تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

به هيچ كودكي شباهت ندارد

اين چشم‌هاي گرد حيران

گويا برخاسته از تبسم ناهنگام كسي هستم

كه بعد دچار اندوه شد

پرنده‌اي باش

كه در اقصي‌ نقاط دلهره پرواز مي‌كند

بر سيم‌هاي لخت خيابان

چون واژه‌هاي گنگ قصه‌اي بلند

مي‌نشينند

و شاعر حدس مي‌زند

 

 

خيابان از تن مي‌گذرد

                        به سوي شمال

و روسري و خاطرات تلخ جنوب را

                           مي‌برد با خود

سايه‌اي قد بلند

و پرنده‌ها بر سيم جاده

حرفي براي گفتن‌اند

آمدي و رفتي

و قدم‌هايت تنها در خيابانم ماند

و شاعر حدس مي‌زند

 

 

... و بعد

گريه‌ها براي تشييع جنازه

خنده‌ها را براي كودكي كه شباهت داشت

دست‌ها، برادرها

و گونه‌هاي ترد را براي مادرش ماند

و رفت پرنده....

 

 

و بعد خدا يك شب تو را

ميان خوشه‌هاي گندم كه باد مي‌وزيد

                                    آفريد

                                    ميان دلهره و ترس.

 

 

تو از مني بدون آن كه بداني

نه اين زمانه‌ي تلخ

نه التهاب قرن‌هاي دور دست

چون سايه‌ام

كه صبح‌ها با من شروع مي‌شود و شب‌ها

با من مي‌خوابد

وقتي كه قدبلند مي‌شوم

تو از من نيستي

شب از من مي‌شود

و من از شب

.... به گندمزار پياده مي‌شوم....

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام! مدتی می شود آری که نه فرصت آمده است و نه حال و هوای نشستن و تایپ کردن. در یک هیجان غم انگیز به سر می برم. نمی دانم دلیلش  چیست. گهگاهی فلسفه بافی می کنم و زمین و آسمان را یک گناه مجسم می دانم و این خراب شده هم را جنایتی بزرگ ترجمه می کنم. به هر حال هوای این حوالی زیاد خوب نیست.

چند وقت پیش تر تمام آرشیو عکس هایم از بین رفت. حتی عکس مادرم! متحیر شدم و به یک دید کثیف فلسفی دیگر رسیدم که اگر روزی تمام دیروزم از بین برود. فرمت شود. پاک شود چه خواهد شد. هیچ! همان گونه که اکنون عاجز و بی دست و پا افتادم / چنین خواهم بود و بس!

بعد فکر آمد که لبریز تنفر بود. از ساعت و دین متنفرم. یکی مرا از کودکی هایم/ مادرم و سیب های نارس ترش دور می کند. دیگری مرا از قدرتی بزرگ که گهگاه پناهگاه وجود کوچک مردی تنها در خیابان های کثیف کابل می شود.

.... بعد نفرت و اندوه آمد و مرا با خود برد.

بر می گردم............. شاید!

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک  |