پرنده ای باش در اقصی نقاط دلتنگی
2006/5/19به هيچ كودكي شباهت ندارد
اين چشمهاي گرد حيران
گويا برخاسته از تبسم ناهنگام كسي هستم
كه بعد دچار اندوه شد
پرندهاي باش
كه در اقصي نقاط دلهره پرواز ميكند
بر سيمهاي لخت خيابان
چون واژههاي گنگ قصهاي بلند
مينشينند
و شاعر حدس ميزند
خيابان از تن ميگذرد
به سوي شمال
و روسري و خاطرات تلخ جنوب را
ميبرد با خود
سايهاي قد بلند
و پرندهها بر سيم جاده
حرفي براي گفتناند
آمدي و رفتي
و قدمهايت تنها در خيابانم ماند
و شاعر حدس ميزند
... و بعد
گريهها براي تشييع جنازه
خندهها را براي كودكي كه شباهت داشت
دستها، برادرها
و گونههاي ترد را براي مادرش ماند
و رفت پرنده....
و بعد خدا يك شب تو را
ميان خوشههاي گندم كه باد ميوزيد
آفريد
ميان دلهره و ترس.
تو از مني بدون آن كه بداني
نه اين زمانهي تلخ
نه التهاب قرنهاي دور دست
چون سايهام
كه صبحها با من شروع ميشود و شبها
با من ميخوابد
وقتي كه قدبلند ميشوم
تو از من نيستي
شب از من ميشود
و من از شب
.... به گندمزار پياده ميشوم....
