تبليغاتX
سطل آشغال

2009/1/9

"شب دراز است و زمستان بيدار"

بيا صحبت كنيم

تسبيح، دعا، جانماز و ليوان را برداشته‌ام

روي ميز اعتراف كوچك دست‌هاي من

فقط باقي است:

من، آقاي بيست و هشت ساله

كارهاي زيادي كرده‌ام....

 

بيرون:

موسيقي از رودخانه مي‌آيد بيرون

و خودش را خشك مي‌كند!

من سراپا گوش

                  هيجان

                          خاموشي

رفتارت نه شاهزاده‌هاي قرن هفده را مانند است

ني سياستمدار سياه و سفيد دو هفته بعد را

 

 اعتراف مي‌كنم:

براي عبور از خط قرمز فقر رشوت دادم (ده بار)

براي ايستادن در ايستگاه قطار

به زني لبخند زدم

و عصرهاي پنجشنبه هزار هزار بار دلم گرفت

راستي!

مسافتم، يك دشت نه، يك كوه نه،

يك حرف ساده بود

وسط معركه‌يي كه برف بود و يخبندان

و قطاري از دور...

من مسافر تلخكامي جنگ صليبي بودم

تا بغل باز كردي،

نبضم تند تند تند...

ايستگاه بعدي به خودم بر گشتم!

 

چقدر تنهايي! چقدر تنهايم

فرشته‌ي كوچك خندانم

با دسته گلي كه چرا آبي نيست؟

صفحه‌ي بي شماره‌ي كتاب را باز كن

تعداد بوسه‌ها و بغل

به حروف ابجد نوشته است...

****

 حالا كه دير مي كني

چقدر ساعت من كند مي‌شود!

و دست‌هاي من روي ميز

                        اعتراف مي‌كنند...

 

(نهم ژانويه دو هزار و نه)

 
Blog Skin