برگ سبزی برای دلتنگی
2006/3/19نفس تا ميكشم قانون عالم ميخورد بر هم
چو ساز خاموشي با هيچ آهنگي نميسازم (حضرت بيدل)
جنگل گرسنه است
شنيدهام موهايت جو گندمي شده است
بگذار يرقان بزند
بعد هم ملخ
بگذار سونامي پاهايت را بنوشد
چون قرص آسپرين
براي درد ناعلاج جهان.
بگذار تمام حادثه در تو رسوب كند
شانههايت هيروشيما،
دستهايت را حرس كنند
پيش از آن كه امداد خداوندي فرا برسد!
ميخواهم قدبلند بشناسمت جنگل، دختركم!
دل ميگذرد از كوچهي خاكي
و افيوني تازه چون تو را در بر ميكشد
اگر رگها آلوده شود، تو هميشه از مني
چشمهايم ميان خيال و پرنده باز
تا تو را بشناسم
چگونه بشناسمت دختركم
به كدام نشانه و لبخند
متن تو را به هفتاد زبان ترجمه كردند
ميشناسم خواهركانم را
كه از نيل برگشتند
يكي از بافهي تاريكش كه برف باريده است
يكي از انجيرهاي آويزان گلوبندش
و برادرانم كه از اهرام سه گانه برگشتهاند
سر به زير و خاموش
با شالي كه زنبورهاي عسل دزديدهاند
به كدام نشانه، به كدام سخن؟
پرسش گنگي لبهايم را بدوزد
تو هم نميداني كه بردگان مصر
وقتي كوه را به دوش ميكشيدند
آيا ترانه ميخواندند؟
ميخواهم از تو چيزي به يادم نباشد
وقتي براي خودكشي
كنار خندههاي تلخ خدا زانو ميزنم
ميدانم اين كه دهانت هنوز
بوي تلخ ميدهد
بادام كوهي كه راه ابريشم را از ميان بلنديهاي سينهات عبور داد
و تاجران باده آمدند و شاعران ياوه گفتند.
به كدام نشانه؟
دست بردار، بردار
كه از نه خودم خشنودم
نه از شما
نه از گاليله كه سرگرداني ما را كشف كرد
نه از ابن سينا و فارابي
نه رازي كه الكل را
باعث بي رونقي چشمهاي تو كرد
بگذار چون دردي مداوم
باعث كشف اسطورهها باشم
آشيل از مچ پايم برخيزد
رستم از كتفم
خدايان تراوا عاشقم باشند
نيمهي ديگر را از ساقهي ريواس بردارم
و سهراب زخم پهلوي جاودانهي تن
بانو!
بر درد خود ايستاده است آتشفشاني در شرف پايان
به كدام نشانه، كدام سخن؟
تو را چون تهمتي بزرگ
به قاضي خانههاي شرق و غرب كابل رواج دادند
يكي چشمهاي تو را به پاكستان برد
يكي رنگ پيراهنت را
به نقاشهاي مديترانه!
و چند قرن پيش لبهايت را
براي موناليزا هديه بردند
شايد از همان روز خندهات دير شد
تو اما ناگزيري بانو!
با گردني زيبا و كشيده
و سرمهاي كه جهان را سياه كرد.
با گردني زيبا و برهنه
كه جلادها را به تأخير حكم وا ميداشت
و بعد همان شب لندن
پر شد از عطر سوسن و دامن و تن
و بعد همان شب
عكس لنين پير شد، با ريشي بلند
و بعد همان شب موزيم لوور و متروپول
پر بود از فسيل بوسهات زير آخرين فوران
و عقيق
و قسمتي از انگشت
و بعد همان شب
قيمت نفت استفراغ كرد
سينهي خشخاش دچار تورم شد
و مادري پيش از تولد فرزندش
وصيت نامه نوشت.
به كدام نشانه بانو!
سرد است، سرد
حنجرهام برف باريده است.
ميخواهم كمي بترسم از تو، از من، از مادرم و دين پدري
استخوانهايم را
از ناكجاآباد سيبري
در بوجي كارگران مانده پيدا كنم
گرم كنم
و بعد با برادرانم بپوشم.
بانو مسافر تو ميترسد
از مضمون عاشقانه در عصر يخبندان
و سنجاقي كه جهان را به موهايت ضميمه كرد
ميترسم
چون پرندهاي كه زبان مادرياش را از ياد برده است، ميترسد.
بگذار بترسم
از حركت اتم در مسير خاطرهي انسان
از جنين ناقص در رحم زن
و زاغهي كثيف مهمات بر شاخهي زيتون
به كدام نشانه، كدام سخن؟
مرا از تو منع كردند
چون كودكي كه مادرش ايدز دارد
و سكهي عقيم عصر دقيانوس
مانند فسيلي كه فاصلهي دندانهايش به ما ارث رسيد
تو اما...
از قرون وسطي برگشته چشمهايت
با همان تيرگي و خيرگي تلخ
لب
در گيلاس چاي فراموش شد و بعد
طالع بينان جهان فال قهوه ميبينند
يك گفت: احتمالا از اهالي جنوب استي
دستهايت بوي هريرود ميداد
شالت را در تاكستانهاي شمالي پاليدند
به دامنت پنبهگلهاي تركستان
و كفشهايت... آه!... پاكستان
هيچ كس نگفت تو راز خاك خوردهي كدام درختي
كه گنجشكها بر شانهات انجيل ميكارند
هميشه خنجر است كه از پشت فرا ميرسد
چون پيغمرانگي ابراهيم
و اشتهاي دوبارهي خداوند براي خلق بشر
من خطهاي فاصله را
از تو عبور كردم
نشستم پاي كهنه ديوار گلي
و مثنوي معنوي را قدم قدم
بر سركهاي جهان پاشيدم
تو با تمام رنجهاي من تنهايي
و من چقدر به تنهايي تو
از سفر برگشته دستها
از رطوبت طوفان نوح
و ترك خوردگيهاي سفر ماركوپولو به چين
از كرامت بنياميه به علي
و شايد تعارف يك قرن پياده روي
به زني تنها در خيابان جنگ جهاني دوم
لبهايت را فراموش كردهام بانو!
اجازه هست خطوط اوليهات را مرور كنم
وقتي خدا تو را كشيد
به قاضي خانههاي شرق و غرب كابل...
و انزواي مثلث فرصت تنفس نيست
فرو ماندهام در تحليل هندسي تو
هرچند سيب هربار حرف تازهاي براي گفتن دارد در اين زمان گنديده!
نه! هيچ گاه فراموش نميكنم
پلكهايت را
پيش از پروانه شدن كشتند
و نخستين فرش جهان مسير قدمهاي رييس جمهور را امتداد داد
با كفشي از پوست سياه افريقا
و سگگي كه مثل دندانهاي كودكانهات گرسنه بود
آري حالا!
از تمام جهان اعانه جمع ميكند اين گداي نجيب تو!
تا گلوبندي شود براي شما
و رگهاي لاجورد
عبور دهد تو را از دود و خاكستر
به فصل كبوترهاي چاهي
به ابتداي پروانه شدن
بانو!

