تبليغاتX
می ترسم آن قدر اینجا بمانم که عادت کنم
اين يادداشت‌هاي دانشجويي است كه مدت هاست کسی نیست!

هوا که گرم می شود، درخت های لاغر کابل که جوانه می زنند، ما می ترسیم... انفجار، انتحار و تقسیم قدرت پیش روی است... درخت های کابل که لاغر و ضعیف می شوند، ریش طالبان دراز می شود... باران که کم می شود، هوای جهنمی جنوب، گل های خشخاش را بار می دهد... بهار که می شود تپه ها تپه ها افیون گل می دهد و ما باز معتاد می شویم... سایه ی درختی را در شهر نو غنیمت می بینیم و تن لش خود را به آن می کشیم... دیگر چی فرق می کند که صدای انفجار از کدام سوی آمد... ریاست جمهوری آرام و قراری باشد!

بهار که می شود، ما بیشتر می ترسیم... فصل تقسیم قدرت و تریاک نزدیک است...

اما به هر حال، سال نو مبارک

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 9 قبل از ظهر | لینک  | 

 

بسیار وقت ها می شود که توجه به یک پدیده ی کوچک، واقعه ی جدی و بزرگی را تبیین می کند. گاهی اتفاقی کوچکی سبب تحولات کلان اجتماعی در جوامع می شود؛ چرا که آن واقعه عصاره و چکیده ی چندین نگرش و گرایش بزرگ است، و به بیان دیگر: "مشت نمونه ی خروار".

قصه این که جامعه ی التقاطی افغانستان خاستگاه اتفاقات خرد و کلانی است که چندان احتیاج به واشکافی و تبیین ندارد؛ چرا که تک تک آن لچ و صریح و عیان، بیانگر وضعیت گنگ و بی اساس جامعه ی افغانی می باشد. یعنی به راحتی می توان کنش های گروهی این مردم را مورد تامل قرار داد.

مدت زیادی نمی گذرد که دموکراسی هم به عنوان یک ساختار سیاسی، ایدئولوژی سرمایه داری و روش پا به افغانستان بی همه چیز مانده است. مفهوم گنگ دموکراسی تا آنجا پیش رفته است که حتا برنامه های تلویزیونی را به رای گیری و رای شماری گذارده اند، همان رای شماری و رای گیری که نیچه آن را جنون می دانست و متنفر بود!!!

آن چه را که ما در دموکراسی به عنوان روش اشتباه کرده ایم، این است که خاستگاه و جایگاه چنین روشی در بستری از آگاهی عمومی شکل می گیرد؛ بستری که در آن کنش های اجتماعی تعریف شده، نرخ دانش و سواد بالا و باور دولت – ملت پویا باشد. در واقع چگونه می توان در اجتماعی از انسان ها که به طور اتفاقی و بدون هدف مشخص کنار هم جمع شده اند و دایره ی مفاهیم آنان به اندازه ی کف دست است، تصمیم گیری های خرد و کلان را به رای گیری گذارد؟! همین ناسازگار ماهیتی دموکراسی چه در روش، و چه به عنوان یک ایدئولوژی غالب است که نتوانسته و نمی تواند در جامعه ی بسته، سنتی، ابتدایی و خرافی افغانستان جان بگیرد.

از این که بگذریم، قصه این است که چند وقتی می شود که تلویزیون خصوصی "طلوع" سلسله برنامه رقابتی "ستاره افغان" را تهیه می بیند. برنامه یی که گویا هدفمند در جهت کشف استعدادهایی در موسیقی و خوانندگی می پردازد. بدون شک که وجود چنین برنامه هایی در افغانستان بحرانی، قابل ستایش می باشد؛ چرا که می تواند تا اندازه یی فکر عامه را از تنش و بحران و جنگ، به سوی هنر و هنرپروری بکشاند. اما در این برنامه هنرمندان جوان پس از مراحل مختلف سرانجام به مزایده گذاشته می شوند؛ به طوری که میزان آرای مردمی هر کدامی سرنوشت ساز و تعیین کننده می باشد. از این بگذریم که این روش چقدر جنبه تجاری دارد، اما سوال این است که آیا این روش می تواند متضمن درستی انتخاب و موفقیت هنرمندان جوان باشد یا خیر؟

همان گونه که پیشتر گفته شد، این روش برخاسته از همان مفهوم گنگ دموکراسی است که حق را به اکثریت می دهد، نه به کسی که حق با اوست. این روش توده پرور است و نخبه گرایی و خاص اندیشی را تنها به معیار کمیت مردود و ناکارا می داند. همین روش سبب شده که فوتبال ورزش توده یی شود و بازار تجارت و خرید و فروش آن رونق بگیرد! در اصل روش رای گیری و رای شماری در جوامعی که از سطح آگاهی بالایی برخوردارند، معنای خوبی دارد؛ یعنی هنرمندی برتر است که بتواند مخاطب های بیشتری را به خود جلب کند؛ یعنی سلیقه ی عام با یک دور چرخش خود معیار پذیرش هنر و هنرمند می شود؛ و در جوامعی که فلسفه پرگماتیسم ریشه دوانده، تا اکنون خوب جواب گفته است. اما در افغانستان چه؟ آیا سلیقه ی عام بر اساس یک آگاهی شکل می گیرد؟ آیا فرد افغانی می تواند فرق هنر سره و ناسره را خوب تشخیص بدهد؟ آیا ....

جواب این است که خیر! آن چه که در چند برنامه گذشته "ستاره افغان" مشاهده شد، بیانگر این مطلب است که حتا در گستره هنر، همانند سیاست و قدرت، تعلق به قوم و زبان ارجحیت دارد و معیار نه هنر، نه استعداد هنرمند، بلکه تعلق قومی و زبانی است که کسی را به انزوا می کشاند و کسی را هویت کذایی و کاذب می بخشد: چیزی که حتا در بومی ترین قبیله های بشری به این شدت دیده نمی شود! همین نوع برخورد با هنر و سیاست زدگی آن، سبب می شود تا استعدادپروری و نخبه گرایی نابود شود، و مس و طلا به یک بها در بازار مکاره حراج شوند. برکناری "طاهر شوقی" - که صدای اسطوره یی دارد و می تواند یکی از بهترین های موسیقی باشد- از این برنامه به خاطر رای کم مردمی و پیشی گرفتن "لیمه سحر" دختر بی استعداد و بد صدا نشان دهنده این امر است که در سطوح کلان جامعه و سیاست نیز، آنانی که بی استعداد و کم خردند با پشتوانه قومی و عصبیت های زبانی با بی خبری و بی سوادی قدرت را در دست می گیرند و همه چیز را فدای منافع کوتاه و کوچک قبلیه یی خود می کنند. کسانی که نمی توانند به دایره یی بزرگ تر از کف دست خود بیندیشند و افتخارات کوچک خود را به طور مجازی در ذهن کهنه ی خود می سازند.

در پایان این که حتا اگر "احمد ظاهر" یا "استاد سرآهنگ" در این برنامه اشتراک می کرد، به همین دلیل ساده و احمقانه از میدان به در می شد.....ای دریغ مردمی که حتا هنر را به چند سکه ی سیاه قوم و زبان می فروشند! و به گفته یک مثل قدیمی: کاروان که سر چپه شد... لنگ سر قافله می شه...

 

سید عاصف حسینی ... 2 مارچ 2008 - کابل

نوشته شده توسط سيد عاصف در ساعت 6 بعد از ظهر | لینک  |