تبليغاتX
سطل آشغال

پسري كه شهري شده باشد، كم‌كم روز تولد برايش مهم مي‌شود. از مادر خود مي‌پرسد كه كدام روز، كدام ماه، كدام... مادر كه فقط گندمزار قريه بيشترين سلول‌هاي مغزش را مشغول كرده، مي‌گويد: كم‌كم ميسه نوك زده بود... تو بيا و بفهم كه گندم بهاره بود يا خزاني... كدام ماه بود، كدام روز بود... ستاره شناس‌هاي قرن شش هم كه بيايند نخواهند دانست.

حالا من هم مي‌گويم، هوا سرد بود... نمي‌دانم كدام روز يا كدام ماه... سر صبح، عباس تلفن كرد و با گلوي گرفته گفت: بيا تشييع جنازه... كارته سخي... گفتم: كي؟.... قيس؟... اما... رفتم. قيس همين دو هفته پيش در كارگاه رهبران جوان با ما بود؛ با هم قرار مانديم كه روزنامه را هر طوري شده جور مي‌كنيم... اما او فقط كمي مريض بود... همين روزها بود گويا... حالا يك سال از آن روزي مي‌گذرد كه جماعتي بر دامنه‌ي كارته سخي جمع شده بودند و آرام آرام گريه مي‌كردند... من هم گريستم... براي رفيقكم! براي كسي كه مثل ما بود و جرئت زندگي نداشت... بعدها كم‌كم ملامت از هر سوي شنيده مي‌شد... اما من هرگز او را ملامت نمي‌كنم... او توان نداشت كابل را، انتحار را، حماقت تاريخي، فقر، بدبختي، فساد را ببيند... مگر ما داريم؟ ما يا عادت كرديم يا اين كه خودمان در آن غرق شديم... .

به مختار گفتم: چرا مشروب؟ گفت اين جامعه تنها چيزي كه يادمان مي‌دهد، خيانت است... حالا من مي‌خواهم به اولين كس، يعني خودم خيانت كنم! مختار هم راست مي‌گفت!

قيس رفت... من هم از كابل رفتم... او جاي دورتري رفت... من نه چندان دورتر... اين‌ جا هم البته زندگي جرئت مي‌خواهد... يا بايد به اين نظام ارزشي عادت كني و بي تفاوت باشي، يا اين كه آن را بپذيري...

 

بگذريم! مدتي طول كشيد تا با ترس و دلهره تن به آب زدم وعمق اين اقيانوس وسيع را فهميدم... حالا سعي مي‌كنم، نترسم!

 

(اين گويا آخرين نوشته‌ي من است تا مدتي نا معلوم... دوستان بدرود)

 من- سيد عاصف حسيني

چارده نوامبر دو هزار و هشت- دانشگاه ارفورت

 
Blog Skin