تبليغاتX
ما سرزمین های دوری هستیم ...

هر گشت از يك گوشه دنيا خط و خبرش مي‌آمد و به گفته خودش دستي از دور بر آتش داشت. كسي كه با خوي و خصلت او آشنا هم كه نمي‌بود، از نوشته‌هايش مي‌دانست كه در چي حالي است؛ بد خط و كوتاه و بي‌دقت كه نوشته مي‌كرد، يعني كه بي‌پول است و در كدام جايي چرت مي‌زند كه فلان كار خوب است يا ني، اگر كدام آشنا ببينه چي خواهد گفت؟! يگان دفعه هم كه قلم را بر كاغذ فشار داده بود و حتا يك نقطه بي‌جاي نشده بود، كلگي مي‌فهميدند كه خوش و خرسند است و باز چند قراني پيدا كرده و دو سه‌ روز مي‌شه در خانه است و مي‌نوشد و به دور و نزديك خط نوشته مي‌كند.

خب، هر چي كه بود، خط و خبرش مي‌آمد. آخرين خطش كه رسيد، كلگي گفتند كه بچه فلاني كلان آدم شده و پيسه فراوان به پدر خود روان كرده. پچ پچ مردم از گوشه‌ي ديوار گلي مسجد شروع مي‌شد و تا مغز خانه‌هاي سياه، دور كرسي زغالي مي‌رفت. اما فرهاد به كس نگفته بود كه دقيقا چي در خط نوشته بود؟ فرهاد بعد از همان خط آرام و سست شده بود؛ كمتر در صف جماعت ديده مي‌شد و يگان دفعه تنها كسي كه او را مي‌ديد، دوكان‌دار سر كوچه بود كه مي‌گفت: "فرهاد، زياد سگرت مي‌كشه". البته او خوش بود، ولي اين گپ را هم به آن خاطر گفته بود كه فرهاد ديگه هيچ چيز غير از سگرت ازش نخريده بود!!

خط و خبر او ديگه نامد. اما پدرش هر دفعه يك قصه جور مي‌كرد و به مردم مي‌گفت. البت مردم كوچگي مي‌فهميدند كه پدرش فقط قصه‌سرايي مي‌كند و او هم خبر ندارد كه بچيش كجاست. فقط يك نفر مي‌فهميد كه سگرت مي‌كشيد.

يك روز كه اتفاقي فرهاد را پيش دوكان ديدم، ايستادش كردم. او فهميده بود كه چرا من كه چندان رابطه خوب با برادرش نداشتم، كنجكاو شدم تا بفهمم او كجاست و چي كار مي‌كنه كه اين قدر پول روان كرده؟! فرهاد لاغرتر شده بود. گوگرد دوكاندار كه از يك تار آويزان بود، تر شده بود و او را عصباني‌تر مي‌كرد. من هم كنارش ايستاد بودم و با رياكاري لبخند مي‌زدم و خوشپرسي مي‌كردم. سگرتش كه روشن شد، با بي‌تفاوتي و سردي رويش را به سوي ته كوچه كج كرد و رفت. سه – چهار قدم كه دور شد، گفت: "بيمه زندگي مي‌فهمي چيست؟...."

!! نوشته شده توسط عاصف | | 2008/6/19

در ادامه پرگپي‌هايش مابين قصه پريد و گفت: "آخر گپه نگفتي"! هوشم پاشان شد؛ مثل همان روزي كه سوي انجمن قلم مي‌رفتم و بچگكي كه گودي پران به دستش بود، از دور صدا كرد: "كاكا، اشكاستيپ نداري؟" تا به حالي كه هست نمي‌فهمم چرا او بچگك فكر كرد كه من بايد اشكاستيپ داشته باشم؛ شايد كس ديگه در آن وقت روز تابستان در خيابان نبود كه ازش پرسان كند؛ شايد هم فكر كرده بود كه اگر اتفاقي داشته باشم، گوديش جور مي‌شه و گپ خلاص!، اگر هم كه نداشته باشم، مي‌گم:‌ "ني"!

به هر حال، باز نماند كه لب از لب وا كنم كه گفت: "آخر گپه نگفتي". دستم را به پياله چاي نزديك كردم و گفتم: "آخر كدام گپ"؟ لبخند كنايه‌داري زد و روي خود را به طرف كلكين چرخاند.

دقيق دو سال مي‌شد كه تا من را مي‌ديد، لبخند مي‌زد و مي‌گفت: "آخر گپه نگفتي"! نمي‌فهمم كه گپ‌، همان گپ دو سال پيش بود يا كه پيش‌تر از آن. اگر نيتش همان قصه‌ي دو سال پيش بود، كه صد دفعه‌ بهش گفته بودم، اگر ني، پس كدام گپ؟! دستم را دراز كردم و پياله چاي را گرفتم، يخ شده بود. هيچ دلم نشد كه حتا سوي لب ببرم. "آخر او آدم! صد دفعه بهت گفتم كه آخر گپ چي شد، باز شله استي كه بگم؟..." بلند شد و رفت. من هم بر خاستم و پياله چاي را از كلكين، بيرون خالي كردم. روبروي آينه ايستاده شدم تا موهاي سفيد شقيقه‌م را مثل هر صبح شمار كنم. ها! امروز هم يكي زياد شده. اما من نمي‌مانم. انگشتم را بردم و با دقت يافتمش، و كندم.

شايد آخر گپ همان دوكاندار را مي‌گفت كه اشكاستيپ نداشت؛ شيشه دوكانش كه شكست، توده توده جمع كرد و با ساجق امانت  چسپاند، بي خبر كه شمال زد، يك شيشه كلان روي دست بچه‌ش افتاد. تا دست و پاي خود را جمع كرد، يك دنيا خون رفت و بچگك را بيهوش به شفاخانه ابن سينا بردند. خو، آخر اين گپ را هم كه بهش گفته بودم. 

كلكين را بسته كردم و نشستم. كتاب را ورق زدم تا صفحه‌ي گمشده را يافت كرده، آخر فصل را بخوانم كه صداي ترپ ترپ پايش از بيرون آمد. قد بلندك كردم و از پشت شيشه چتل كلكين ديدمش. خنده مي‌كرد. تا دروازه حويلي رفت، دلش نشد و زود برگشت. آمد باز روبرويم زير كلكين نشست؛ نور بيرون نمي‌ماند كه درست چهره‌ش را ببينم. اما به گمانم كه باز با لبخندش كنايه مي‌زد. گفتم: "آخر گپ پيش توست، خودت كه مي‌فامي". دست خود را دراز كرد و از موهايم يك خس را گرفت. هيچ چيز نگفت. مردم ديگه كه دور كرسي نشسته بودند، پياله‌ پياله چاي مي‌خوردند؛ خس بين انگشت‌هايم بازي مي‌كرد كه از آخر اتاق صداي يك نفر آمد كه: "ها، راست مي‌گه، آخر گپه نگفتي..."!

!! نوشته شده توسط عاصف | | 2008/5/28

RSS

Personal Web Sites