تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

باید آری به کسی عادت کرد

به کسی مثل خودت بی عنوان

مثل یک واقعه یک سیر عمودی در شعر

قصدا از بوسه و تقدیر و غزل ها گفتن

و پس از بارش گنجشک به هرگوشه کنار

                                    چای نوشیدن، تنها ماندن

باید آری به کسی گفت سبک

نامه های نگشوده چقدر غمگین اند

پشت کلکین چقدر شاخه دچار سرماست

حرف های دل پروانه چرا رنگین اند

 

باید آری به کسی گفت که دستانت را

بنشانید به جای گل میخک در من

باید آری به کسی عادت کرد

که در این شهر پر از آدرس و خانه و رنگ

من فقط قصه ی بی عنوانم

 

راستی! گفته هایم چقدر تکراری است

                                    چقدر غمگین اند!

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

آمازون رگ هایم را دویده است

سیاه جنگل مست.

سرخ پوستی که زندگی اش را سیاه کردند

...

سرباز سیاه شطرنج

رسید کنار شاه سفید

و ملکه رفته بود آن روز

دیر وقتی بود که رفته بود!

و خنجر فرا رسید چون ترانه ی بومی افریقا

                                                بر گرده ی شاه

و بوسه آخرین پرنده ای بود

                                    که سیاه شد.

 

 

آمازون موهایش را چوتی می کند

روی شانه اش می ریزد

تا کبوترهای زیادی در آن آشیانه کنند

مردهای زیادی خنجرهایشان را تیز کنند

پرنده های زیادی برای عشقبازی پناهنده شوند

 

آمازون دقیقا از کنار گردنم عبور کرد

و چشم هایم را در دست هاش گرفت

جهان ایستاد بر نبض گلوبندی

که سیاه بود و سرخ می تپید.

 

همان روز عصر

میخچه های پایم را بیرون کردم

و اسپ در خانه ی سیاه بود که با هم رفتیم

شاه از خواب پریده بود و آمازون رگ هایم را گریه می کرد

 

باران بارید

تاریک و سیاه

و خاطرات حضرت آدم و بوسه ی حوا

و عشق تلخ تنباکو

و دانه ی قهوه

فرو رسید به شهر

-   این اشتیاق نا مرغوب –

آمازون از گردنم عبور کرد

و پرنده یی در کتفم .....

 

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  |