تبليغاتX
سطل آشغال

2008/9/9

 

ديگر نه مجال دل سپردن مانده است

ني فرصت دل به كوچه بردن مانده‌ است

از اين همه راهي كه به من مي‌آيند

يك راه فقط... دوباره مردن مانده است

 سلام!

 غالبا آدم‌ها بعد از «خودكشي» چيز نمي‌نويسند. به همين دليل ننوشتم!

در شعرم نوشته بودم: "نجمه‌ي عزيز مي‌دانم كه نمي‌داند/ شاعر جوان/ شعرهايش را در تاريكترين و سياهترين كوچه‌ي كابل/ بلند بلند مي‌خواند.... آخر! آدمي نمي‌شود كه با خودش قصه كند". اما اين بار حتا شعرهاي نجمه برايم به آخر رسيد، شعرهاي ابراهيمي، هوشنگ ابتهاج، فايل‌هاي گمشده‌ي كامپوترم و... به هرحال، اين هم دنيايي دارد كه بنشيني و بلند بلند شعر بخواني تا يادت نرود كه لحن صدايت چگونه بود؛ و يا اين كه تصور كني يك نفر دارد حرف مي‌زند و فارسي حرف مي‌زند!!

يا يك شب بلند شوي و ببيني كه كسي نيست؛ از كلكين بيرون را ببيني، تا چشم كار كند سياهي كه البته روزها سبزند و شب‌ها فقط سياه مي‌شوند!! بعد پرده را بكشي، به كامپوتر دست ببري، اما چي بخواني، چي بشنوي... هر كدام را هزار هزار بار... قفسه‌ي كتاب‌ها خالي. چند كتاب فارسي، چند چند انگليسي، و سه چار تا هم آلماني... هي بايد نگران باشي كه ميز نر بود يا ماده (جنسيت در زبان آلماني) و... بعد تنها چيزي كه تو را هيجان زده مي‌كند... يك نفر است كه در آينه‌ي تشناب مي‌بيني‌ش... سريع بي‌دليل فكرت مي‌رود سراغ دوربيني كه از محسن به زور هديه گرفتي، مي‌روي فوم ريش‌تراش را پس مي‌كني، كرم فرانسوي را مي‌ندازي پايين و مسواكت را گوشه مي‌كني ... بعد شروع مي‌كني به عكس گرفتن از آينه... لبخند لطفا! "چيز" بگو... نيمرخت را ببينم... ها، خوب است... چشم‌هايت را بازتر كن چون پف كرده... عجب پسر! چقدر خوشتيپي.... فقط اين كه چند وقت مي‌شود نخنديدي؟؟؟؟؟؟؟

 

 
Blog Skin