تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

ز بعد ما نی غزل نی ترانه می ماند

ز خامه ها دو سه اشک چکیده می ماند....

مدت ها می شود که عادت کرده ام قلمبه سلمبه نوشته کنم. شاید از وقتی که فلسفه می خوانم بیشتر شده باشد... به هرحال در کتابچه اش نوشتم: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...

من هم مدت ها پیش به این گفتار زرتشت باور داشتم و حالا هم دارم. البته مدت هاست فکر می کنم که دیگر نه وسیع هستم نه بزرگ اما تنهایی و خاموشی و سختی در من تکرار می شود همچنان...

این جمله را در کتابچه شهرزاد نوشته کردم. او به همین زودی می رود امریکا تا ادامه تحصیل بدهد... نمی دانم یک چیز ناخود آگاه به من نوید می دهد که او می رود تا بزرگتر باشد تا یکی از نقطه های عطف این روزگار در هم تنیده ویران باشد...

یک بار دیگر خوشحالم چرا که یک استعداد دیگر. یک نبوغ دیگر در زیر دوده و خاک دموکراسی نوین افغانی از بین نمی رود. خوشحالم بی دریغ خوشحالم! چندی پیش تر وقتی که از آلمان برگشتم وسوسه ی بی وطنی در رگ هایم رسوب کرد و سبب شد تا شعاری دیگری را سرمشق روزگار تلخ خودم در کابل کنم: (برای پرواز باید نخست از قفس بیرون شد) و شهرزاد و پری و سامی و کبرا و جاوید و آصف همه پرواز کردند چرا که عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه

پائولو کویلو نیز چیزی شبیه این  می گوید که  انسان های زیادی پای از جغرافیای خود بیرون می مانند تا انسان های بزرگی باشند.

به هرحال هرچند غمگینم اما سخت خوشنودم... خوشنود. هرکجا باشند خدا یار و نگهدارشان باد....

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

 

یک مدتی می شد که سیاسی نوشته نکرده بودم. وسوسه و وسواس آمد و یک مزخرف نوشتم. این روزها هم سرشار از شکستگی شدم. روز به روز از خودم و دنیا و این خراب شده متنفر می شوم. همه می گویند که آدم بدبینی هستم. اما شاید نه!  به هر حال ......... هیچی بگذریم!

آن روز یک شعر آمد اما کوتاه مانند اشتیاق در کابل. بعد با خودم گفتم که شاید اول و آخر این واقعه همین باشد و بس . پس آن را گسترش ندادم....

گاهی چنان به غربت خود ایستاده ام

گویا که جنگلی به خود آغشته گشته است.....................

شاد بادا دوستان!

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

 

 

سرانجام تاول خاورمیانه باز شد و زخم کهنه دوباره ... منظور حمله اسرائیل به لبنان است. نخستین چیزی که ذهن سیاستمدارهای روزگار را به خود فراخواند، چیزی نبود غیر این که درپشت پرده ی این اتفاق تلخ چه کسانی اند و از این آب گل آلود چه کسانی ماهی می گیرند؟

مانند همیشه انگشت رقبای منطقه ای به سوی یکدیگر نشانه رفت. اسرائیل ایران و حزب الله را متهم کرد و ایران هم همچنان با پیش فرض بیانات گهربار(!) احمدی نژاد، دست اسرائیل و امریکا را تا آرنج دخیل دانست.

بر کسی پوشیده نیست که بدون شک در معادلات سیاسی جهان و به خصوص خاورمیانه، همه ی دولت ها به نوعی موضع گیری آشکار و پنهان برای حفظ منافع خود دارند. اگر این جنگ گاهی بین حزب الله و اسرائیل و گاه بین گرو ه های فلسطینی و  گاهی نیز به صورت لفاظی های مستقیم دولتمردان شکل می گیرد، همه و همه تاکید بر این نکته است که ایران و اسرائیل مشخصا در دو سوی این میز شطرنج نشسته اند. اوضاع بی شباهت به دوران جنگ سرد و بعد از آن در منطقه نیست. حامیان شرقی و غربی منافع خود را همیشه در خارج از مرزهای جغرافیای جستجو می کردند و به عبارتی جنگ را به میدان حریف و اگر نشد به زمین همسایه می کشاندند. یک نگاه ساده این را روشن می کند که افغانستان  میز کرمبول روس ها و امریکایی ها بود که بعدا کمی رنگ و بوی دینی و مذهبی و ملی و.... به خود گرفت. در آن معادله بین شرق و غرب، کشورهای همسایه مانند ایران و پاکستان نیز بی تفاوت نماندند. پاکستان مستقیما به سنگر غرب پیوست و ایرانی ها نیز بر اساس شعار نخستین انقلاب شان (نه شرقی، نه غربی) سعی کردند تا مستقل و با تاکید بر وجهه دینی، دستی بر آتش داشته باشند. نتیجه چنان شد که در جنگ های داخلی و بعد از آن شاهد بودیم.

تز صدور انقلاب که در سال های نخستین شکل گیری جمهوری اسلامی ایران، برجسته ترین تز و شاید دستاورد انقلابیون بود، عملا از مرزهای ایران فراتر رفت و به هرکجای جهان ، از جمله افغانستان و لبنان و فلسطین و حتی دوردست های افریقا صادر شد. آن باور شاید در آن مقطع زمانی یک آرمانگرایی ایدئولوژیک بوده باشد، اما اکنون که عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است، تبدیل شده است به یک دخالت آشکار و کسب منافع ملی، نه چیزی بیشتر.

روزهایی که آقای احمدی نژاد همچون منصور حلاج سربرآورد که من حق هستم و هولوکاست دروغ بوده و غرب را با بیان سیاسی، اما فلسفی نفی کرد و گفت که اسرائیل باید از روی نقشه ی جهان پاک شود، تنها کسانی که آرزو می کردند، این آقای انقلابی - که انگار او را از موزیم جمهوری اسلامی بیرون کشیده بودند- سکوت کند، فلسطینی های بیچاره بودند. چرا که این سخنان گهربار(!) آقای رییس جمهور نه تنها گره ای از مشکلات نگشود که همچنان آن را پیچیده تر کرد، کم کمک جنگ های بین گروهی رونما شد و بحران خفیفی تبارز کرد. هیچ کس نمی داند که سیاست احمدی نژاد بر چه استوار است، آیا او واقعا برای حل مشکل خاورمیانه طرح مشخصی دارد، یا این که مغالطه می کند تا بحران هسته ای کشورش خس پوشک شود و برای مدتی به تعویق و تعلیق بیفتد؟!

به هر حال آن چه که مشخص است این که بحران لبنان نمونه ی دیگری از دخالت مستقیم کشورهای ذی نفع در منطقه است و روایت دورم افغانستان می باشد که چیزی به جز تباهی مردم ندارد.

شما دوست عزیز به راحتی می توانید به این پرسش پاسخ دهید که آیا برخورد ایرانی ها با این واقعه یک برخورد ایدئولوژیک بوده است یا یک سیاست بازی ناسیونالیستی؟

من خود این روزها بیش از هر هنگام دیگری باور می کنم که اخلاق گرایی در سیاست مدرن جایی ندارد هرچند رنگ و لعاب ایدئولوژیک و آرمانی داشته باشد.

خوش بادا

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  |