تبليغاتX
سطل آشغال

2009/1/31

كلمات عاشقانه را كنار بگذار

آب، گل، باران، صبح

عصر است

بازويت را محكم ببند

بند كفش‌هايت را هم

 

ديگر شعر نمي‌گويم

ديگر نبايد كسي بداند رد پاي تو در قلبم از كجا مي‌گذرد

نمي‌خواهم پروانه‌ها وسوسه‌ شوند

زير هر سنگي يك سوال بزرگ جان مي‌كند

من آنم

كه سنگيني سايه‌يي

پيشاني‌ام را هر روز صبح - عصر

 مي‌بوسد

 

به من نگوييد چه كنم، نكنم

من عاقلم، عاشقم، بيست و هشت ساله

مانند يك مجتهد جامع الشرايط

مي‌دانم چگونه غسل كنم، وضو بگيرم، مشروب بنوشم

مي‌دانم اگر مسير تو را اعتراف كنم

حتما قبله را مي‌يابم

من عاقلم

به خدا مي‌دانم پروانه‌ها پيش از پروانه شدن، كرم‌هاي كوچكي بودند

و من

بعد از اين دگرديسي

يا مسخ مي‌شوم، يا پروانه!

 

مي‌دانم نيويورك كجاست

آفتاب از كدام سوي مي‌برايد

و صبح من، با صبح تو دو ساعت فرق دارد

مي‌دانم كه اينجا اگر لبخند پيدا شد

بي‌درنگ بردارم از پياده رو

بي‌ خبر در جيب بگذارم

آقا! آقا!... اين...

 

ديگر فرقي نمي‌كند

كلمات عاشقانه را از ديوار بكن

جنازه‌ها را رديف كن بر ديوار

و دستور بده: آتش

اما اجازه بده اين عكس‌هاي بيچاره

پيش از مرگ

دو سه تا آيت كوچك شعر عاشقانه....

نه!

عاشقانه، نه!

....

مي‌داني

ما يك عمر كامل خديديم

مست شديم، مست بوديم

شعر گفتيم

و عصرها به "همينگوي" رفتيم

ما چقدر بي رويه زندگي كرديم

و خوشي در ته پياله‌هامان شيره بست

و خوشي در رگ‌هايمان بالا رفت

به چشم‌هايمان رسيد

تا دروغي بزرگ را بپوشاند:

"ما چقدر گرسنه‌ايم...".

 

ديگر فرقي نمي‌كند

كلمات عاشقانه را رديف كن بر ديوار...

...

 

ژانويه 2009

 
Blog Skin