واقعيت اين بوده كه طرح آن به تنهايي توانست تا پيش‌فرضي را سبب شود و جريان احتمالي برخورد تمدن‌ها را تا حد واقعيت ناگزير بالا ببرد. ترس از برخورد تمدن‌ها خود عاملي براي تشديد جريان شده و گويا تمام عوامل اجتماعي و سياسي دست دردست هم داد‌ه‌اند تا تمدن‌هاي بزرگ عصر حاضر يعني اسلام و غرب به سبك جنگجويان دوئل روبه‌روي هم بايستند؛ يا بكشند، يا كشته شوند.

بعد از جنگ سرد و فروپاشي يكي از قطب‌هاي جهان، كه بالانس قدرت را سبب شده بود، پيش‌فرض هانتينگتون به دست سياستمداران افتاد و پوسته‌ي فلسفي شكسته شده و فرزند سياسي آن متولد شد. در همانجا بود كه غرب به دو دليل تلاش كرد تا تمدن اسلام را به مبارزه بطلبد. يكي ترس از برخورد احتمالي بود، كه اگر چنان شود پيش دست بوده باشد و دليل ديگر اين كه هر قدرت براي بقاي خود نياز شديد به مخالف و حداقل دشمن فرضي دارد.

واقعه‌ي 11 سپتمبر را شايد بتوان در همين راستا قابل تحليل دانست، خواه بنيادگرايان ديني و خواه سازمان‌هاي اطلاعات موساد و سيا،‌‌ فاجعه آفرين بودند، فرقي نمي‌كند. به هر حال اين واقعه برخاسته از همان نگرش شتابان برخورد تمدن‌ها‌ي هانتينگتون بوده است.

خوب! از اين مقدمه كه بگذريم، كل گپ اين است كه در روند طبيعي جوامع انساني، پديده‌ها، فرهنگ‌ها و واقعيت‌هاي اجتماعي متفاوت، بيشتر از اين كه مدام در حال نزاع باشند، گرايش به همگوني و هماهنگي و اختلاط دارند. تاريخ و گذر زمان باعث مي‌شود تا پديده‌ها در جوامع انساني از يكديگر رنگ بگيرند و به در بلند مدت ماهيت همگون و مشابه بيابند.

من فكر مي‌كنم كه وقايعي مانند چاپ كارتوني كه پيامبر اسلام(ص) را تروريست جلوه‌گر شده بود، و يا اخيراً انفجار و تخريب مقدسات شيعيان و ديگر گونه‌هاي مبارزه طلبي، خود گواه بر اين ادعا است كه فرض هانتينگتون اسلحه‌ي خوبي براي توجيه آشوب‌هاي ديني و مذهبي در جامعه‌ انساني شده است. انسان‌ها،‌ اديان و به طور كل تمدن‌ها، اگر در تعامل طبيعي باشند، هيچ گاه به يكديگر تعرض نمي‌كنند. اما آن هنگام كه برداشت‌هاي سياسي مقطعي و كوتاه عمر انجام مي‌گيرد و تلاش مي‌كنند كه فرضيه‌ را مانند حكمي ثابت و غير قابل تغيير به اجرا برسانند، جامعه‌ي انساني در معرض خطر و التهاب قرار مي‌گيرد و مانند اكنون، چيزي كم 7 ميليارد انسان در حالت دفاعي و هيجان به سر مي‌برند. بدون شك، احترام به كرامت انسان در همه‌ي اديان و مذاهب اصل غير قابل تفكيك مي‌باشد، اما دريغ ...... و صد دريغ...!

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  |