تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

... و پنج‌شنبه عصرها

دلم گرفته از زمين، دلم گرفته از خدا

دلم گرفته از تمام كوچه باغ‌ها

                                    از شما،

از شما كه مثل تكه‌هاي ابر

سايه مي‌كني به روي سرنوشت من

تيره مي‌كني تمام راه را

خطوط دست،

چشم‌هاي پر شكست را

 

 

یا شبيه انقطاع يك كمين سخت

پشت‌ پلك‌هاي من نشسته‌اي

تكانده‌اي تمام برگ‌هاي شانه را

اين زمانه را

اين خطوط مغلق شكسته

                        گلگميش را.

 

من فرو چكيده‌ام دوباره از حضور خواب

از سكوت‌ خواب‌هاي سكر‌آور خدا

 

 

مرا ببخش

تكه تكه كن

مرا دوباره ساز كن

ميان آن ترانه‌هاي دوردست پنج‌شنبه عصرها....

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 9 بعد از ظهر | لینک  | 

به عزيزيم مي‌نويسم

با احترام فراوان

با سيب‌هاي كال حضرت آدم

با خنده‌هاي نارس ليلا

و گريه‌ي سرشار

 

به عزيزم مي‌نويسم

با احترامات فائقه و اجر هفتاد بار حج پياده

و خرماي خشك

نان، آب، گندم، يك سبد تاريخ انقضاي خودم

 

به عزيزم مي‌نويسم

كه نيايد

كه دست‌هاي خودش را در اين حراج بزرگ بيابان

بدون آب نكارد.

كه شعرهاي تنش را

ميان دود و تراكم

به فال تلخ قهوه‌ي ترك

و لب‌ شيراز نسپارد

 

هزار بار دگر هم به عزيزم مي‌نويسم

كه نيايد

اگرچه دلتنگم!

و برگ خاطره‌اش را

وزش هيچ وسوسه‌اي حتي من

از اشتياق روسري‌اش باز نگشايد

حتي نوشته‌ام

كه عصرها مردها

براي جرعه‌ي دلتنگي چقدر دلگيرند

و هيچ دكاني

شعر و سگرت مرغوب ندارد

 

و حتي نوشته‌ام به عزيزم

كه چشم‌هايش را

با خودش نياورد اينجا

نه هيچ لازم نيست

ببيند اين كه زمستان چقدر طولاني‌ است

و دست‌هاي قطع شده‌ام را

كه سيب دزديدند

و خنده‌هاي دوخته‌ام را

و كفش‌هاي كثيفم

كه مرتكب به گناه كبيره‌اي هستند

 

نه هيچ لازم نيست

ببيند اين كه چقدر چشم‌هايم

شراب نوشيدند

وقتي كه چشم او دور بود

و پنج شنبه عصر

سه بار خودكشي كردند

 

پرنده‌ها مردند

گرسنه و لاغر

و آب از سر اين جامعه گذشت...

... چقدر تلخ نشستيم در پريروزي

 

به عزيزم مي‌نويسم

كه اگر آمد

چراغ نيارد

نه يك دريچه، نه باران

كه در سكوت تلخ خيابان

پرنده‌ها رفتند.

 

يك جوزا 1385 – دانشگاه كابل

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 9 بعد از ظهر | لینک  |