تبليغاتX
سطل آشغال

2008/10/13

نه كوه مي‌ماند

نه صخره

خال‌هاي بدنت را به دباغي مي‌برند...

كلاه شاپو، يا قرقول

دستمال ابريشم

يا بالاپوش رنگ پريده‌ي تو

نه كوه مي‌ماند

نه دشت

پلنگ وحشي من!

عشق را مي‌سازند

مي‌سرايند

با مترو، قطار و قاطر حمل مي‌كنند

عشق را در قهوه، شراب و آبليمو حل مي‌كنند

ما سر مي‌كشيم

بدون آن كه بدانيم

كدام دوا، رابطه‌ي ماه و پلنگ را خوب مي‌كند

دست‌هايت را متمركز كن بر دامنه‌ي شتابان كوه

بگذار صخره‌ها از تو بيفتند

و رد پاي بزهاي كوهي پاك شود

راه‌هاي گمشده‌ي تنت را نشانم بده

كه هيچ حادثه‌يي از آن نگذشته است

من پياده خواهم آمد

بدون كفش

بدون انگشت شصت

بدون راه‌ راه پوست و خال‌هاي چهره

دستم را در دهانم مي‌گيرم

بدون حرف!

راه‌‌هاي گنگ پيراهنت را نشانم بده

 

اينجا عشق

به قيمت بالاپوش خالخال بچه پلنگ

و عصرهاي مشروب خانگي

اينجا،

سرزمين دوري

كه نه كوه دارد، ني صخره!

بچه پلنگ وحشي من

نعره‌هايت را بخور

و آهسته كنارم قدم بردار

به هيچ كس نگاه نكن، مبادا كسي بترسد

لبخند نزن... خنده‌ات لهجه دارد...

شالت را دور گردنت بپيچ

و در ايستگاه تراموا

منتظر خط ششم اروپا پلاتز بنشين...

 

شامگاه 13 نوامبر 2008- دانشگاه ارفورت

 

 
Blog Skin