بيانيه
2007/4/30آقاي حضرت آدم علیه السلام! سلام.
ديگر چه كس تو را ملامت ميكند كه سيب خوردي
آدمهاي اين حوالي دهانشان بو ميدهد
ديروز عصر
روي شانهي ابوالهول سايهيي پر كشيد كه گفتند
روح بزرگ تو بوده
آيا درست است كه تاوان يك بوسهي كوچولو
يعني: عبور از نيل؟
آدم تو همان بدبخت بزرگ استي كه تنهاييات را با كشالهي ران زن قسمت كردي
بعد گلوبند گناه را انداختي به گردن زن همسايه و ... البته لب به شراب هم نزدي
بوسه هم كه حرام بود... چرا كه لبهاي حوا هنوز بوي سيب ميداد.
بد بخت بزرگ!
عشق تو دقيقا هماني بود كه زاغ پريد
پسرهايت را كشتي
و سالها بعد ملا داد الله از گل نامرغوب شكل گرفت
و البته او هم شراب ننوشيده.
گلنار احتمالا همان حوا است كه هر روز
آتش به دست ميگيرد تا گناه تو را نان پخته كند
و پسرش دور روضهي سخي ارزان بفروشد
و البته او هم شراب ننوشيده.
آدم كمبخت!
تو حتي نميدانستي كه آب گفتن چقدر ساده و سهل است
مثل كشتن مورچه يا سر بريدن بسم الله.
تو حتي نميدانستي كه وقتي دخترها در خيابان بالاي شهر از شرم عرق ميكنند
حوا به گردههاي متورم تو فكر ميكند كه لذت عجيبي داشت اگر ميماندي آنها را مشت كند.
دخترها هم شراب ننوشيدند.
بعد از ظهر روز اول خلقت
مكان: بهشت روبروي ميز صبحانهي خدا
چشمانت به لقمهي ناني آويزان بود و دهانت ميپوسيد.
خودت را ورق ميزدي به صفحهي اول
امروز عصر
كلكينهاي همهي خانههاي لوكس شهر بسته شد
بيرون فقط صداي سگهاي مست بود
كه البته شراب ننوشيده بودند.
زن سينه بندش را كه از تو عرق كرده بود آويخت.
شاعرها گيج بودند، منگ بودند و هنوز به چراغهاي روشن خيابان فكر ميكردند
آدم!
چرا آدمها تو را ملامت ميكنند؟
باور كن كه يك بوسهي كوچولو ارزش دارد كه گذرت به خيابان پايين شهر بيفتد
نان بخري و با شراب و حوا دور ميز صبحانه بنشيني
و البته هرگز هم چشمهايت به لقمهها آويزان نباشد
راستي هنوز شاعرها از بوي سينه بند مسموم اند
مسمويت از چارشنبه گذشت
و پنجشنبه عصر توي سينهي فاحشهاي رسوب كرد.
ما سرفه ميكرديم
سرفه ميكرديم
دانهي خشخاش گلويمان را تيغ ميكشيد
وقتي ملا از دوزخ ميگفت و..
و ما همچنان به بهشت فكر ميكرديم
به اين كه چرا كلكينهاي پنجشنبه عصر هم بسته بود
و زن كالايش را كنده بود و منتظر نشسته بود
و تو
از خدا ترسيدي آدم!
صفحهي نخست را سياه كردي و حتي اجازه ندادي گلنار چشمهايش را بردارد.
ماندي آدمهاي قرن من
از گل سياه كه بوي نفت ميدهد زنده شوند، چاي بنوشند و ريش خود را مسح كنند.
تو حتي اجازه دادي كه نان را به نرخ روز بفروشند
و شراب را به نرخ شب
من موافقم
فقط اين كه چرا آدمها تو را ملامت ميكنند؟
صبح روز جمعه اول مي دوهزار و هفت سالگي من
شمال ملايم از حوالي درياي سياه تا بوس و كناري در خانهي گلي كابل
كلكينها، باز
زن، لبخند
تو، خوشبخت
شاعرها، مست
خشخاش هم که ارزان
بوي ادكلن پاريس در يخن زن
پس چرا تو دلتنگي؟
راستي باز هم عاشق ميشوي؟

