دیگر لزومی ندارد پیش م بمانی عزیزم
با غصه هایم بسازی با مهربانی عزیزم
من می توانم بمانم با انفجار و تنفر
اما تو جامی، بلوری، کی می توانی عزیزم!
بگذر که آتش بگیرد این جنگل رو به پایان
ققنوس من پر بگیری، روزی، زمانی عزیزم
من اتفاقا دو روزی درگیر یک اتفاقم
تا صادقانه بگویم، با بی زبانی عزیزم...
... کی می شود جا بگیرد در قریه ی کوچک و سرد
وقتی که شهری، جهانی، یک کهکشانی عزیزم
ای شعر ناباور من، ای لحظه های سترون
من نامه یی ناتمام م، تا تو بخوانی عزیزم
++++
این روزگار جذامی بی چهره ام کرده اما
با این همه روی پلکم گل می تکانی عزیزم
10 سرطان 1386

