و اما وطن:
در خانه یی که سقف ندارد ستون مباش
سلام!
در دلم ميگشت كه روزي چيزي بنويسم با اين نام و نشان كه: "خداحافظ كابل". و در آن نوشته، با بيان تند و بيباك همهي فلسفهي زيستن اين خاك و مردمش را زير سوال ببرم؛ اما در واقع قصه تنها شكايت و زارنالگي و افسردگي نباشد؛ بلكه آنچه كه شايسته است را اعتراف كنم و اين متهم محكوم را به زير چوبهي دار بكشانم. غمانگيز است؛ نه! اين يعني انتحار، يعني خودكشي در يك روز آفتابي كه همهي آدمهاي متمدن در سواحل گرم و سرد جهان غصههايشان را به دريا ميزنند، و من دست به خودكشي ميزنم؛ كشتي سوراخ شدهي درگير توفان را براي همه جار ميزنم. يعني نميخواهم ريا كاري كنم كه بهبه و چهچه كه كشتي شكستگانيم و منتظر باد شرطه نشستهايم تا ما را به ساحل عافيت ببرد... ميخواهم فرياد بزنم؛ شايد كه ديگران هم كه حنجرهشان را از ترس و دلهره بستهاند، لب به سخن بگشايند.
خلاصه اين كه روزي مفصل خواهم نوشت: "خداحافظ كابل". اما حالا فقط جوابيه يي مينويسم به صلاي صادق دهقان (اي كاش كه چنين نميكرد؛ چرا كه هيچ خوش ندارم لعن و نفرين چند ميليون آدم را از هركجاي جهان به جان بخرم).
1- اين روزها جار و جنجال در پارلمان است كه نمايندگان ميگويند چرا وزير خارجه، هنوز وزير خارجه است. گذشته از چند بهانه و دليل، يك چيز ديگر هم هست: آقاي وزير هنوز هم آلماني است و حتا به قيمت وزارت دلش نيامده كه پاسپورت اروپايي خود را باطل كند.
2- اين مردم دچار فراموشي بزرگي هستند؛ حافظهي تاريخي ندارند. مانند يك سيلاب كوچك كه از ارتفاعات سرازير شده، سر خود را پايين انداخته و بنا بر اتفاق راه خود را مييابند. سالها پيش – اگر فراموش نكنيم- كسي كه همين چند روز پيش باباي ملت ميگفتندش و هجده روز در خيمهي لويهجرگه قانون اساسي به خاطر لقب و دسترخان پولي او مهر و امضا كردند، چهل سال بر گردههاي اين مردم سوار شد؛ در هركجا كه ميرسيد يك خانهي كوچك براي عياشي خودش بنا ميكرد و زمين و باغ ميخريد. املاكي كه تا هنوز از نوادگانش است. از قصه دور نشويم كه همين باباي ملت چهل سال شاه بود و بعد در سفري به فرنگ، سي و چند سال گوشهي عافيت روم را اختيار كرد و نيامد كه نيامد. مسئله اين است كه اين آقاي باباي ملت، چرا وطنش را فراموش كرد؟ براي او كه مهم نباشد، براي ما چه اهميت دارد! در بدترين روزگاري كه اين مردم يكديگر را ميخوردند، باباي ملت در قصر زيبايش در روم بيليارد بازي ميكرد و احتمالا شعر بيدل ميخواند!!
3- در اين سه چهار سال گذشته چند كابينه جور شد؛ ده ها وزير آمدند و رفتند. رفتند؟ كجا رفتند؟ به غرب، به خانه زندگيشان. شما را به خدا، چند وزير پس از بر کناری، در اين خرابشده ماند؟ وزير داخله؟ وزير ترانسپورت؟ وزير تحصيلات؟ وزير... مطمئن باشيد كه روزي هم كه آقاي رييس جمهور نتوانست رييس جمهور باشد، باز بر ميگردد به امريكا و احتمالا در همان رستوران قديمي، خاطرات سياسياش را مينويسد.
4- خلاصه اين كه براي رهبران سياسي و غير سياسي ما وطن جايي است كه سود و منفعتش افسانهاي باشد. جايي كه در مدت كوتاه بتوان، هشتاد سال باقيمانده عمر را تامين كرد.
اينها كه گفتم، وطن سياسيها و رهبران و به قولي بزرگان ماست. اما وطن براي مهاجرين و گم گشتگان جغرافياي دور چگونه است؟
1- در اين سال ها ميليونها نفر از اين جغرافياي گريختند؛ يا به خاطر كمونيستها، يا مجاهدين، يا طالبان، يا گرسنگي، يا بيناموسي، يا راكتهاي گلبدين. به هرحال رفتند. بعضي از آنها در اين سه چهار سال آمدند تا ببيند كه آن باغ سرخ و سبز كه راديوها ميگويند و رييس جمهور در مجمع عمومي سازمان ملل آن را جار ميزند، واقعيت دارد يا ني؟ آمار نشان ميدهد كه همه ی مهاجرين مغربي پس از یک چکر ناامیدانه در خیابان های کابل، ما با دلي افسرده و روحي خسته پس رفتند، كه هرگز رو به اين سو كرده نخوابند. چرا كه رفاه غرب، امنيت غرب، اكسيژن و آب و هواي پاكيزه غرب، عدم خشونت غرب، همه و همه بر مقولهي وطندوستي و نوستالژي كمرنگ آن بدون شک که ميچربد!
2- مهاجرين ديگر، گرسنههاي سرخورده ی تحقير شدهي ايران و پاكستاناند كه به اميد بازيافت هويت گمشدهشان به اين خاك پا نهادند. همهي آنهايي كه آمدند دلشان از درجه دوم بودن، گرفته بود. آمدند تا كسي به آنها افغاني و افغان نگويد. اما آنچه اتفاق افتاد دو چيز بود: ابتدا اين كه زندگي افغاني كم كم چهرهي واقعي خود را نشان داد و درد و رنج و گرسنگي دردهاي واقعيتر و جديتري از احساس درجه دوم بودن، برایشان شد. دوم اين كه، همهي اين مهاجرين كه آمده بودند ديگر غريب نباشند، خود را غريبتر ديدند؛ هيچ كس از مردم اينجا را نميشناختند، نه ميتوانستند خاطرات خود را در فيلمهاي هندي ببينند، ني ميتوانستند سر مسئله زبان پشتو و فارسي، شيعه و سني، تاجيك و هزاره، یکی از دو طرف باشند. يعني جغرافيايي كه هيچ گذشتهي ذهني را براي آنها نميساخت. و اگر هم ميساخت حالا بسیار تغيير كرده بود.
3- بيش از نود درصد اين مهاجرين بارها قصد كردند كه به موطن ثاني كه در واقع حالا فكر ميكردند وطن اصليشان است، برگردند؛ و درجه دوم بودن را به اين درجهي يك بودن همراه با گرسنگي و ترور و انفجار، ترجيح بدهند كه دريغ! هيچ يك از آنها ديگر توان رفتن و امكان رفتن نداشتند.
... و اما وطن براي من:
جغرافياي خشك، مصيبت زده، چون لاشهيي دريده شده یی كه فقط استخوانهاي پودهي آن بر زمين مانده، چند تا رودخانه كوچك دارد كه اصطلاحا به آن دريا ميگويند. چند تا درخت كه در بين چين و چروك كوهها كه آن را ولسوالي و مركز ولايت مينامند؛ يك باريكهي گل آلود كه مايهي افتخار جهاني اين مردم است و به آن آمو دريا ميگويند و دشتهاي تفتيده جنوب كه فقط در آن گلهاي صورتي كوكنار ديده ميشود.
از اين گذشته، مردمي كه فكر ميكنند از دماغ فيل افتادند و دنيا در طول تاريخ به آنها قرض دار است؛ انگليسها را كشيدند، استقلال گرفتند، كمونيستها را كشيدند، طالبان را آوردند، جنگ داخلي كردند و... در طول تاريخ هم بزرگاني از اين جغرافيا به جهانيان هديه دادند كه ...مثلا مولانا بيچاره پدرش با آل و عيال گريخت و پشت سر خود را نديد... بوعلي سينا كه در مسير گريز، مرض گرفت و در همدان در گذشت؛ ابوالقاسم جان فردوسي كه پس از سي سال تلاش، پاي پياده از غزنين تا طوس رفت و مرد. و صدها بلخي ديگر كه يا مردند يا در راه گريز از اين مصيبگاه مردند... اما فراموش نبايد كرد كه همهي اين بزرگان از بلاد بلخ باستان بودند و جهان مديون آنهاست!!
افتخارات اين مردم چيزي نيست؛ غير از اين که سلطان محمود چند بار سومنات را خراب كرد و دار و ندار مردم را به تاراج آورد یا احمدشاه درانی، جوانک خام احساساتی چند بار به کجا حمله کرد و فاتح برگشت. ياغيگري و لشكركشي اين بزرگان تمدن خراساني و افغانی تا جايي بود كه هرگز اجازه ندادند يك مدنيت و فرهنگ در اين خراب شده ريشه بگيريد. تا بود و هست؛ جنگ و جنگ و غيرت افغاني!
جغرافیای بدذاتی که هر چه در آن وارد می شود، مسخ می گردد. کمونیسم ، اسلام، دموکراسی، شاهنشاهی، اصلاحات و... زندگی بر هیچ استوار است و هرگز اصل و پایه یی آن را استوار ندارد. کنش های اجتماعی تاریخ این مملکت برخاسته از احساسات کور و روش های خشونت بار بوده است. سال ها پیش اسلام که پا به این جغرافیا می گذارد، تردید و دو دلی آغاز می گردد که کدام یک: « رسم و عنعنه» یا« دین»؟ این شک تا اکنون نیز مانده است با این تفاوت که رفتار سنتی را رنگ و لعاب دینی می دهند. یعنی پس از یک القاح مصنوعی توانستند اسلام افغانی تولید کنند. سنت های کثیفی که روی قرون وسطی و عصر جاهلیت عرب را سفید می کند: خانه نشین کردن و شکنجه زنان چه تفاوتی با زنده به گور کردن دختران در جاهلیت عرب دارد؟ سر بریدن و سلاخی کردن یکدیگر، چه چیزی کمتر از کثافت قرون وسطایی است؟ مرده پروری و بند بستیدن و قربانی کردن ها، چه تفاوتی با تمدن های خشونت بار حاشیه ی نیل و مایا دارد؟ پنج سال در این اندیشه ام که بدانم آیا این مردم دین مدارند، یا خیر؟ هنوز هم نمی دانم. رفتارشان ضد ارزشی است و ظاهرشان ارزشمند! ریش و کلاه مستحبی و تسبیح شاه مقصود و انکشتر عقیق دارند و دختر خود را با سگ جنگی بدل می کنند. چگونه تشناب رفتن، و نماز خواندن و مستحباتشان دینداری نوع غزالی است، و کشتن یکدیگر بر سر یک بیل خاک، یا یک جوی کوچک آب غیر انسانی! سبک زندگی در این جغرافیا آن گونه ای است که انسان نخستین وقتی از غارها به جنگل و بیابان پناه برد. تابستان ها را در سایه ی دیوار و درخت و زمستان ها را در آفتاب سر چوک سپری می کنند، به این امید که دنیا محل گذر است و دنیای دیگر با نعمات بیشمارش، از جمله حوریان بهشتی و غلمان انتظارشان را می کشند.
دین اسلام در هیچ گوشه ی دنیا، آن گونه که در این جغرافیا تعبیر می شود نیست، مسجد می سازند تا عبادت کنند؛ اما عبادت مردانه است و اگر زنی پایش به مسجد برسد، مرتد می شود.
همجنس گرایی پنهان که ریشه در خیلی چیزها از جمله تعبیر کج از دین دارد، در رفتار روزمره مردم این جغرافیای با برکت، روشن است تا جایی که زن های برخی از مناطق افغانستان تمایل شدید به مردهای غیر بومی دارند، چرا که مردهای خودشان مشغول سگ بازی، مرغ بازی، بزکشی و بچه بازی می باشند. همجنس گرایی در برخی از مناطق حتا به گونه ای ارزش اجتماعی تلقی می شود و هر آن کس که نداشته باشد، گویا بی همه چیز و بزدل و بی غیرت است.
از سویی تجاوزات جنسی در نقاط دور دست این جغرافیا آن قدر زیاد است که اگر روزی آمار آن را داشته باشیم، از حیرت فرو می مانیم؛ خودسوزی زنان، در هیچ جای دنیا به صورت متمرکز آنگونه که در افغانستان است، وجود ندارد. چرسی بودن، قاتل بودن، خشن بودن و ترسناک بودن، یک افتخار و ارزش اجتماعی محسوب می شود.
خلاصه این که آن چه را که ما وطن می گوییم و به آن افتخار می کنیم، چیزی غیر از یک توهم بزرگ نیست؛ مانند تلاش برای پنهان کردن جسد هابیل است که رسوایی اش تا آنسوی دنیا رفته است. وطنی که به آدمی افتخار و سربلندی ندهد و هویت او را ارزشمند نسازد، بهتر همان که هرگز نباشد. وقتی که پای فراتر از این مرز می گذاریم، هویت افغانی مانند لکه ی ننگی ما را به رسوایی می کشاند؛ بی دلیل نیست که هیچ وزیر و وکیلی حاضر نیست حتا به قیمت جان و مال و شرفش، پاسپورت غربی خودش را از دست بدهد. وقتی که افغانی هستی، حتا مسلمانان دیگر کشورها نیز این برادر غیورشان را به رسمیت نمی شناسند و به آن به چشم بد می نگرند؛ افغانی بودن یعنی: بنیادگرا، تروریست، طالبان، انتحار، فقر، 87 درصد مواد مخدر جهان، قاچاقچی، جنگ خانگی، برقع (زندان متحرک زنان و تحریف انسانیت)، و...
این وطن هیچ چیزی به من نمی دهد، بلکه حتا شخصیت کوچک مرا نیز نابود می سازد. با هیچ دلیلی نمی پذیرم که باید تاوان بار این هویت و جغرافیای ناستوده باشم، تنها به این دلیل که بیست و هفت سال پیش، در اینجا متولد شدم و سه ماهی آب گل آلود آن را نوشیدم. به هیچ قیمتی نمی توانم زندگی کوتاهم را با ترس انفجار و انتحار برادران مسلمان و شهادت طلب، سپری کنم، با هوای آلوده موترهای چند هزار دالری بزرگان، با گرسنگی و سرمای کابل، با خشونت و تنش روزانه!
... اما اگر هزار سال زنده می بودم حتما در افغانستان می ماندم؛ نه صد و نود سال جان می کندم تا ده سال خوش باشم!
(با خواهش بخشش از کسانی که احساس می کنند گفته های من به جانشان خورده است. اما باید ظرفیت شنیدن آرای یکدیگر را داشته باشیم).
بدرود
سید عاصف حسینی- کابل 14 آبان 1386

