خودکشی
2008/6/29شش ماهه بودم كه در آغوش زني هجده ساله بلنديهاي هندوكش و پستيهاي بگوا و تفتان را پيمودم و رو به آيندهيي نامعلوم حركت كرديم تا زندگي كوچكي را در كنج ناكجاآباد سامان دهيم. با خوب و بد، و تر و خشك مهاجرت ساختيم؛ درس خواندم، كار كردم و روزي چيزهايي گفتم كه گويا شعر بودند. بيست و سه سال بعد، برگشتم و دنياي گمشدهيي را كه هميشه بخشي از مغزم را برايش خالي نگاه داشته بودم، تجربه كردم. نرسيده، دست به قلم بردم و مقاله سياسي نوشتم تا لقمه ناني شود؛ بعد سياست در رگم رسوخ كرد؛ چرا كه چيزها ديدم و چيزهايي شنيدم كه مجبور شدم بر ضد ناهنجاري و تبعيض و تعصب بنويسم. روزگاري بعد، با قلم و كتاب به درس فلسفه و جامعه شناسي رفتم. "فلسفه" چيزي كه هميشه از آن متنفر بودم، روزگذراني من شد. بعدها صنفهاي فلسفه قرون وسطي جذاب شد، چرا كه جغرافياي زماني و مكاني آن را هر لحظه و هر ساعت تجربه ميكردم. گاهي به دين ميتاختم و تن به شلاق دينمداران گنگ انديش ميدادم؛ گاهي هم به دموكراسي، اين نماد زندگي گوسپندي، و آماج روشنفكر نماهاي سطحينگر پوك انديش ميشدم. آنچه بود "قرون وسطايي بودن" بود! يعني ميان سنت و مدرنيته، ميان دين و سكولاريزم، ميان خودي و ناخودي گير افتادن!
پنج سال ماندم، شعر گفتم. سياست كردم. نوشتم. خواندم و روزي فهميدم كه بسيار چيزها را فراموش كردم. پنج سال بودم و با شهرياراني همكلام و هم مشرب شدم. با دوستاني شعر خواندم با دوستاني سياست كردم. گاهي عاشق شدم، تنها شدم، سنگ شدم. آن روزها خوب بود، روزهاي اميدبخشي كه افسردگيهاي رگ فرسودهي مهاجرت را زنده ميكرد. روزهايي كه دوستي معناي عجيبي داشت و گمان ميكردم كه ديگر در هيچ كجاي جهان مانندش نيست.
بيست و سه ساله آمدم و بيست و هشت ساله از اين خاك ميروم. نه دل خوشي براي ماندن دارم؛ نه اميدي براي زندگي آن سوي آبها! دلم را با تمام تعلقاتش، با تمام دوستداشتنيهايش ميكنم و به زباله مياندازم. نگرانيام را زير پلكهايم دفن ميكنم؛ سعي ميكنم تا به هيچ كس قول ندهم؛ به هيچ كس نگويم كه دوستياش را هرگز از ياد نميبرم. بر لب لبخند تلخي را دوختهام تا حماقت نگاههايم را توجيه كند. ميخواهم بگويم كه هيچ كس در اين مرز بي دروازه قابل ترحم نيست. هيچ مرد افغان شايستهي نگاه ترحم آميز و مهربانانه نيست.... اما دلم هنوز در ته سطل زباله براي زنهاي مظلوم و كودكاني كه اتفاقي به دنيا آمدهاند، ميسوزد. اما از روي هيچ كس، هيچ كاري نميآيد.
پنج سال، به مردم به زبان بد گفتم اما خوبي كردم. حالا هم ميروم و بد ميگويم. تنها افتخار من اين است كه رياكارانه پشت سر بدي و پيش روي خوبي نگفتم تا براي لقمهي ناني آويزان كليساهاي آرماني، آرمانشهر غرب شوم. در بودن و نابودنم، به اين مردم تاختم و ميتازم تا تمام افتخارات كاذب و دروغين مدنيت پنج هزار ساله بر باد برود؛ مدنيتي گنگ و نامفهوم كه هيچ بارقهيي ازش در خرابههاي بلخ و خيابانهاي كثيف پايتخت ديده نميشود. افتخاراتي كه مردهاي اين سرزمين را به توحش و بيبند و باري ميكشاند تا ببرند، بكشند، بخورند و به هيچ ارزشي نينديشند. مردان اين سرزمين زور ميگويند چرا كه تن به زور ميدهند و عجيب در آن با استعدادند! اين موجودات جنس مذكر عادت دارند اتومبيلهايي سوار شوند كه از خودشان گرانتر است. افتخاراتشان خشونت و لاقيدي است، همجنسگرايي پنهان و آشكار را چون ارزشي والا ميپرستند. مراسم قمار و بچهبازي را زود به پايان ميبرند، تا هنگامهي نماز دير نشود. تنبلي، بيارزشي، لاقيدي، هرزهگويي و هرزه گردي، خود بزرگبيني، خودخواهي، دروغ، خشونت، ناشكيبايي، اندك ويژگيهاي جنس مذكري است كه انگليسيها را شكست دادند، روسها را شكست دادند، سومنات را چور و چپاول كردند، اصفهان را به تاراج بردند، جنگ داخلي كردند و به ناموس هم رحم نكردند... اين موجودات ذكور حالا با انباشتهيي از اين افتخارات بر تختي تكيه زدهاند، و كباب گوسپندي را آروق ميزنند و به ريش دنيا ميخندند.
موجودات ذكور اين سرزمين، يك زن براي توليد مثل، بچهداري، كشاورزي، نانوايي، نظافت خانه و... دارند و ده زن براي خوشگذراني و عياشي. تمام مقولات خوب و بد براي اين موجودات در يك كلمه خلاصه ميشود: "غيرت افغاني"! چيزي كه قضاوت را آسان ميكند و خاستگاه دهها رقم جنايت خرد و كلان ميشود.
موجوداتي به نام افغاني، به دو چيز ايمان دارند: اول جن و پري، دوم زور.
دينداري و بيديني اين مردم معلوم نيست. در يك دست تسبيح ميگردانند، دعا ميخوانند، ريش خود را مستحبي مسح ميكنند؛ و در دست ديگر كاردي را بر گلوي انساني ديگر ميفشرند و "الله اكبر" ميگويند.
حتا اگر خدايي را بپذيرند، آن خدا افغاني است. مانند آنها چاي سبز مينوشد و به زبانهاي قديمي فكاهي ميگويد و كالاي افغاني به تن دارد. روزها در سايهي ديواري گلي وقت گذراني ميكند و شامگاه در تاريكي دخمهيي بيكارگي و تنبليش را توجيه ميكند. سبك زندگي در اين جغرافيا "موقتي" است. فرهنگ كوچيدن و رفتن در رگ رگ اين مردم رسوخ كرده است. هيچ شهري، هيچ قريهيي، هيچ پلي براي بودن و ماندن ساخته نشده است؛ زندگي سياه چادري حتا سبك زندگي شاهان اين مردم بوده. دنيايي بدون آينده؛ موقتي و ابتدايي زندگي كردن، خوردن و مردن! ارزشهاي اجتماعي اين مردم چيزي غير از نيازمنديهاي ابتدايي نوع بشر نيست. نان، آب، خانه گلي، پوشاك و بس.
سرانجام، گفتهاند: كسي كه به مام وطن دشنام بگويد، فرزند ناخلف سرزمين است و شايستگي آوارهگي و تبعيد جاودانه دارد... من گويا همانم!

