
رضا محمدی، شاعر و منتقد
نکته: این یادداشت در وبسایت "بی. بی. سی" فارسی منتشر شده است.
عاصف حسینی، یکی از بدبینترین آدمهای روی زمین است و این که آدم یک دوست بدبین داشته باشد سختی خودش را دارد. اگر این دوستت شاعر باشد و کتاب چاپ کند دیگر خیلی سختتر است.
اول این که سخت است چون میترسی وارد رویاهای این دوستت شوی و از طرفی کنجکاوی بدانی این دوستت در من نهانش در زیر پیراهن هشیاریاش چه نوع آدمی را مستور نگه داشته است.
دانستن راز این که در حافظه باد چه میگذرد یا در خوابهای ماه قوس/آذر که ماه بدبینی است، هیجان فوق العاده ای است. اما کاش همه ماجرا به همینجا ختم شود اگر بخواهی کتاب دوستت را نقد کنی مثل این است که با باد به جنگ بادخانه بروی.
ما در تاریخ، شاعران بدبین کم نداشتهایم. به طور مثال ابولعلای معری شاعر کلاسیک عرب. شاعری که مینشست خطاب به مرغ سرخ شده میگفت: "دریغا تو که از ضعف به سفره دیگری افتادی، اگر شیر بودی چه کست میتوانست بکشد؟" یا این شعر "بهترین زنان زنی است که برای تو فرزندی به دنیا نیاورد" و خلاصه ازین قبیل.
او شاعر فیلسوفی بود که راهی تازه را در فکر عربی گشود اما خودش تمام عمر به مجادله و پرهیز و طعن دین و دنیا زندگی کرد.
عاصف در مقدمه کتابش، اگر چه اشارهای به فیلسوف عربی نمیکند اما از فیلسوفی دیگر نام میبرد که میتواند بیشتر ما را با بن مایه های فکری شعرهای خودش آشنا کند.
مینویسد:"آیزیا برلین، فیلسوف دوست داشتنی من، در کتابش با نام "سرشت تلخ بشر" میگوید اگر آزادی توهمی بیش نیست، توهمی است که بشر بدون آن نمیتواند زندگی یا فکر کند".
این فیلسوف محبوب او کسی است که مثل خود او در بین همقطاران خودش پر از بدبینی است. فیلسوفی که تقریبا همه عمرش را در مبارزه با تحجر و تعصب و فرار از کابوس قتل دوستانش به دست افراطیها در مهاجرت گذارنده است.
درست مثل خود عاصف که از کودکی سایه فرار از وحشت افراطیگری او را آواره کشوری دیگر ساخته بود. از بدبینیهای معروف فیلسوف او یکی این بود که معتقد بود آزادی و برابری هیچ وقت با هم جمع نمیشوند.
فیلسوفی که در جستجوهای لیبرالش به شدت به کمال گرایی روشنفکری میتاخت که مدینه فاضله دروغی است که به جباریت می انجامد و از نظریات مشهور او این است که معرفت نمیتواند ما را از دوراههها و تردیدهای سر راهمان خلاص کند. برای این ها او را فیلسوف سیاسی بدبینی میدانند.
و از قضا دست روزگار این دوست شاعر بدبین مرا به آلمان کشانده است. تا بر جای پاهای یکی از بدبین ترین فیلسوفان تاریخ یعنی شوپنهاور قدم بنهد.
حالا از ترکیب همه این بدبینیها، رویای نسلی قرار است مکتوب شود که رنج آورترین دوره تاریخی خویش را گذرانده است.
"این حس غریبی است که شبها تو را بیشتر احساس میکنم
در ذرات شب حل شدهای
تنفس من به تو محتاج است
و شروع گل میخک چشمها را بیدار نگاه میدارد"
شعر با شب شروع میشود و شب یکی از پربسامدترین موتیوها در شعر اوست. شب، در ادبیات معمولا کنایه ای از تاریکی و ظلمت است. هم چنان که کنایهای از زلفهای محبوبه های شرقی و البته تنهایی. حتی در شعر هایی که بر ساختار روز بنا نهاده شده باز این تاریکی است که دامن پر غمش را میگسترد.
"امروز/ هوا خوب/ آسمان آفتابی...../من اما سگ سیاهم آمده است / با شعرهای نگفته بر دهانش..."
سگ سیاه ،اصطلاح چرچیل است برای افسردگی. به جز این، در دنیای شعرهای او حتی "سیم برق، سیاه" است. اتاق، چون "قبل از خلقت منظومه شمسی" تاریک است. با همه این اوصاف، موصوف یا محبوب شاعر، کسی است که در ذرات شب حل شده، به نحوی با شب همانند گشته و طرفه آن که ازین نکبت تقدیری گریزی هم نیست. چرا که این شاعر است که با گل های میخک که داروی ورم و درد چشم و دندان است، به زور میخواهد، قرین شب باشد.
"گم میشوم و دامنه گلها را تا بنارس پهن میکنم
آه بانو بانو تو تمام رنجهای منی
و از ارتفاع نزول وحی تا انجماد فسیلی در قطب جنوب
از شانههای تکیده مسیح تا خندههای رسوب شده سلیمان
از نخاع بریده فلوجه تا گردههای متورم بامیان
شاید تو پرندهای باشی که از شانه چپم برخاستهای
ناخنهایت را کشیدهاند تا رای بدهی"
در جستجوی روایت شب، شاعر به ریشههای مذهب برمیخورد. چون مسافری که در تاریکی به دنبال گذشته اش میگردد. اما این جستجو در سلسله تداعی معانی حافظه است.
از رنج به عیسی از عیسی به فلوجه که به نظر شاعر صورت دیگری از بامیان است. آنگاه محبوب فرشته گناهان میشود. فرشته ای که قرار است فقط گناهان را بنویسد و کهن ترین الگوی بدبینی است.
چه بسا برای همین است که رنگ کردن انگشتان برای رای دهی به مجازات کشیدن ناخن تشبیه شده است و این چنین به وادی سیاست میرسد.
"تو قهوهخانهای هستی در ارتفاعات سالنگ
که مسافران خسته میآیند
که مسافران عاشق میروند
با لبخندی گریخته از نسل کشی های لهستان
یا شاید حلول پیکری از دیوار چین
یا دختری زیبا گریخته از چشم عبدالرحمان
آه انگشتهایم را دانه دانه شعله میکشم
تو در کجای این همه برف خوابیدهای
شاید اصلا تو تشبیه سایهای باشی در ابوغریب
یا دندانهای سفید کودکی گرسنه در شاخ آفریقا
انگشتهایم را دانه دانه شعله میکشم"
همه این اتفاقات در وسط روایت یک ماجرای معاشقه، مثل یک گفتگوی درونی هذیان گونه از ذهن و زبان شاعر میگذرند. مثل پرندگان عصبانی هیچکاک که آدم نمیتواند حقیقتشان را منکر شود ولو در ذهن اتفاق می افتند یا بهتر مثل فیلم های دیوید لینچ، یک باره از زنگ در به تناسخی خیالی در یک کارگاه میکانیکی و دعوای طبقاتی و خانه ای و همناک در صحرا میرسد و همه این ها قصه یک لحظه است.
"گوزنها عاشقند و این جرم بزرگی است که تجارت صدف و... عاج را رونق میدهد"
"زندگی زیباست و جریان دارد مانند شیوع مرفین در لندن و شایعه ای در افغانستان
زندگی زیباست و هیچ کس به لاله آب نمیدهد
عطرهای پاریس و مسکو و لندن دکمهها را دانه دانه میگشایند"
و با این سطرها، دامنه رنج را از محدوده جنگ های جدول ضربی قومی و نژادی و مذهبی در افغانستان، به پدیده ای جهان شمول توسعه می دهد.
"بانو تو تمام رنجهای منی
تو دستهای منی که شرنگ چوریهایت پرندهها را در گوانتانامو فریب میدهد
تو تکهای از منی در آفریقا چرا که او قلب مرا گرسنه آفرید
ساقههایت را کوتاه میکنند تا نیشکر ارزان شود
آری این مذهب ماست که همیشه دندانه گرگی را آویزه گردن باشیم
چیزی غریب .... جایی قریب خدا
همین دلیل ساده است که از بلا دوریم
چربی در خونتان فوران نمیکند
یا زنی محتاج در سرکهای وزیر اکبرخان به پایتان فرو نمیپاشد
بگذریم برف میبارد و خدا حرفهای دلش را فاش میکند
برف در سطرهای تنت مینشیند معنا میگیرد
خدا تو را تکلم میکند و بعد مانند مذهبی جدید به دور دستها میفرستد
پرنده ها عاشقت میشوند موشها نمیترسند درختها بارورند
هیچ کس تو را انکار نمیکند من تنها تو را کافرم"
سطرهای بعدی به وضوح نیشخندی به عقاید خرافی است. به مقدساتی که مقدس نیستند به قواعدی که برای برتری جویی طبقاتی ساخته و پرداخته شدهاند. برای همین است که محله اشرافی وزیر اکبرخان کابل ناگهان سربرمی آورد در مقابل محتاجانی که فرو میریزند.
معشوق، حکمت گمشده ای میشود که عدالت و زیبایی را با خود دارد و شاعر انگار که ریشه همه فلاکت ها را یافته باشد با یاس به کفر خودش میرسد.
کفر که در لغت به همان معنی تاریکی است. و این کفر البته که کفری از جنس کفری مدارس دینی نیست. صحبتی دیگر است "از آن پرنده غمگین ، کز قلب ها گریخته ایمان است."
"حتی ارتفاعات، ارتفاعات سالنگ مرا میگوید
بالهای جبرئیل به رنگ خاکستر تنباکوی هاوانا است
و در تشعشع نگاهت صبح را ورق میزنم
عصر میشود نارنجها روشن انگورها تاریک
دورها تاریک و من مانند شال باریک شمع در تو فرو نمیروم
شب به اندام تاریک و زیبای تو معترضم، کافرم
تکه تکه مرا جمع میکنی از سرک های مکروریان
از حسینیه برچی
با طعم نعنا و بوی کافور
می پیچی در بنارس و سواحل بوداپست
مانند خاکستری از تکلم بنی آدم و بالهای جبرئیل
می پیوندم و تو در اتاقی سنگین آرام خوابیده ای پرنده مومن من!"
این منظومه نمونه ای از دریافت های ذهنی شاعر است. نمونه ای منسجم که اتفاقا برعکس خیلی از شعرهای کتاب به پرگویی نیفتاده است.
پرگویی از ترس فراموشی
نمیتوان گفت پرگویی عیب است یا نه. اما فکر میکنم شاعر میتوانست در خیلی از جاها قصههای تکراری ملاعمر و طالبان و این قبیل اخبار روزنامه ای را در استعاره ای خلاصه کند.
شاید ذهن ناخودآگاه و بدبین شاعر ازین هراس داشته که ثبت نشدن اتفاقات میتواند از یاد ادبیات ببرد که چه رنج هایی درین زمین گذشته اند.
میترسیده مبادا مثل هزار اتفاق دیگری که دستخوش تحریف تاریخ و بازی برندگان تاریخ شده، بعد ها حکایت تورابورا و اجمل نقشبندی و عایشه بینی بریده نیز به شکل دیگری تحریف شوند.
شعرهای او به این ترتیب بخشی از روایتهای نسل تازه افغانستان است. نسلی که از وطن چروکیدگیهایش را به خاطر دارد و از آینده نفرین و از زندگی و عشرت، چارچوب های ناخواسته و فرار و بی خانگی و دربدر در شهرهای دنیا گشتن و نفرین را.
به قول شوپنهاور که وصفش در همین نوشته قبلا رفت: "هنر خلاقانه میتواند گریز گاهی باشد از شر اراده بی امان و در عین حال از ابعاد واقعیت ژرف تر"
واقعیت ژرف تر برای نسل امروز افغانستان، مجموعه ای از تناقضات است. هجوم جهان سرمایه دار با پول و فرهنگ و آداب سرمایه داری و کثرت شکافهای اجتماعی. خیز به طرف مدینه فاضلهای که حالا برای نسل تازه به بدبینی رنج آوری بدل شده است. خیلی از حاکمان فاسد و "چشم اندازی در مه".
برای عاصف حسینی که کتاب تازه اش را با هزینه خودش در اروپا منتشر کرده آرزوی موفقیت و نوشته های بیش تر و البته آرزوی قدری خوش بینی میکنم و برای کسانی که دوست دارند سیری در ذهن عجیب نسل امروز افغانستان کنند، فکر میکنم کتاب "چهار سیاره در اتاقم" نمونهای خیلی خواندنی باشد.
من عاشق فلسفه و سیاست هستم؛ اما آنچه این روزها در سوریه و مصر اتفاق می افتد، مرا ناامید می کند. از خودم می پرسم، چرا سیاستمدارها کار را به جایی می کشانند که مردم به جز کشتن یا کشته شدن راه دیگری نداشته باشند؟
در مصر محمد مرسی، تمامخواهانه قانون اساسی را تا آنجا به نفع مصادره کرد که ارتش وارد عمل شد. بعد، رهبر اخوان المسلمین پیروانش را به خیابان و جدل تشویق نمود؛ و در مقابل، ژنرال السیسی از مردم خواست که "علیه مبارزه با تررویسم" به خیابان بیایند؟! (به همین سادگی) در افغانستان اما، حکمتیار خطبه نفرت می خواند و تلویحا عبدالرحمانانه حکم قتل عام "اقلیت ها" را صادر می کند. کرزی هنوز بر "برادری" خود با مهاجمان انتحاری تاکید می ورزد. و در سوریه، بشار اسد با تحکم مذاکره را رد می کند؛ و در سوی دیگر، جنگجوی مخالف او قلب سرباز ارتش سوریه را از سینه اش بیرون می کشد، می خورد.
در این میان، مردمی که فقط از زندگی اندک نان و آرامش می خواهند، با کارد و تفنگ به جان هم می افتند. چگونه می شود که انسان های عادی بازار و خیابان یکباره، یکشبه به جنگجویان خونخوار تبدیل می شوند؟
آیا سیاستمداران واقعا نمی دانند یا یاد ندارند که یک بحران را بدون خونریزی آرام کنند یا این که نفس سیاست طوری است که تا کسی خون آشام نباشد، سیاستمدار نمی شود؟! اتفاقات مرگبار گاهی با یک کلمه پدید می آیند؛ در حالی که به گمان من، با یک کلمه دیگر می شود آن ها را به سوی دیگری سوق داد.
چندی پیش اتفاقی ترانه میهنی مصر را که گوش کردم، یاد حرف یک دوست عرب افتادم که می گفت "در دنیای عرب، مثلی است که می گوید: کتاب را مصری ها می نویسند، عراقی ها می خوانند"... حالا اما ... دریغ! ...
یک نفر اما، از پنجره اتوبوس می بیند که با چه سرعتی درخت ها و کشتزارهای گندم می گذرند؛ فهم و درک این "گذر" چشم هایش را گرد کرده است. با ترس قلم کاغذ بر می دارد و شرح آمدن، سوار شدن و رفتن را می نویسد... و چقدر فیلسوفانه می نویسد!
یکی دیگر، که او هم گویا از پنجره بیرون را دید می زد، با چشم های از حدقه برآمده به جای آن که قلم کاغذ بردارد، خودش را از پنجره بیرون انداخت. میان همهمه کسانی که سرخوش خود بودند. او شاید از ایستگاه آخر می ترسید. ایستگاهی که شاید اصلا وجود نداشت؛ یا داشت... اما به هرحال، او هم فیلسوفی بود که قلب کوچکی برای "ترس فلسفی" داشت.
... و این "زندگی" بود ...
که از میان دو ابروی تند رد می شد ...
شعر رفیق آدم است؛ باید برایش وقت بگذاری. باید به حرف هایش گوش کنی و با او قدم بزنی. حوصله نداشتی، بهت یک تک زنگ می زند و می رود... تو می مانی و یک دشت کلمات گیج که از مسیر دور آمده اند؛ تشنه اند....
دو سال پیش، در شهر کوچکی در غرب آلمان جلسه سالانه ای در مورد افغانستان برگزار شد. افراد مختلفی دعوت شده بودند؛ یکی از آنان زن سالخورده ای بود که گویا در زمان داوود خان، اولین دوشیزه یا "میس افغانستان" نام گرفته بود. جالب این که هنوز هم در سن شصت سالگی روی کارت ویزیتش نوشته بود: Afghanistan Miss
این خانم به عنوان یک خبرنگار، که البته معلوم نبود در کدام رسانه کار می کرد، از امریکا دعوت شده بود. در جمعی که سفیر افغانستان، یعنی نواسه عبدالرحمن خان نیز حضور داشت، اولین چیزی که گفت این بود که طالبان "گروه اپوزیسیون و فرزندان ملت" هستند که به خاطر فقر دست به انتحار می زنند. دومین نکته اما، تمرکز او روی "اکثریت – اقلیت" بود. طوری که اکثریت چون اکثریت هستند، همواره حق به جانب می باشند!
من که گویا مهمان ناخوانده مجلس بودم، به رسم اعتراض برخاستم و گفتم که هیچ سرشماری دقیقی در افغانستان انجام نشده، و هیچ کس نمی داند چه تعداد انسان در آن جغرافیا زندگی می کنند و چه کسی اقلیت و چه کسی اکثریت است. حرفم را بلافاصله یک خانم سیاستمدار آلمانی تایید کرد؛ اما باعث برآشفتگی "میس افغانستان" و دوستانش شد.
حالا شبیه همان جملات و کلمات از زبان گلبدین حکمتیار شنیده می شود. حکمتیار سراسیمه است که چرا "اقلیت ها"، یعنی غیر پشتون ها در افغانستان نفس می کشند. با کمال بیشرمی تیغ را به سوی اقوامی نشانه رفته است که چند قرن است یک روز آرام از دست "اکثریت" نداشته اند. بالفرض اگر گروهی اقلیت باشد، آیا مجال زندگی به ویژه زندگی سیاسی در آن سرزمین ندارد؟ اکثریت بودن در دنیای قرن بیست و یک چه جای افتخاری دارد؟
تاجیک ها، هزاره ها، ترکمن ها، ازبک ها، قزاق ها، قرقیزها، هندوها، بلوچ ها و.. اقلیت هستند؛ این چه کسر شان به حساب می آید که جناب حکمتیار یا میس افغانستان با کنایه و تحقیر به آن می پردازند؟ این ها اگر هم "اقلیت" باشند، دلیلش این است که قتل عام شدند؛ به زور از زمین و خانه شان کوچانده و آواره جهان شدند.
حاکمیت سیاسی قرن بیست و یک دیگر سیطره تیغ خون آلود یک گروه را حتا با فرض این که اکثریت باشد، نمی پذیرد. حاکمیت سیاسی این روزگار بر تعامل، همکاری، حقوق برابر و رقابت سالم استوار است. یک نکته اما روشن است؛ آنانی که هنوز "استراتژی اکثریت" را پیش می گیرند، همان هایی هستند که از قتل عام عبدالرحمانی و سیاست زمین سوخته طالبانی دفاع می کنند.
حکمتیار گفته است که "اقلیت ها" باعث تضعیف حکومت مرکزی شده اند؛ در حالی که واقعیت این است که حکومت مرکزی به خیر و برکت اقلیت ها سر پا ایستاده است. هزاران نیروی متخصص درس خوانده از اقوام مختلف در حکومت مرکزی خدمت می کنند. اگر یک روز، فقط یک روز این "اقلیت ها" دست به اعتصاب بزنند، دولت مرکزی کابل فلج می شود.
نکته آخر این که، جناب حکمتیار هشدار داده است که روزی "آن روز فرا خواهد رسید که مردم مظلوم افغانستان (یعنی اکثریت!) برای احقاق حقوق غصب شده شان کمر ببندند و در آن زمان در هیچ گوشه کشور پناهگاهی برای خود نخواهند یافت. بعضی از آنها به ایران فرار خواهند کرد و ایران هم با آنها سلوک وحشیانه و بیرحمانه خواهد کرد". یکی به خود این آقا بگوید، تا همین دو روز پیش که از چنگ طالبان و امریکایی ها در بهترین محله تهران پناه گرفته بودی، این گونه رجزخوانی نمی کردی!
خداوند همه را شفا دهد...
قطار شهری همیشه از این پیچ که می گذرد، پرتاب می شوم به گوشه ای و گاه به یکی دو نفر می خورم؛ بعد با لهجه رسوای خودم می گویم: "ببخشید"... اگر از همان مرغابی های بلوند باشند، غالبا لبخندی می زنند و می گویند "مشکلی نیست"... اما اگر به زن های میانسال گرد - که مرا همیشه به یاد مک دونالدس می اندازند-برخورد کنم، اخم می کنند و زیر لب به آلمانی غرغرکنان چیزی می گویند.
خلاصه همیشه این پیچ خطرناک است. مثل پیچ زیر حرم امام رضا که تا هنوز ندانستم چرا هر وقت اتوبوس آنجا می رسید، چند نفر رقابت می کردند تا در صلوات گفتن پیشدستی کنند. همیشه هم این طور بود: "در سراشیبی قبر...." بقیه اش یادم نیست، و بعد "صلوات"... همه چیز یکباره ترسناک می شد وقتی دوصد نفر یکباره فریاد می کشیدند و با ریتم خاص صلوات می فرستادند. می گفتم یعنی چی؟ چرا سراشیبی قبر؟ چرا باید هر روز که از این منطقه می گذرم که بروم پیش آقای مرادی تا پول شاگردهای کارگاه قالی بافی را بگیرم، باید به یاد قبر و قیامت بیفتم؟!
اما خوبی این شهر این است که این پیچ تند به جای آن که مرا به یاد قبرستان بیندازد، می رساند به "میدان بارباراسو"؛ همانجایی که هر آلمانی را بگویی، می داند کجاست. چه در برلین باشی، چه در مونیخ و حتا بارسلونا و لندن... همانجایی که دو سه تا کوچه پر است از کافه بارهای دنج با بهای ارزان و موسیقی مست. آدم اگر هم نرود، عبور از آن کوچه خرابات آدم را خراب خراب می کند.
خلاصه، هر جمعه شب تفریح من است. یک تفریح سالم و بی خرج. قطار شهری مرا می رساند به "میدان بارباراسو" و بعد با گام های کوتاه گم می شوم بین آدم ها. مارتین پرسیده بود که چرا از بن می آیی کلن؟ گفتم خیابان دارد. پرسید مگر بن ندارد؟ گفتم بن دارد اما خیابانش آدم ندارد. گم شدن بین صدها دانشجوی بی بضاعت مست بی غم باش خیلی عالی است. همان چهل و پنج دقیقه که تمام کوچه ها را ول می گردی و سرخوشی دیگران را می بینی، مجالی می شود که از زمین و زمان دور باشی و اصلا فکر نکنی که فردا وقتی ساعت شش و چهل و پنج دقیقه می رسی به دفتر (هشت و نیم صبح هنوز هوا تاریک است)، اولین خبری که از آژانس اسوشیتدپرس می گیری چیست؟ مثلا ممکن است مثل هر روز شنبه یکی از طالبان که تو همیشه آنها را "شورشیان طالبان" می گویی، رفته باشد به مسجد جامع روستایی یا به یک مجلس عروسی و خودش را منفجر کرده باشد. تا شب مشغولی؛ مدام شمار کشته ها و زخمی ها تغییر می کند. هی مصاحبه، هی خبر، هی عکس!
به هرحال، امان از این پیچ و خم زندگی...
نکته: گفتم به جای این که درباره چرندیات حکمتیار اظهار نظر کنم، بهتر است یک طور دیگر نق بزنم!!
می گوید ما در سیستم گیر افتاده ایم و تنها راه گریز از این وضعیت هنر است؛ هنر یعنی آفرینش مدام؛ خوب یا بد؛ کم یا زیاد! می گویم مسئله بر می گردد به زندگی اول بشر، زمانی که انسان بزرگترین پرسشش را مطرح کرد: "مرگ چیست؟" و تا حالا دست به گریبان است.
ناوقت شب، دیگر مجالی برای فلسفه و سیاست نیست. می گویم: "تنها کسی هستی که پیش از دیدنت برایت چیزی شبیه شعر نوشتم"... می خندد. خنده تلخی اما صادقانه است...
"می دانی؟ آفرینشگر باید دوست داشته شود تا دوست بدارد. باید عاشقش باشند تا عشق بیافریند...این یک معادله است. اما من، این را تجربه نکرده ام؛ با آن هم آفریده ام. یک طرفه دست به عاشقی مدام زده ام..."
چیزی نمی گوید. قطار می آید. ما هر دو در سیستم گیر کرده ایم.