آیزیا برلین، فیلسوف دوست داشتنی من، در کتابش با نام "سرشت تلخ بشر" می گوید "اگر آزادی توهمی بیش نیست، توهمی است که بشر بدون آن نمی تواند زندگی یا فکر کند". اما مفهوم آزادی مانند هر چیز دیگری دستخوش تغییر شده است. بشر به طور سراسیمه و لجام گسیخته به کورسویی می رود: مدام سیستم می سازد؛ سیستمی که لحظه به لحظه سرشت او را محکوم به محدودیت می کند.
همه جا آدم را سانسور می کنند. از نیویورک تایمز گرفته تا یک نشریه زیراکسی در ته دنیا. آدم ها به طور بیرحمانه یی این روزها یکرنگ و یکنواخت می شوند. این همگون سازی بشر بیش از هرچیزی مفهوم "آزادی" او را هدف گرفته است.
آزادی را دیکتاتورها با چکش، و دموکراسی خواهان با اطلاعات سانسور شده و هدفمند - که به یک ساندویچ مکدونالدز شباهت دارد - محدود می کنند. عصری است که به گفته اریک هابسبام، "عصر نهایت" هاست و از جوامع کوچک انسانی در دورترین نقطه آمازون گرفته تا اجتماعات شهرنشین به سوی یک "توهم" بزرگ که مجسمه آزادی نامیده می شود، پیش می روند. اما بیش از آن که آزادی، واقعا رهایی بشر باشد، نوعی "بردگی نوین" است با ویژگی های پیچیده تر.
آزادی این روزها، حنای نامرغوبی است که یکی دو روز بعد از انقلاب "میدان تحریر"، یکی دو دهه بعد از "انقلاب ایران"، یکی دو سال بعد از "سقوط دژخیم طالبان"، یکی دو ماه بعد از "انقلاب یاسمنی تونس" رنگ می بازد؛ تنها به این دلیل که "آزادی" دیگر مفهوم درونی و عمیق نوع بشر نیست؛ بلکه کالای لوکسی است که مانند آیفون می آید، آپدیت می شود، گرانتر و تجملاتی می شود و می رود.
در عصر نهایت ها، دریافت عمیق و فلسفی آزادی در نوع بشر با حملات سهمگین اطلاعات دستچین شده از بین رفته است. ما معتادان خوبی هستیم که هر روز و شب با تزریق دوز بالایی از مرفین به خواب می رویم. مرفینی که فرانس پرس، اسوشیتد پرس، رویترز، فیسبوک، تویتر و یکی دو تا غول رسانه یی دیگر برایمان تهیه می کنند. آن قدر با آب و تاب مراسم "بارداری سلطنتی" (!) را به نمایش می گذارند، که انسان نوعی گمان می کند باید این واقعه مهم را پیگیری کند؛ و تاکنون هم که خبری از آن نداشته جاهلی بیش نبوده است! اما در این میان کسی چیزی از "جنبش والستریت" نمی گوید؛ حتا یک خبر کوتاه هم از "تظاهرات چند ماهه دانشجویی" در کانادا مخابره نمی شود.
سیاستمدارها جهان را به سوی جنگ اتمی می کشانند. در کوریای شمالی بمب اتم آزمایش می کنند، در قاهره مردم را لخت کتک می زنند. رییس جمهور نکتایی می بندد که زیر حجم انبوه ریشش گم می شود. اوباما "کول" است، خوب گپ می زند اما در عمل یک رییس جمهور است. این وسط شاعران از سینه و باسن زنان می سرایند و دانشمندان در آزمایشگاه های مخوف با پول مالیات سندویچ فروش ترک، ژن آدم و حیوان و گیاه را تغییر می دهند. فلاسفه درگیر هستی و نیستی هستند و ملاها به ایمان مردم کار دارند. همه این ها به طور جنون آمیزی در حال وقوعند. فقط این وسط بشر، نوع بشر تنهاتر از همیشه، خسته تر از هر دوره یی با دلهره یی از بحران اقتصادی و جنگ اتمی مجبور است به یاوه های نتانیاهو و احمدی نژاد، و طنزهای اوباما و برلوسکونی گوش دهد و لاغیر!
رسانه در بی حسی خالص به ما مرفین تزریق می کند. گریز از سانسور و "اعتیاد اطلاعاتی" در زندگی بشر امروزی بسیار حیاتی است. به دلیل این که در یک کلمه افلاطونی می توان گفت که سانسور چه درونی و چه بیرونی یک فرد را از جوهره اصلی اش دور می کند و او را به اغمای عمیقی فرو می ببرد.
من اما برای گریز از سانسور، تلاش می کنم از این پس بیشتر و جدی تر بنویسم تا در این "کنکاش و آفرینش" کمی به خودم و درون خودم نزدیک شوم. ما پیش از آن که تصور کنیم از اینجا می رویم؛ اما چه خوب خواهد بود که در این دنیا به جز رنج و دردی که به دلیل خودخواهی و سیستم زدگی بشر را به چار میخ کشیده، کمی چیزهای فراموش شده دیگر را نیز احساس کنیم. چیزهایی که تعریف خاصی ندارند؛ اما هر چه هستند بیرون از دغدغه های امروز بشر، مالیات، آینده شغلی، ویزا و... ماهیت می گیرند. چیزهایی که ما را به طبیعت، هستی و یک کل بزرگتر وصل می کنند و دل آدم می خواهد "بدود تا ته دشت، برود تا سر کوه"...
فقط افسوس و دریغ...
می روم آشپزی کنم.... !!
روز عاشقان 2013 [مبارک باد] – آلمان