آمدم صفحه را ورق بزنم
عشق را دوباره خط بزنم
مي نويسي اجازه نيست، برو
مي روم دست تا گلو در خون
بي پرنده بي آواز
مثل شهري كه بعد از جنگ
سنگ سنگ كوچه برف باريده است
روي هر شاخه رخت كهنه آويزان
مردهاي بي وجدان
سايههاي بي عشوه
رنگ و روي جهان پريده و تلخ
من فقط دست در گلو تا خون
آه! مرگ پروانههاي بعد از ظهر
عشقهاي صبح زود
عصرهاي الكل و مشروب
ظهرهاي داغ برنز
ابرهاي تيرهي فرياد
اين گلوي شكستهي بي رگ
اين سبوي شكستهي رگ دار
ميروم شهر را خبر بدهم
من دقيقا نشستهام در خود
با همين پنجره، درخت و كتاب
كوچه كوچه، سكوت ارزان است
بعد ماهي كه آمد و رفت
مردهام جار بايد زد
مردهام، بي دليل و بي بنياد
بي هجوم اشك و عزا
بي سقوط ارز در لندن
بين آوارگان لقمهي نان
عصر عصر دلگير شنبههاي اين زندان
با تمام وجود پشت درخت
يك نفر در كمين ماه نشست
اين پلنگ گرسنهي تنها
ماه من كي، كجا، آيا؟...
ماندهاي صفحه را ورق بزنم
زندگي را دوباره خط بزنم
روي انگشتر كبود بنويسم:
آسمان با من است هرجا هست....
پيش از آني كه مرگ سر برسد
دست من را بگير در دستت
زندگي را بمان كه بر گردد...
26 نوامبر 2008 - ارفورت

