تبليغاتX
سطل آشغال
ز بعد ما نی غزل نی ترانه می ماند

ز خامه ها دو سه اشک چکیده می ماند....

مدت ها می شود که عادت کرده ام قلمبه سلمبه نوشته کنم. شاید از وقتی که فلسفه می خوانم بیشتر شده باشد... به هرحال در کتابچه اش نوشتم: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...

من هم مدت ها پیش به این گفتار زرتشت باور داشتم و حالا هم دارم. البته مدت هاست فکر می کنم که دیگر نه وسیع هستم نه بزرگ اما تنهایی و خاموشی و سختی در من تکرار می شود همچنان...

این جمله را در کتابچه شهرزاد نوشته کردم. او به همین زودی می رود امریکا تا ادامه تحصیل بدهد... نمی دانم یک چیز ناخود آگاه به من نوید می دهد که او می رود تا بزرگتر باشد تا یکی از نقطه های عطف این روزگار در هم تنیده ویران باشد...

یک بار دیگر خوشحالم چرا که یک استعداد دیگر. یک نبوغ دیگر در زیر دوده و خاک دموکراسی نوین افغانی از بین نمی رود. خوشحالم بی دریغ خوشحالم! چندی پیش تر وقتی که از آلمان برگشتم وسوسه ی بی وطنی در رگ هایم رسوب کرد و سبب شد تا شعاری دیگری را سرمشق روزگار تلخ خودم در کابل کنم: (برای پرواز باید نخست از قفس بیرون شد) و شهرزاد و پری و سامی و کبرا و جاوید و آصف همه پرواز کردند چرا که عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه

پائولو کویلو نیز چیزی شبیه این  می گوید که  انسان های زیادی پای از جغرافیای خود بیرون می مانند تا انسان های بزرگی باشند.

به هرحال هرچند غمگینم اما سخت خوشنودم... خوشنود. هرکجا باشند خدا یار و نگهدارشان باد....

 

 
Blog Skin