تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

سال‌ها بعد تو را به پوچي مي‌كشاند

اين فصل‌هاي دستفروش

هيچ چيز

نه به اندازه تو

نه به اندازه‌ي من تنها نيست

پروانه‌هاي زيادي اين‌ فصل آمدند و رفتند

و دگرديسي پلك‌هاي من است كه لاي كتاب تو جا مانده

 

وهفتاد سال‌ بعد

خشت مي‌شويم

كنار هم مي‌نشينيم

در محراب مسجدي كه هر روز

مردهاي زيادي از آنجا به جهاد مي‌روند

 

سال‌ها مي‌گذرد، بزرگ مي‌شوي

آن قدر كه مي‌تواني يك شعر خوب شوي، جهان را تسخير كني

و معاشقه را فراواني ببخشي

بوسه هاي زيادي را از درخت بچينيم و دندان بزنيم.

 

بگذار بياويزم در تو

گلوبندت شوم

دست‌هايم را بگيري

و در پشت گردنت قفل كني

اين دست‌هاي محكوم به مرگ

كه سال‌هاي سال الكل فروخته‌اند

ترياك

عشق

سنگ

كتاب‌هاي هدايت

پيراهن سفيد

اشتياق نارنجي

 

تو را مي شناسم

تو هم مرا به تلخي اين پاييزي پايتخت

بگذار همين عصر دلتنگ بماند

كه نه من تو را دارم...

گلدان‌هاي خالي

و هنوز هم قسمتي از ديوار عريان است

عصرها كه مي شود قسمتي از ديوار عريان است نارنجي

و قسمتي از ساق‌هاي تو

كه هنوز هم مي‌تواند سليمان را فريب دهد

هنوز هم مي‌تواند فرشته‌هاي خدا را به آستانه‌ي گناه و معصيت و جنايت و خيانت و پنيرك و پلنگ و اشتياق سنگ و زاغ  و گناه گندم و خون هابيل و پلاك ناقص موتر و جنين ناقص زن. اشتباه انشتين و انفجار اولين بمب اتم بكشاند.

خيلي غمگين است نه؟

مانند خداي من كه بي تو شده است، از تو دست شسته است!

دلش براي تو تنگ شده

 

عصرهاي غم انگيز

انحناي تنت را اين بار گنبدي براي تاج محل

يا مسجد خواجه ابو نصر پارسا

يا حرمسراي مردي حرامزاده

و هزاران زن زيبا دور تا دور اين جام انگور را مي‌‌گردند

همين عصر در كابل لوكس

در كابلي كه رييس جمهور را نگران كرده است

تو پر مي شوي از من

من پر مي شوم از تو

دست‌هايم در تو تسخير مي‌شوند، فقير مي‌شوند.

هيچ چيز غم انگيزي اين زنبور عسل را ندارد

كه مجبور است از تو پرهيز كند.

روي گنبد مسجد بنشيند

بدون اين كه عسل‌هاي تو را چشيده باشد، شعر بگويد.

 

باد مي آيد

سال هاست و قرن هاست

و مطمئنا هزاران سال پيش

وقتي كه جنگ خدايان در اوج بود

بادبان كشتي‌ها را حركت مي‌داد

هنوز هم مي تواند بادبان كشتي كوچك را در شيارهاي بدن حركت دهد

عبور دهد از ساق هاي نازك

از سياهرگ و سرخرگ و رنگ‌رگ

برساند به چشم‌ها

تا براي لحظه‌اي  چشم‌هايم را به تو تعارف كنم

اين دو تا سنگ گناهكار

حجر الاسود را

 

باد مي آيد

آن چناني كه قرن‌ها پيش گوشه‌ي دامن زليخا را تكان داد

و يوسف هرگز دچار گناه نشد

و يوسف چرا دچار گناه نشد

چرا دچار گناه نشد

 

مطمئنا سال‌ها بعد

باد زنبورها را به كندو باز مي‌گرداند

از گوشه كنار حوالي تبت

چيزها مي‌آورند شبيه بوسه‌ي تو

تكه‌هاي استخوان ماركوپولو

يا خشت‌‌هاي غريب ديوار چين

بگذريم هيچ چيز در اين پريشان واگويه‌ نيست جز اين كه خسته ام

تو خسته‌اي

جهان خسته است

مي‌خواهد بايستد

من هم

بايستم آيا؟

به اداي احترام تو وقتي به دربار تيمورشاه شدي

كابل سرد است و حتي زغال سنگ در چشم‌هات قيمت است

در خود ايستاده‌ام

من، مرد داستان داستايوفسكي

در كافه اي كه فقط بوي الكل مي‌داد و مرگ فلسفه

در كافه‌اي كه زن‌باره‌ها جمع بودند

دركافه‌اي كه شكست خوردگان جنگ جهاني دوم مدال‌هايشان را حراج مي‌كنند

 

خسته‌ام

مي‌خواهم بايستم

استخوان‌هايم را پس بدهيد

مي‌خواهم براي لحظه‌اي به احترام تو بايستم

امكان ندارد.

امكان ندارد

متهم !

دير يا زود شايد ابري از اين حوالي بگذرد

و تو از همان ناجو آويزان خواهي شد

 

همان خشت محراب احتمالا انحناي سينه‌ات است

كه غچي‌ها را وسوسه مي‌كند

لانه مي‌سازند

كه پرنده‌هاي زيادي را شير مي‌دهد

 

هيچ چيز مهم نيست

جز باران، تو، جز من و دگرديسي پروانه‌ها

سرمستم چون همين پيراهن آبي

كه اشتياق زيادي براي سرخ شدن دارد

سرمستم.

 

مي خواهم فرياد بزنم

حنجره ام را پس بدهيد

دروغ گفته‌ام اين حنجره از من است

همان حنجره كه مرتد شد

به خدا قسم مي‌خواهم فرياد بزنم، اعتراف ‌كنم

 

مي‌خواهم هق هق گريه كنم

چشم‌هايم را لطفا

اين دقيقا همان چشم هاست

كه تو را ديد و مرتكب شد

براي لحظه‌اي پس بدهيد

مي خواهم چشم‌هايم را ببندم و يك لحظه

يك پك سيگار به تو فكر كنم بانو!

 

گوش هايم را

و پاهايم را كه غمگين‌اند

لطفا پاهايم را پس بدهيد

باور كنيد تمام خيابان‌هايي را كه منحرف آمده‌ام

بر مي‌گردم

پاهايم گناه كرده‌اند

كفش ندارند

 

دست‌هايم را پس بدهيد

اين همان دست هاست

كه پيش تو دراز شد

اقيانوس اطلس را عبور كرد

اقيانوس آرام را به تلاطم واداشت

رسيد پيش شما

مي دانم كه دست‌هايم را نمي‌گيري

مي خواهم دست از پا درازتر برگردم

پيش همين پنيرك‌هاي وحشي

خداحافظ عزيزم...

 

تابستان 85 – كابل

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

شب و روز به تکرار. هوا هم سرد شده می رود. از هیچ چیز خوشم نمی یاد. فقط دلم به ماده سگی روبروی اتاقم می سوزد که بین زباله های انسان ها دنبال غذا می گردد. اما فکر می کنم که او شاید خوشبخت تر باشد. زباله های کابل برایش بهشت است. اما کابل برای ما............

ای کاش که می شد به من عادت نکن   /           با این دل نامرد رفاقت نکنی            /               من جنگل پاییزی سرما زده ام            /             آتش نشوی به من سرایت نکنی..............................

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

چند روزي از انتخابات گذشته بود، روزهاي واپسين خزان بود و تقريبا همه چيز از تب و تاب افتاده بود و حتي خيال ركناباد و گلگشت مصلي هم نمي‌توانست مرا گرم كند. يك شبانه روزي مي‌شد كه از مزار حركت كرده بودم. سحرگاه پس از يك اقامت چند ساعته در قندهار، اتوبوس مسيرش را از ميان خيابان‌هاي روشن شهر قندهار به سمت جاده‌ي غربي افغانستان آغاز كرد. تصور اين كه سه – چهار سال پيش اينجا پايتخت امپراتوري ملاعمر بوده، هنوز جان هر مسافري را تكان مي‌داد. هنوز ديوارهاي شهر نمودگاري از پوسترهاي كانديداهاي انتخابات پارلماني بود، چشم‌هايم عادت كرده بود به عكس‌ها و نام‌هاي مشابه؛ لنگي‌‌، ريش بلند، نام‌‌ سنتي، شعارهاي تكراري و ساده‌لوحي، و حتي جنس و طرح و كاغذ و رنگ يكسان. در همان هياهو و تكرار ناگهان خيال تازه‌اي پلك‌هايم را تا هرات شاداب نگه‌داشت. پوستر جوان خوش چهره و صميمي‌ كه شعارهايش احساس گمشده‌يي را در من زنده كرد. من كه بعد از انتخابات سياست و هياهو را بوسيده و به كنار گذارده بودم، دوباره آرمان‌گرايي افراطي در تنم دويد. دوباره راديكال شدم. دوباره به خودم اميدواري دادم كه تنها نيستم. فكر كردم كه ما تكه‌هاي پراگنده يك معما هستيم كه اگر يك جا شويم، مدينه‌ي فاضله نزديك است. سيد يونس حسيني كسي شبيه من بود. يا بهتر بگويم من خودم را كسي شبيه او و كوچك‌تر از او يافتم. تا هرات و ايران و ناكجاآباد خيال من اين بود كه: «لحظه‌ي ديدار نزديك است...» افغانستان آباد مي‌شود....

حالا چيزي كم يك سال از آن روز مي‌گذرد. در مزار هستم. با دوستاني آشنا شدم كه از قندهار آمد‌ه‌اند. گپ طبق معمول روزگار از همه جا و همه چيز به ميان آمد. و ناگهان در لابلاي واژه و حرف واقعه‌ي تلخي مرا تكه تكه كرد. سيد يونس حسيني در 21 ماه رمضان، يعني چند روز پيش در قندهار ترور شد.
دوباره فكرم به همان روز برگشت؛ ما تكه‌هاي يك پيكريم، اما حالا سيد يونس نيست، احتمالا از ديروز تا امروز چند نفر ديگر هم نيستند، ما خوش‌اقبال‌ترين‌ها هستيم كه حالا هستيم... ديگر هيچ‌گاه سيد يونس را نمي‌بينم، ما دوباره تكه تكه شديم... «لحظه‌ي ديدار نزديك است؟؟؟؟؟؟؟»

جمعه 5 عقرب 1385 – مزار شريف

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  |