تبليغاتX
سطل آشغال

به هيچ كودكي شباهت ندارد

اين چشم‌هاي گرد حيران

گويا برخاسته از تبسم ناهنگام كسي هستم

كه بعد دچار اندوه شد

پرنده‌اي باش

كه در اقصي‌ نقاط دلهره پرواز مي‌كند

بر سيم‌هاي لخت خيابان

چون واژه‌هاي گنگ قصه‌اي بلند

مي‌نشينند

و شاعر حدس مي‌زند

 

 

خيابان از تن مي‌گذرد

                        به سوي شمال

و روسري و خاطرات تلخ جنوب را

                           مي‌برد با خود

سايه‌اي قد بلند

و پرنده‌ها بر سيم جاده

حرفي براي گفتن‌اند

آمدي و رفتي

و قدم‌هايت تنها در خيابانم ماند

و شاعر حدس مي‌زند

 

 

... و بعد

گريه‌ها براي تشييع جنازه

خنده‌ها را براي كودكي كه شباهت داشت

دست‌ها، برادرها

و گونه‌هاي ترد را براي مادرش ماند

و رفت پرنده....

 

 

و بعد خدا يك شب تو را

ميان خوشه‌هاي گندم كه باد مي‌وزيد

                                    آفريد

                                    ميان دلهره و ترس.

 

 

تو از مني بدون آن كه بداني

نه اين زمانه‌ي تلخ

نه التهاب قرن‌هاي دور دست

چون سايه‌ام

كه صبح‌ها با من شروع مي‌شود و شب‌ها

با من مي‌خوابد

وقتي كه قدبلند مي‌شوم

تو از من نيستي

شب از من مي‌شود

و من از شب

.... به گندمزار پياده مي‌شوم....

 
Blog Skin