-؟-
دلش را باز ميگيرد ميان تور ماهي گير
و ميافتد در اندوهي، خيالي دور ماهيگير
و او ديده است ماهي را و اندام سپيدش را
شناور در ميان بركه هاي نور، ماهي گير
دلش را باز كرد از تن ميان آبها انداخت
كه لعنت بر همين دلشورههاي شور؛ ماهي گير
پري كوچك غمگين من، يادت بخير آنشب
دو تا گشوارهي شيرين، دو تا انگور؛ ماهيگير-
- گرفت از دست تو، چرخيد و تا چرخيد مستانه
چنان موجي كه ميافتد به جانش شور، ماهيگير
دو شب ميمانم اينجا ماه من تا باز برگردي
من و آيينهها و اين دل مجبور، ماهي گير
بيا گيسو بريزان، صيد كن ماهي كوچك را
همين دل را كه ميميرد ميان تور، ماهيگير!
(راستی اگر کدام غلط وزنی داشت. بگین لطفن... من وزن نمی فهمم)
چقدر تلخ و صمیمی کنار من هستی
چرا به خسته ترین مرد شهر دل بستی
نگفتمت که کسی لایق نگاهت نیست
نگفتمت که فرو مانده ام در این پستی
کسی به فکر زمستان قریه ی بالا
کسی به فکر زغال و سیاهی و مستی
ولی پرنده ی نازم چقدر دلگیری
چه می شد این که از این شهر سنگ می رستی
و دل به شهر دگر، روزهای روشن تر
به رودخانه های خروشان و صبح می بستی
**
تویی که روسری ات باغ های آشوب است
و من همان گل سنجاقکی که پیوستی!!!
چهارم اکتبر- کابل
حکایت از سر نو، قصه از سر نو
دوباره جنگلی از کاج های مردانه
فرو نشسته به تاریکی مزمن
و سایه سایه دلهره و
سایه سایه باریدن
بدون شعر، بدون سخن...
حکایت از سر نو، عاشقانه از سر نو
چقدر خسته ام از حرف های تکراری
از این که باز بریزم به پای بال و پرت
تمام عاطفه ی این درخت تنها را...
حکایت این که دوباره، پس از عبور شما
فرو نشسته به خود جنگل زمستانی
نه رد پای گوزنی که عاشق توست
نه آسمان و عقابی که در هوای تو بود...
به شاخه های من آیا پرنده ای مانده است؟
