تبليغاتX
ما سرزمین های دوری هستیم ...

نه كوه مي‌ماند

نه صخره

خال‌هاي بدنت را به دباغي مي‌برند...

كلاه شاپو، يا قرقول

دستمال ابريشم

يا بالاپوش رنگ پريده‌ي تو

نه كوه مي‌ماند

نه دشت

پلنگ وحشي من!

عشق را مي‌سازند

مي‌سرايند

با مترو، قطار و قاطر حمل مي‌كنند

عشق را در قهوه، شراب و آبليمو حل مي‌كنند

ما سر مي‌كشيم

بدون آن كه بدانيم

كدام دوا، رابطه‌ي ماه و پلنگ را خوب مي‌كند

دست‌هايت را متمركز كن بر دامنه‌ي شتابان كوه

بگذار صخره‌ها از تو بيفتند

و رد پاي بزهاي كوهي پاك شود

راه‌هاي گمشده‌ي تنت را نشانم بده

كه هيچ حادثه‌يي از آن نگذشته است

من پياده خواهم آمد

بدون كفش

بدون انگشت شصت

بدون راه‌ راه پوست و خال‌هاي چهره

دستم را در دهانم مي‌گيرم

بدون حرف!

راه‌‌هاي گنگ پيراهنت را نشانم بده

 

اينجا عشق

به قيمت بالاپوش خالخال بچه پلنگ

و عصرهاي مشروب خانگي

اينجا،

سرزمين دوري

كه نه كوه دارد، ني صخره!

بچه پلنگ وحشي من

نعره‌هايت را بخور

و آهسته كنارم قدم بردار

به هيچ كس نگاه نكن، مبادا كسي بترسد

لبخند نزن... خنده‌ات لهجه دارد...

شالت را دور گردنت بپيچ

و در ايستگاه تراموا

منتظر خط ششم اروپا پلاتز بنشين...

 

شامگاه 13 نوامبر 2008- دانشگاه ارفورت

 

!! نوشته شده توسط عاصف | | 2008/10/13

روبروي فاكولته حقوق پسري ايستاده، دست‌هايش در جيب بالاپوش فرو رفته و از بالانس قدرت هسته‌يي مي‌گويد و اين كه هرگز چنين جنگي در معادلات سياسي رخ نمي‌دهد... و این که فلسفه‌ي وجود سلاح‌هاي كشتار جمعي و هسته‌يي خود توهين بزرگي به نوع بشر است... روبروي دهليز تاريكي كه آدم های زیادی در تاریکی آن گم می شوند، همگي جواني را مي‌شناسند كه خشك و منظم مي‌نمايد... اما لبخندي قوي‌اش ديگران را باورمند مي‌كند كه حتا زمستان‌هاي وحشت آور كابل او را كشته نمي‌توانند!!

حالا، روبروي خودش گاهي كه ايستاده مي‌شود، مي‌ترسد به چشم‌هاي خود خيره شود... عضلات چهره‌ افتاده‌اند و چيزي براي گفتن و حتا نگفتن نيست... يكي دو تا از رفيق‌هاي قديمي‌اش كه نوشته‌هايش را ‌خواندند، چيزهايي فهميدند... چيزهايي كه خود او خبر نداشت! برايش جوك ايميل مي‌كنند، قصه مي‌گويند، مي‌خواهند او را به حرف بياورند؛‌ چرا كه سكوت او سكوت هيجان غرب نيست... از او پرسان مي‌كنند كه آيا به چيزهاي ناگوار فكر مي‌كند؟! اما او به هيچ چيز فكر نمي‌كند؛ حتا يادش مي‌رود كه با كدام حوله چهره‌اش را خشك كند... آخر بين سرخ تا آبي فرق بسيار است!

شب در دهليزهاي تاريك ساختمان لعنتي كمونيستي، چيزي غير از ترس جريان ندارد... شايد بي دين شده كه خوابش نمي‌برد... قرآن كجاست؟ يك دقيقه طول مي‌كشد تا به ياد بياورد كجاست؛ مي‌آورد و روي ميز كنار تختخواب مي‌ماند، بوتل خالي بير كه آب پر است كمي تشنگي‌اش را مي‌نشاند؛ بعد بسم الله مي‌گويد و چشم‌هايش بسته مي‌شود... نيم شب، صدايي مي‌آيد... نمي‌شناسد چيست... بايد بيدار شود و خوب گوش كند، مغزش قادر نيست آن صدا را بفهمد... باران... فقط باران؟! كه به شيشه‌هاي منزل 5 مي‌خورد... شايد فكرهاي پريشان به خواب نمي‌ماند... اما بايد فردا صبح زود بيدار شود كه روز اول دانشگاه است... شايد فكر اين كه دكتر گفت بايد قرص مصرف كند، يكي ديگه گفت كه عكست را پس كن، شب‌ها او را آزار مي‌دهد... شايد اين كه چند نفر گفتند، در چشم‌هاي فلاني هيچ برقي نيست، نگاهش مرده است! .... اما آن‌ها از كجا مي‌داند...  آن ها كه من را نمي‌شناسند؟!!!!

حالا مي‌فهمم كه كساني را كه زمستان كابل و انفجار برادران كشته نمي‌تواند، چگونه....

!! نوشته شده توسط عاصف | | 2008/10/6

یک هفته ی شلوغ

 

يك كوه نه! من يك پر كاهم بانو

دلبسته‌ي آن طرز نگاهم بانو

اي كاش به اشتباه خود پي ببري

سر تا به قدم من اشتباهم بانو

 (1)

پروفسور حسيني گفت: "بچه كه بوديم، هميشه پدرمان مي‌گفت دعا كنيد آدم در غربت نميره؛ ما نمي‌فهميديم؛ فكر مي‌كرديم البت بي‌پولي و فقيري را مي‌گه... حالي فهميديم كه بي‌وطني را مي‌گفته..." و چشم‌هايش را اشك زد... ديگران فهميدند يا نه، من فهميدم... خوب هم فهميدم كه پروفسور چي گفت. شايد او مي‌توانست از چشم‌هايم بفهمد كه شب گذشته چقدر حسود بودم وقتي كه دخترها و پسرهاي ايراني مغرورانه مي‌خنديدند، مي‌گفتند، مي‌رقصيدند... در رفتار و حركاتشان چيزي بود، يك دلگرمي بزرگ بود، يك تاريخ، يك هويت، يك چيزي كه به تك تك آن‌ها انرژي مي‌داد... اما ما شاد نبوديم؛ عراقي‌ها، پاكستاني‌ها و ايراني‌ها بودند... من نبودم! من هم غريب بودم! همين بود كه به دختر ايراني به شوخي گفتم: «بي وطني، آغاز جهان وطني است» از لبخندم فهميد كه دروغ مي‌گويم.

(2)

به نزديكي‌هاي «بن» كه رسيدم، يادم آمد كه كارت بانكم را فراموش كردم. همان شد كه نگران بودم از بن تا «كلن» چي كنم. در ايستگاه قطار بن بايد دوباره تكت مي‌خريدم و اسكناس‌هايي كه در ته جيبم – به رسم ما مردم لوليده شده بود- دلگرمي‌ام بود؛ اما ماشين آن را قبول نمي‌كرد... از خوبي‌هاي دنياي ماشيني يكي همين است كه آدم مجبور مي‌شود منظم باشد و مثلا پول را در جيبش كنار قوطي نسوار نيندازد... چون ماشين نمي‌فهمد كه فلاني، فلاني خان است و ممكن است گاهي اجازه ندهد به «تشناب» تشريف ببرد.

در ايستگاه كلن، مارتين دوست صميمي افغانستان منتظر بود. قدم زنان به خانه‌اش كه در آن حوالي بود رفتيم؛ زحمت كشيد و نهار پخته كرد. عصر با هم به مشهورترين سالن كنسرت شهر رفتيم تا بازنوازي قطعاتي از «واگنر» را توسط اركستراي جوانان كلن بشنويم... جاي بي‌نظيري بود؛ من كه البته نه قواره‌ و ني لباسم به آن‌ جماعت مي‌ماند، يك نقطه‌ي نيرنگي غريب بودم كه از ناكجاآباد جهان رفته بود تا موسيقي كلاسيك آلمان بشنود... جل الخالق!

آن شب تا ديروقت بيدار مانديم و فيلم ديديم. مارتين فيلم‌هايي را كه براي جشنواره‌ي «لايزيگ» در بخش افغانستان جمع آوري كرده بود، نشان داد و نظرم را پرسيد... فيلمي كه من را غمگين و متعجب كرد، مستندي بود در مورد قتل «ذكيه ذكي». شوهر آن مرحوم چقدر با خونسردي نشان مي‌داد كه احتمالا قاتلين از كجا آمده‌اند و كجا رفته‌اند و بعد از آن كه او را در بسترش به گلوله بستند، تبديل به سايه شدند و از كدام راه فرار كردند... او نگفت كه آن‌شب خودش كجا بوده، و چرا بايد نيروهاي حزب اسلامي شبانه او را ترور مي‌كردند،؟!... بگذريم!...

روز بعد، به كليساي بزرگ «دوم» رفتيم كه مشهورترين و بزرگترين كليساي عصر رومن‌ها و شاهكار معماري گوتيك است. نقاشي‌هاي روي شيشه كه پنجره‌هاي دو سوي كليسا بودند، با نور بيرون مي‌درخشيدند و اگر آن روز آفتاب مي‌بود، ستون‌ها و مجسمه‌هاي داخل رنگارنگ و روحاني مي‌شدند!... در ته كليسا، مقبره‌ي طلايي بود كه گويا استخوان‌هاي سه امپراتور بزرگ كه در تولد عيسا مسيح حضور داشتند، آن‌جا دفن شده بود. عده‌ي كمي نشسته بودند و دعا مي‌خواندند و ما هم مانند چندين جهانگرد جاپاني و چيني مزاحم آن‌ها شده بوديم....

نمي‌دانم چند صد راه پله را رفتيم تا به بالاي برج رسيديم؛ شهر كلن و رودخانه‌ي «راين» زيبا بود. اما گويا بعد از جنگ جهاني، ساختمان‌ها را با يك معماري ساده و شتابزده ساخته بودند... در آن بالا، به اين انديشديم كه كليسا براي آن كه مردم را به زانو زدن مجبور كند، براي آن كه قدرت الهي را در آن ساختمان به تصوير بكشد،  چقدر آن برج‌ها و مجسمه‌هاي حيوانات و الهه‌ها و انسان‌ها را تراشيده‌اند و تك به تك روي هم قرار داده‌اند... همه‌ي آن زحمات توسط خود آن مردم انجام مي‌شد، همان مردمي كه بلندترين ارتفاع برايشان بام خانه‌ي گلي بود و وسيع‌ترين حجم، گويا طويله‌ي اسپ‌ها!

(3)

عصر آن روز، ياسر از بن آمد. ياسر در بخش فارسي راديو آلمان كار مي‌كند. از آن‌جايي كه مارتين قرار مانده بود تا دوست‌هاي افغاني‌اش را ببينيم، شتابزده به نقطه‌ي ديگر شهر، در يك كافه به ديدار «مسعود راحل» رفتيم. او مدت‌هاست كه در آلمان زندگي مي‌كند؛ فلسفه خوانده است و متن‌هايي را به فارسي ترجمه كرده است. ناگفته نماند كه در كافه با برخورد بد كارگر آن مواجه شديم و سپس به خانه‌ي آقاي راحل رفتيم. گويا آن جوانك آن قدر از اتفاقات ديروز «كلن» هيجان زده بود كه حتا از موي بور (!) مارتين هم حيا نكرد... دو روز گذشته،‌ گويا فاشيست‌هاي سراسر اروپا در كلن جمع شده بودند تا بر ضد مسلمان‌ها تظاهرات كنند تا بزرگترين مسجد اروپا را در كلن نسازند؛ كه البته به آن‌ها اجازه داده نشده بود و با كمي خشونت، همه چيز به خير و خوشي به پايان رسيده بود.

بگذريم!

يكي دو ساعت بعد كه هوا به تاريكي مي‌رفت، به شهرك ديگري در نزديكي «كلن» رفتيم تا «دكتر عبدالله رشيد» را ببينيم... به گفته خودش يك هفته بعد، چهل و هشت سال مي‌شود كه در آلمان است. او اينجا درس خوانده، كار كرده و با يك خانم  آلماني ازدواج نموده... از افغانستان زياد نپرسيد، چون خودش يك و نيم سال اخير آن‌جا بود و چيزها ديده بود و چيزها شنيده... دور دور از همه چيز گفتيم و با غذاي لذيذ آلماني- افغاني افطار كرديم... چاركنج مهمانخانه دكتر سيتار، آكورديون و هارمونيوم لميده بودند و منتظر پنجه‌ي گرم او بودند... اما ديروقت شده بود و بايد به «بن» بر مي‌گشتيم...به او گفتم كه در كابل، همايون هنر عجيب آكورديون مي‌نوازد و او گفت اي كاش... او لطف كرد و ما را تا خانه‌ي مارتين رساند... اما در آخرين لحظات پرسيد كه نظرمان در اين مورد چيست كه در رسانه‌ها مي‌خواهند فارسي سچه‌ي افغاني را به زور ايراني بسازند؟!... من كه البته چيزي براي گفتن نداشتم!

(4)

آن شب تا پنج صبح در اتاقك كوچك ياسر بيدار مانديم و سي دي رايت كرديم... البته گهگاهي هم فكاهي و جوكي به يادمان مي‌آمد و مي‌خنديدم... صبح روز بعد، زودتر از همه به محل سيمنار رسيدم. كليد اتاق دو نفري را گرفتم؛ قدم مي‌زدم كه دروازه باز شد و « سيف» يك پسر عراقي آمد... زود رفيق شديم. چرا كه چيزهاي زيادي بين ما هست كه ما را ناخواسته يكي مي‌كند: انفجار، ترور، امريكا، اسلام راديكال، نسل جوان، ديكتاتوري و...

بعد از ظهر كه سمينار تمام شده بود و پيش از افطار لحظاتي فرصت بود تا كالايمان را تبديل كنيم، در اتاق‌مان هومن هم آمد... ما سه نفر بوديم و به يك زبان ديگر چيزهايي را مي‌گفتيم كه مشترك بود... هومن هم از افراطي‌گري ديني در ايران مي‌گفت، آن‌چناني كه من تندتر و كنايه آلودتر از برادرهاي طالب و سيف هم از روزگار بغداد! آن قدر آراي ما مشترك بود كه تعجب كردم... همه چيز در يك تعادل بود. ما هم مسلمان بوديم، اما مخالف جريانات سياسي و اجتماعي رايج در كشورهاي مسلمان... سيف آن‌قدر از افغانستان مي‌دانست كه تعجب آور بود، من هم وقتي از عراق برايش مي‌گفتم، چشم‌هايش گرد مي‌شد... از تاريخ به يادم آمد كه بزرگان اين كشورها معاهده امضا كرده بودند تا در «رفورم» و مدرن سازي يكديگر را ياري كنند؛ حالا هر كدام دنيايي دارند: تركيه‌ي لاييك در حال توسعه، ايران مذهبي در حال توسعه، عراق آزاد و باسواد و افغانستان... افغانستان...

من ديرتر به رستوران رسيدم. گويا پيش تر بچه‌هاي افغانستان مبتكرانه «اذان» گفته بودند و پس از آن هم قرار بوده كه يك نماز جماعت را بين رستوران به راه بيندازند تا به عراقي‌ها و ايراني‌ها بگويند كه مسلمان‌ترند!!! البته نشد و بعد از افطار «اتن» انداختند كه آن هم آبرو شد!!

 فرداي آن روز سمينار به پايان رسيد؛‌ آشنايي با پنج دوست ايراني و يك عراقي دستاورد خوبي بود تا خستگي كمي از يادم برود... نرسيده بايد به «دانشگاه ارفورت» مي‌رفتيم تا پروفسور هرتز را ببينيم و آن كمي مرا نگران مي‌كرد....

 

خدانگهدار

27 سپتامبر 2008- فرانكفورت

!! نوشته شده توسط عاصف | | 2008/9/29

RSS

Personal Web Sites