تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

 

من انحنای آن تپه ها را دوست دارم

آن بهشت خرگوش های بازیگوش

که روی نرمی علف های اول بهار

می دوند

 

امسال باران زود باریده است

آُسمان صاف است

و کهکشان راه شیری خوب دیده می شود

 

موهایت را باز کن

آن شاپرک کاغذی را بردار

بگذار آشفته شوم

و  انگشت هایم بی اختیار

در جهتی نامعلوم حرکت کنند

شاید ستاره های خوشه ی پروین بداند

لک لک های مهاجر کجا می روند

 

هوای جنوب شرجی است

و می توان در آن چای دم کرد و

فال قهوه گرفت

و موهایت را تا آخر اقیانوس پهن کرد

 

بعد از آنی که قهوه ی برزیل

با رنگ چشم های تو  در اقیانوس حل شد،

ماهی ها همیشه بیدارند!

 

پیچک ها از شانه هایت  می روند بالا

دستم دور گردنت می پیچد

و در سراشیبی شانه و کتف

پایین می غلتد

سیب ها شاید به همین منطق ساده، می افتند که این قدر عاشقند!

 

پیراهن زیتونی ات را بپوش

دست هایت را به من بده

گنجشک های فلسطین منتظرند

 

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

هیچ  کس طول و عرض دنیا را نمی داند

آغوشت را باز کن

تا تمام این  حادثه را بغل کنی:

این باغ های آلبالو

این پیچک های کودکانه

و آفتابی که تا نوک پستان هایت بالا آمده اند

من هنوز

روی شاخه ی بلند کاج ایستاده ام

و منتظر خبری هستم

که جنگل را بخوابانم

 

دکمه هایت را باز کن

روسری ات را پس بزن

هیچ کس طول و عرض دنیا را نمی داند.

 

زمستان 86- کابل

 

(این اصلا یک شعر ایروتیک نیست... چرا اینجوری فکر می کنید. برادر!)

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  |