تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

دیگر لزومی ندارد پیش م بمانی عزیزم

با غصه هایم بسازی با مهربانی عزیزم

 

من می توانم بمانم با انفجار و تنفر

اما تو جامی، بلوری،  کی می توانی عزیزم!

 

بگذر که آتش بگیرد این جنگل رو به پایان

ققنوس من پر بگیری، روزی، زمانی عزیزم

 

من اتفاقا دو روزی درگیر یک اتفاقم

تا صادقانه بگویم، با بی زبانی عزیزم...

 

... کی می شود جا بگیرد در قریه ی کوچک و سرد

وقتی که شهری، جهانی، یک کهکشانی عزیزم

 

ای شعر ناباور من، ای لحظه های سترون

من نامه یی ناتمام م، تا تو بخوانی عزیزم

 

++++

این روزگار جذامی بی چهره ام کرده اما

با این همه روی پلکم گل می تکانی عزیزم

 

10 سرطان 1386

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

پراگندگي‌هاي حرف روزنامه‌ي عصر:‌

" يك بوس كوچولو، يك آغوش بزرگ

با احترام فراوان و عشق مضاعف

براي تو

از طرف دوست‌دارت

اين تكه‌ سنگ زانو زده در بلندترين قله‌ي جهان

يعني: دلتنگي!"

 

به آتش، به باد، به آب سلام!

مي‌خواهم دوباره بسپارم

دوباره اين تن ناسوده‌، اين جهان عاشق را؟

به آب...

به آب‌ها تا دوباره آسيه از نيل بگيرد سايه‌هاي مغشوش گل مريم را.

به دلتنگي؛

تا عاشقي را در كتاب‌ تاريخ معاصر،

 سياه كنم.

گرمي بغل مادرم را که فراموش کردم،

جهان چه سرد مرا در آغوش گرفت

دلتنگي همين يکي دو مصرع کوتاه است، عزيزم!

کاش مي شد که تکه هاي بدنم را بفروشم

چشمانم را

به جاي سکه‌‌هاي سياه افغاني

به جاي شايعه‌ي انفجار

ميان کاسه‌ي بچه‌هاي اسپندي...

اما روزگار من را سخت در اغوش گرفته، عزيزم!

حتي دست‌هايم رمق دوري از من را ندارند.

(به همين سادگي)

 

 

زندگي شيرين است، شيرين!

با زاويه‌هاي تند و صميمي

گويا كه عسل را از چشم‌هات گرفته باشند

در اين يكي دو قرني كه تو نيستي

اتفاقات عجيبي افتاده

كه شرايط را براي زيست شاپرك‌‌ها تنگ كرده است

(همين شاپركهاي بيچاره كه همين دو ساعت پيش از پيله برآمدند!)

 

روزهايي كه تو دير مي‌كني

فلسفه گنگ‌تر مي‌شود

حتا درختي به شكيبايي مانند نمي‌ماند

تنها ماييم و ابرهايي كه به اميدواري‌ات مي‌آيند

"چه غريب ماندي اي دل، نه غمي نه غمگساري

نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري"

 

جمعه، شرمندگي از درخت افتاد

و ميليون‌ها سال است كه براي ماه گريه مي‌كنيم

سيب كه از شاخه افتاد، ماه دلش تنگ شد.

به باد، آتش و آب.

بيچاره اقليدس هم نمي‌داند

زواياي تو چقدر گنگ‌اند

و چند ملكه در حاشيه آن زندگي مي‌كنند

"ما امسال فراواني عسل را مديون توييم"

كوه‌‌ها به سياهي خودكشي مي‌كنند

تا نرمي سينه‌هايت نتواند

آهوها را به ضيافت شير و عسل بكشاند

اين رابطه‌ي عجيبي است، نه: تلخ و ساده و زيبا!

واقعه از يك جرقه شروع مي‌شود

يك جرقه كه احتمالا

برخورد دو سنگ

يا لب‌ها باشد

و تمدن در حاشيه رودخانه...

كه نه!

از موهاي تو به گنگا مي‌ريزد

آن هنگامي كه لشكريان مغول

براي فتح خنده پشت ديوار چين اطراق كردند، آيا ممكن بود آخرين نامه‌ي عاشقانه چارلي را بخواني؟

در اسكندريه فيلسوف‌ پيري برايت كتاب مي‌نويسند

و اسكندر تو را به تماشا نشسته است.

ارسطوي عزيز چقدر بايد اين مسير دو حرفي را پياده بگذرد

تا تو شايد در هيئت يك سنگ، تراشيده شوي

ونوس من!

اين مردهاي زنانه

هنوز به اتفاق پرنده و سنگ باور دارند

و براي پرستش زانو زده‌اند.

 

 

 اين فلسفه‌ي گنگ و كوچكي است

كه فقط

دكمه‌ي پيراهن تو مي‌تواند آن را باز كند.

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  |