تبليغاتX
سطل آشغال

2008/6/19

هر گشت از يك گوشه دنيا خط و خبرش مي‌آمد و به گفته خودش دستي از دور بر آتش داشت. كسي كه با خوي و خصلت او آشنا هم كه نمي‌بود، از نوشته‌هايش مي‌دانست كه در چي حالي است؛ بد خط و كوتاه و بي‌دقت كه نوشته مي‌كرد، يعني كه بي‌پول است و در كدام جايي چرت مي‌زند كه فلان كار خوب است يا ني، اگر كدام آشنا ببينه چي خواهد گفت؟! يگان دفعه هم كه قلم را بر كاغذ فشار داده بود و حتا يك نقطه بي‌جاي نشده بود، كلگي مي‌فهميدند كه خوش و خرسند است و باز چند قراني پيدا كرده و دو سه‌ روز مي‌شه در خانه است و مي‌نوشد و به دور و نزديك خط نوشته مي‌كند.

خب، هر چي كه بود، خط و خبرش مي‌آمد. آخرين خطش كه رسيد، كلگي گفتند كه بچه فلاني كلان آدم شده و پيسه فراوان به پدر خود روان كرده. پچ پچ مردم از گوشه‌ي ديوار گلي مسجد شروع مي‌شد و تا مغز خانه‌هاي سياه، دور كرسي زغالي مي‌رفت. اما فرهاد به كس نگفته بود كه دقيقا چي در خط نوشته بود؟ فرهاد بعد از همان خط آرام و سست شده بود؛ كمتر در صف جماعت ديده مي‌شد و يگان دفعه تنها كسي كه او را مي‌ديد، دوكان‌دار سر كوچه بود كه مي‌گفت: "فرهاد، زياد سگرت مي‌كشه". البته او خوش بود، ولي اين گپ را هم به آن خاطر گفته بود كه فرهاد ديگه هيچ چيز غير از سگرت ازش نخريده بود!!

خط و خبر او ديگه نامد. اما پدرش هر دفعه يك قصه جور مي‌كرد و به مردم مي‌گفت. البت مردم كوچگي مي‌فهميدند كه پدرش فقط قصه‌سرايي مي‌كند و او هم خبر ندارد كه بچيش كجاست. فقط يك نفر مي‌فهميد كه سگرت مي‌كشيد.

يك روز كه اتفاقي فرهاد را پيش دوكان ديدم، ايستادش كردم. او فهميده بود كه چرا من كه چندان رابطه خوب با برادرش نداشتم، كنجكاو شدم تا بفهمم او كجاست و چي كار مي‌كنه كه اين قدر پول روان كرده؟! فرهاد لاغرتر شده بود. گوگرد دوكاندار كه از يك تار آويزان بود، تر شده بود و او را عصباني‌تر مي‌كرد. من هم كنارش ايستاد بودم و با رياكاري لبخند مي‌زدم و خوشپرسي مي‌كردم. سگرتش كه روشن شد، با بي‌تفاوتي و سردي رويش را به سوي ته كوچه كج كرد و رفت. سه – چهار قدم كه دور شد، گفت: "بيمه زندگي مي‌فهمي چيست؟...."

 
Blog Skin