تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

 

به ضیافت شام دعوت می کند

این دوازده نفر غمگین

دست های تهی را

که سنگفرش کوچه های شرقی برلین را

                                    خوب گشته اند.

به ضیافت

بوسه ای که در هیاهوی جنگ جهانی گم شد

.. در لاسکو، ونیز، ورشو و حتی بلندی های افغانستان دیده شد.

بعد همان بوسه را بردند و دفن کردند

با اسپند و برگ های خرما

و بعد آتشفشان جنوب دلتنگی فوران کرد

آن قدر که حتی

بوسه ای به شیشه نشست  و غبار شد

و روزهای غم انگیز

و شب های سرد مهتابی در حرارت سینه

باران بارید

و مردی موهای شقیقه اش را در بالا پوش پنهان کرد

 

بوسه پرنده ای شد و گذشت

نشست مثل فعل مضطرب در جمله ناقص

کودکی

که برای گفتن آب لکنت زبان دارد..

همان روز باران بارید

و پرنده ای مثل...

 

هیچ چیز به اندازه تو

رگ هایم را نیالوده است

مانند الکل در استخوان هایم نفوذ می کنی

چشم هایم را به دریوزگی می کشی

انگار که سال هاست دروغ گفته اند!

حتی وقتی که در ضیافت شام نشسته است

 

مرا به ضیافت شام می کشاند

چون مثلث های رنگی اردوگاه هیتلر

 

و باران همچنان می بارد

کودکان از مدرسه بر می گردند

زن ها در آفتاب چوتی می بافند

مردها از شکار و سلحشوری می خندند

و عصر همچنان با تاخیر می رسد فرا

تا گلوی پرنده

تا گلوبند گلنار

و عشق مانند فاجعه ای در سایه

از التهاب آفتاب و باران دور است

 

مانند همین چند نفر مهمان

دکمه های پیراهنت را بسته کن

و انقلاب اکتبر روسیه را

                                    پیش بینداز

 

همچنان مرد در بالا پوش فرو می رود

و عصر از جیبش فوران می کند

و زن های بسیار به مهمانی آمده اند

تا دستشان را به خون آغشته کنند

چرا که عصرها

ضیافت بوسه و بغل

پرنده را مست می کند.

 

نیمه شب 9 جولای 2006 – کابل

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 6 بعد از ظهر | لینک  | 

در منتهی الیه خوشبختی/ در شمال دلتنگی//  شب بزرگی بود که باید صبح نمی شد///   ساحل - دریا- خیابان - //// و بعد چراغ های روشن تن ماهی ///// باران ////// و حالا من /////// در جنوب حادثه تنهایم ////////             ستاره ی شمالی کو؟

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

اين حرف‌هاي قديمي

اين صبح روشن به پلكت

مي‌نشيند به انجام يك رنگ، مي‌نشيند به آغاز باران

من شما را شتابان

من فرومانده در حسرت يك زمستان

كه گاهي بمانم به زير نگين شما

اي سراسر بهانه به آن اشتياق قديمي

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

چيزي براي گفتن نيست

جز اين كه رودخانه‌ها ايستاده‌اند

بادها ايستاده‌اند

تا تو را با خود ببرند

آيا گناه ديگري در شرف اتفاق است؟

 

تو آيا مي‌روي با باد؟

برگ مي‌افتد به روي چادر رنگي

نمازت موج مي‌دارد

مي‌نشيند تا گره در بين ابروها...

 

اين ابرها، ابرها و ابروها

منتظر تا كه برگردد

شعله‌ها خميازه شان را تا جهنم مد كشيده

قد تو را، قامت تورا، حالا نمازم سرد،

آری هواي بهشت هم ابري است!

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  |