سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2013/12/20
لب های ستاره، سر تراشیده فلانی و یک جامعه بی مغز!

پرفسور: در پی گشت و گذار انترنتی، امروز سر از وبسایت یک پرفسور امریکایی درآوردم. پرفسوری که در پنجاه سال گذشته از بس که بزرگ و تاثیرگذار بوده، فکر می کردم حتما به تاریخ پیوسته است؛ اما استیون لاکس در دانشگاه نیویورک همچنان مشغول نوشتن است. طبق عادت شرقی، مستقیم رفتم سراغ فهرست کتاب ها و مقالاتش دستم همچنان صفحه را ورق می زد اما فهرست نوشته های این مرد گویا پایان نداشت.

کتابفروشی: دیروز رفتم به کتابفروشی مرکز شهر؛ همان که سه طبقه پر کتاب است. کتابفروشی شلوغ بود. مردم، خرد و کلان، مرد و زن، پیر و جوان مشغول انتخاب کتاب بودند. در هر طبقه، مردم حداقل در شش صف طولانی ایستاده بودند تا پول کتاب ها را بپردازند و بروند به زندگی برسند. کنار کتابفروشی اما یک فروشگاه بزرگ لباس است؛ خارجی ها بیشتر آنجا می روند و کمتر به این کتابفروشی سر می زنند.

جنایت: لب های زنی جوان را همسرش در هرات برید اما هیاهوی آن شبکه های اجتماعی را پر کرد. ستاره درد می کشید، شوهرش فراری بود، اما قشر کتابخوان، یا فیسبوک باز یکدیگر را متهم می کردند. یا در بهترین حالت می گفتند: من نبودم، تو هم نبودی، یک بی پدر بود رفت...

ماجرا تازه نیست. سال گذشته هم یکی را گوش و بینی بریدند و در کوه های ارزگان رها کردند تا درندگان بخورندش. احتمالا ده ها زن دیگر هم هستند که بدتر از این ماجرا شکنجه دیدند، کشته شدند، فروخته شدند، تجاوز شدند و... اما کسی ازشان خبر ندارد تا تنور فیسبوک را داغ کند.

روشنفکری بازاری: واکنش ها به سلاخی ستاره عجیب بود. یکی به خانمی که درد دلش را در "هشت صبح" نوشته، حمله کرده و او را "شبه روشنفکر" نامیده است؛ یکی دیگر هم به حوزه خصوصی او تجاوز کرده و هرچه دلش خواسته هتاکی کرده است. این وسط ها هم، خانمی حوصله نداشته، سرش را تراشیده. (احتمالا ماجرا بیشتر از این هاست، اما من خبر ندارم!) البته مجال دیگری می طلبد تا بگویم که مطالعه این واکنش ها می تواند نشان دهد که چطور ما در "بی هویتی" دست و پا می زنیم و برای اثبات خود به هرچیزی چنگ می اندازیم.

جامعه بی مغز: به دوستم گفتم هرجامعه مغز دارد. عده ای که در دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی نشسته اند و بدون هیچ شاخ و شانه کشیدنی، سرشان میان کتاب و مقاله خم است، مغز جامعه اند. می نویسند تا "خود" را بهتر بشناسند و بهتر زندگی کنند. این سلول های فعال مغز جامعه کتاب می نویسند و می فرستند به همان کتابفروشی سه طبقه. مردم صف می کشند و می خرند. در مترو، نانوایی، قهوه خانه و آشپزخانه می خوانند و یاد می گیرند چطور "رفتار انسانی" را تمرین کنند. به دوستم گفتم، مشکل جای دیگر است. جامعه ما مغز ندارد؛ یعنی سلول های کارآمدش را در طول چهل سال گذشته کشتند؛ پیش از آن هم یک مرد سگباز زنباره بود، او کشت... حالا جای آن سلول های کارآمد را "ویروس های مخرب" گرفته اند. ویروس هایی که به جای خواندن، اندیشیدن و نوشتن، "ژست" می گیرند و مثل مارگیرها معرکه راه می اندازند. گفتم این بدتر است. خیلی بدتر... شوهر ستاره اگر جنایت کرد، جنایتش "عریان" بود، اما تاریخ به ما نشان داده، قلم به دستان وقتی جنایت می کنند، سازمان یافته، گسترده و پنهان به قتل مردم بر می خیزند. مگر کمونیست های افغانستان ده ها هزار نخبه جامعه را فله ای اعدام نکردند؛ مگر مجاهدین در جنگ داخلی ناموس مردم را ندریدند و نخبه ها را نکشتند؛ مگر طالبان انسانیت را تباه نکردند و حتا به درخت هم رحم نکردند... گفتم "هم ستاره و هم شوهرش" قربانی اند؛ قربانی مایی که بلدیم فیسبوک برویم، اما حوصله نداریم برای مهار خشونت مرگبار اما "طبیعی" جامعه دست به قلم ببریم. جرئت نداریم با همسایه مان که سواد ندارد، نیم ساعت وقت بگذرانیم و حرف بزنیم... نه! "روشنفکری وطنی" غرور می طلبد؛ یک کلاه کج، یک بسته سیگار، یک کتاب نخوانده، حرف های رکیک جنسی و یک بوتل ودکا کافی اند... این غرور روشنفکری همان "غیرت" بیسوادی است که جامعه را به تباهی کشانده است... خلاصه جامعه ای که مغز ندارد، دانشگاه و نویسنده ندارد، دیوانه است... گناه شوهر ستاره نیست!


نکته: این نوشته شخص خاصی را هدف قرار نمی دهد؛ امیدوارم کسی شخصا رنجیده خاطر نشده باشد. آنچه در بالا گفته شد، مثالی از وضعیت اکنون بود.

+ عاصف حسینی
2013/12/15
روشنفکری !!!

ما عاشقان فراوانی داریم

که خوب بلدند

زیر و بم های تنمان را شرح دهند

ما نامش را می مانیم "غزل عاشقانه"

شما بگویید "چرند"!

 

من همچنان کتاب های فلسفه را ورق می زنم

و پی اخلاق می گردم

پدر می گوید همه چیز به ائمه ختم می شود!

مادر هم مدام تسبیح می چرخاند

من اما

نه سیگار می کشم، نه الکلی ام

اما با کفش روی فرش راه می روم

و عصرها

برای ضیافت یکنفره

پیش بند می بندم!

 

این وسط ها اما

به ضجه های زنی گوش می دهم

که او هم

به ضجه های مردی در اتاق خواب ...

که او هم

زیر و بم های تنش را به چالش کشیده اند

ما روشنفکریم

شما بگویید "چرند"...

 

دسامبر 2013

+ عاصف حسینی
2013/12/11
طرح
دست می بری به موهایت

دست می برم به ساعتم

مردم راست می گویند

                     زمان متوقف نمی شود!..

+ عاصف حسینی
2013/12/1
با تو

اتاق کوچک دوازده متری

بوی شهر می دهد

بوی، دقیقا پاییز "پراگ"

 

با تو

هوای اتاق

دستخوش تغییرات اقلیمی

و بوی چوب بلوط

تلخی شراب شبانه را تکرار می کند

 

شهر با تو

با خیابان های سنگفرش و عاشقان ولگردش

با عطر زنانه و عصر مزدحم چارراه "باباروسا"

و چای تازه دم

 

با تو

مدنیت پهن می شود وسط اتاق

و من مدام

رنگ پیراهنم را با شالت هماهنگ می کنم

 ***

راستی!

با پنجه های تیز

چشمان خشم آلود و حریص

به کجا بگریزد این پلنگ برفی "پامیر"

در این اتاق دوازده متری؟

 

شهربانو ...
+ عاصف حسینی