ايران كه بودم هر پنجشنبه عصر دلگير مي شدم و خيابان هاي طولاني مشهد را قدم مي زدم. كابل كه رفتم شنبه ها روز بدي بود. از صنف مي گريختم و به كاوه يا آصف زنگ مي زدم تا زير درخت هاي دانشگاه آخرين شعرهايمان را بخوانيم...اروپا اما دلتنگي ندارد. يعني ديگر روزي نيست كه آدم فقط آن روز دلتنگ شود...
هر بار كه افسردگي به اوجش مي رسيد، برايم گويا ديواري بود فولادين. مي گفتم عاصف از اين بگذري به دنياي ديگري مي رسي، روشن تر، فراخ تر. اين هفت خوان هر از گاهي مي آمد... اما آدمي به جايي مي رسد كه ديگر دلخوشي به پشت پرده ندارد؛ هرآنچه هست، همين است. و دنيا با قوانيني مي چرخد كه من هنوز آن را كودكانه مي بينم.
يادم نمي آيد اين سال ها چطور گذشت... كودكي ام با تمام نداشته هايش زيبا بود...
بگذريم،
كسي جايي نوشته بود:
"Some people make the world special, just by being in it"
"برخي آدم ها دنيا را فقط با بودنشان در آن خاص مي سازند"................................... بله برخي از آدم ها!