سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2011/12/28
بیا عذرخواهی کنیم!

سرانجام توانستم خانه پیدا کنم. زندگی در غرب دشوار است؛ به ویژه آن که خارجی باشی؛ و ویژه تر آن که در افغانستان متولد شده باشی! سرانجام خانه کوچکی در یک محله قدیمی و دنج شهر یافتم. صاحبخانه و بنگاهی که آمدند، بی مهابا پرسیدند پول آوردی؟ داد و ستد پول نقد در چنین معاملاتی نامعمول و عجیب است. گفتم کسی به من چیزی نگفته است، به حساب بانکی تان واریز کنم؟ اصرار کردند که پول را باید بدهم، گفتم اندکی صبر کنید بروم از بانک بگیرم. با لج بازی و بی ادبانه گفتند وقت نداریم و... یکی از آنها با تکنالوژی خود بانکی را در نزدیکی یافت. آنها با موتر رفتند من هم پیاده. اولین عابربانک را که دیدم پول گرفتم و سهم هر کدام را دادم؛ وسط خیابان امضا و پول عجیب و مافیایی (!) به نظر می رسد. قرارداد را دادند و رفتند و در این هیاهو 10 یورو اضافه گرفتند؛ به این بهانه که پول خرد نداریم!

این قصه را وقتی دور میز عید کریسمس در خانه دوستم نشسته بودم، تعریف کردم. شاید جای خوبی نبود؛ اما دوستم سریع گفت: "من به جای آنها عذرخواهی می کنم".

بسیار جالب بود. با خودم گفتم چطور می شود یک جامعه به جایی برسد که وقتی یک فرد از هشتاد میلیون اشتباه کند، دیگری خود را مسئول بداند و عذرخواهی کند؟! در حالیکه در جوامعی که من بزرگ شدم، آدم ها حتا به خاطر اشتباهات نابخشودنی خود عذر نمی خواهند که هیچ، انکار هم می کنند.

واقعا چگونه می شود که مردم این جامعه که نیم قرن پیش سبب شدند 50 میلیون نفر در جنگ جهانی دوم کشته شوند، حالا این قدر احساس مسئولیت می کنند. شاید اولین آموزه را ویلی برانت، سیاستمدار شکیبای آلمانی به جامعه خود پیشکش کرد وقتی که در سال 1970 به ورشو رفت و به یاد قربانیان لهستانی که به دست آلمان نازی کشته شده بودند، زانو زد و عذر خواست.

من هم می خواهم عذرخواهی کنم. به خاطر خودم که شاید چیزی نوشته باشم که باعث آزردگی شده باشد. به خاطر انتقادهایی که همواره زننده و زهرآگین بوده اند. می خواهم عذرخواهی کنم به خاطر پدرم که درس و دانشگاه را رها کرد و مجاهد شد و تنور دیگران را گرم کرد و ما را آواره تر! می خواهم عذرخواهی کنم به خاطر کسانی که مرا دوست داشتند و من آن ها را دوست نداشتم. به خاطر خیلی چیزها.... به خاطر انسان هایی که به نام مذهب پدرانم کشته شدند. عذر می خواهم از زنانی که به خاطر زیبایی شان مورد تجاوز  قرار گرفتند. به خاطر 1600 مادری که در هر 100 هزار ولادت در افغانستان می میرند. به خاطر کودکانی که اتفاقی در آن سرزمین به دنیا می آیند و پیش از آن که جوان شوند، پیر می شوند. به خاطر مردان و زنانی که سطل آشغال های این شهر لعنتی را می گردند تا بطری خالی برای فروش پیدا کنند.

یادداشت: دقیقا همین لحظه یک فیلم جنگ جهانی را می بینم. و چقدر یک زبان می تواند به خاطر سخنورانش منفور شود!

+ عاصف حسینی