تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

سلام. اول از همه اين كه اين روزها يعني در همين يكي دو سال اخير چندان دل و دماغ سياسي بازي و مقاله نويسي برايم نمانده. يعني هزار بار وسوسه مي‌شوم كه بنويسم و پيش از همه عقده‌ي نويسندگي خودم را به رخ ديگران بكشم و از سويي هم مثلا به فكر نوع بشر باشم. اما دريغ كه هزار بار شيطان را لعنت مي‌كنم و به خودم مي‌گويم كه بس است و بس است.

مي‌خواستم در مورد گريز كامران ميرهزار بنويسم و دست روشنفكر نماها را رو كنم كه نشد (شايد شود). ده دفعه دلم شد كه يك بار هم كه شده گدي پران بازي اين مردم را به نقد جدي بسپارم كه باز هم نشد؛ اما اين يكي را مي‌نويسم، هرچي شد باداباد!

 

... همچون هميشه استاد زرياب با خوش رويي پذيرفت كه خدمت برسيم و ساعتي چند را به مصاحبه سپري كنيم: فردا ساعت دو، تلويزيون طلوع. چند بار ديگر هم با استاد مصاحبه داشتم اما در خانه‌اش فقط يك دفعه با نقيب بادغيسي به ديدار او به تلويزيون رفته بودم كه چندان خوشايند نبود. من البته به خلق و خوي و شكاكيت مردم پايتخت آشنا بودم و كاملا محافظه‌كار به درخت تكيه كرده بودم؛ اما نقيب سرش را پايين انداخته بود و دود كرده بود. از اين اشاره كه بگذريم مي‌رسيم به‌ آن‌ جا كه فرداي آن روز من به همراه خانم سوزانا الشفسكا دانشجوي دكتراي مردم شناسي از دانشگاه آكسفورد براي ديدار استاد به تلويزيون طلوع رفتيم.

-         كي را كار دارين؟

-         همراه استاد زرياب قرار ملاقات داريم.

-         اسمتان؟

-         عاصف حسيني با همراهش

گارد امنيتي تلويزيون كه وسط خيابان بند شده نشسته بود، برخاست و به داخل رفت و چند ثانيه بعد برگشت:

-         از كجا آمدين برادر؟

-         از جايي ني، من دوست شخصي‌شان استم. قرار داريم. استاد خودشان خبر دارن.

-         كارت دارين؟

-         بله

سوزانا كيف كوچكش را گشت و مي‌خواست پاسپورتش را بدهد كه گفتم ويزيت كارت كافي است. گارد كارت او را گرفت و باز رفت و زود برگشت. مخابره اش روشن بود و صداي مكالمه افسر ارشد امنيتي تلويزيون به گوش مي‌رسيد:

-         استاد زرياب را كار دارن؟

-         كي استن؟

-         كارت خود را دادند اما خوانده نمي‌شه، انگليسي نوشته شده...

-         استاد مي‌گه كه در بيرون بنشانيدشان.

-         بيرون كه جاي نيست. به استاد بگين نمي‌شه... همانجا بگين كه منتظر باشن...

در همين لحظه بود كه يك گارد ديگر يك چوكي را آورد و وسط خيابان گذاشت و به ما اشاره كرد كه بفرماييد بنشينيد. سوزانا كه گويا مثل من روزه دار بود و خسته، مي‌خواست بنشيند كه من گفتم نه! احساس كردم كه هرچي فحش و ناسزاي عالم بود، خيلي محترمانه نثار ما شده است. البته اين رسم و رواج افغان‌هاي مهمان نواز است كه دقيقا وسط خيابان در آفتاب از مهمان پذيرايي مي‌كنند. سوزانا هرچند خوب فارسي حرف مي‌زند و مدت‌هاست با افغاني‌هاي مهاجر و ايراني‌ها نشست و برخاست كرده، اما گويا ظرافت قضيه و جنبه توهين آميز‌‌ آن را نفهميده بود، به من گوش كرد و به سايه‌ي درخت آمد و ايستاده منتظر ماند.

چند لحظه بعد استاد در چارچوب دروازه ديده شد؛ همين كه ما را ديد، بلند ‌گفت: تا حالي اين‌ها را نبردين... و دوباره به تلويزيون برگشت. گارد نزديك‌ آمد و به ما اشاره كرد كه دنبالش برويم. مي‌دانستم كه آخر كوچه از چند حويلي كه تلويزيون طلوع قرق كرده، يكي‌اش مهمان‌خانه است. همين كه نزديك شديم، از ميان چشم‌هاي حريص گاردها، يكي بيشتر به ما توجه كرد:

-         در بگت (كيفت) چيست؟

-         چيزي نيست، كالاست.

-         بمانيد اينجا باشد.

-         مشكلي نيست. باشد

-         كمره (دوربين عكاسي) هم دارين؟

-         بله داريم.

-         اجازه نيست.

-         براي مصاحبه آمديم، مصاحبه بدون عكس كه نمي‌شود.

گارد به گوشه‌اي رفت و دوباره به افسر ارشد مخابره كرد كه ما كمره داريم. به هر ترتيبي اجازه دادند كه كمره عكاسي را با خود ببريم. وارد ساختمان كه شديم، يكي دو اتاق مشغول بود و قال مقال از آن مي‌آمد، ناگزير ما به دنبال استاد به يك آشپزخانه و پس از آن اتاقك غذاخوري وارد شديم و مصاحبه شروع شد.

يادم نمي‌رود كه سوزانا كه گويا كمي رفتار بي‌ادبانه مسئولين طلوع را دريافته بود، به من گفت كه به فلان موسسه سازمان ملل رفتم، اين گونه نبود!

به هرحال اين رسم جديدي است كه همه‌ي مردم به يكديگر مضنون هستند مگر اين كه خلاف آن را ثابت كنند.

 

در همين راستا، روايت تلويزيون نورين را برايتان مي‌نويسم كه هميشه طنز تلخ ملا نصر الدين را به يادم مي‌آورد. و بعد از آن احتمالا گزارشي از تلويزيون آريانا كه سه ماهي آنجا بودم؛ تا شايد كمي وضعيت نابه سامان و كذايي رسانه‌هاي خصوصي افشا شود.... به زودي.... خوشنود باشيد....

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

دیگر هیجان ندارد این بوس و کنار

آغشته شدن در هوس سرخ انار

پیچیدن و پیچیدن و تنها ماندن

چون ساقه ی نازکی به پای دیوار

یا پای پیاده دور دنیا گشتن

دنبال کمی از انحنای لب یار

یا شیشه شکستن از جهان دزدیدن

یک شیشه عسل، دو تا غزل، یک شب تار

دنیا هوس میوه ی ممنوعه هنوز

ما نیز دچار بوسه های تب دار

یا وسوسه ی گناه و تسبیح و دعا

استغفرو استغفرو باز استغفار

 

اما به عقیده ی دل بی دینم

دنیا لب سرخ و چادری ی گلدار

دنیا مثلا عشق و مدارا کردن

مانند همین پرنده بر چوبه ی دار

دنیا دو عدد سیب و دو تا شاخه ی دور

دنیا دو بغل بوسه و یک شاخه انار

 

++++

.....ای شعر کسالت آور بیچاره

دست از سر روزگار تلخم بردار....

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  |