تبليغاتX
سطل آشغال

2008/3/29

آهوی من از شهر برگشته است

های مردم خبر دارید؟

آهوی من از شهر برگشته است

این ابرهای تاریک و بارنده

گره از چارقد او باز شدند

 

آهوی من هنوز

-خوشبختم-

به همان دایره ی نرم می خندد که من می دانم و آیینه و زنبورهای عسل!

و همان چشم های عمیق و سیاه

که آرزوی همه ی مجرمان جهان بود

که اگر چاه جهنم می بود!

 

خوشبختم.

آهوی کوچک پامیری من

شهری نشده است.

هنوز می داند برای زخم دل مردهای عاشق پیشه

کدام گل چه معنا دارد

هنوز ران های کشیده و زیبایش

صخره ها را دشت می کند

دشت ها را روستا

و دهکده ی کوچک قحطی زده ام را شهری

که مردها مردند اگر جهت طلوع ماه را پیدا کنند!

های مردم!

آهوی من از شهر برگشته است

روی لب هایش کلمات در چرخشی عجیب ایستاده اند، می رقصند

که آیا ظهور بیدل نزدیک است؟!

مردمان قریه ی کوچکمان تعجب نمی کنند

اگر گل های آفتابگردان مزرعه

سرگردان باشند!

و فصل درو گندم دیر شود!

 

های مادر!

آهوی من از شهر برگشته است

نه بوی دود می دهد، نه احتمال کودتا در گلویش است

ما، پرنده ها و رودخانه ها

ضربان قلب خود را با گام های او میزان کردیم

و آموزگار قریه ی کوچک حالا

مثال ساده یی از زندگی و روزهای روشن را

می تواند به کودکان نشان بدهد

می تواند حساب و کتاب را کنار بگذارد

امتحانات فصل را به تعویق بیندازد

و از غیبت شاگردان نگران نشود.

 

آهوی پامیری من!

 

روز دهم فروردین 1387
 
Blog Skin