سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2013/8/7
پیچ تند

قطار شهری همیشه از این پیچ که می گذرد، پرتاب می شوم به گوشه ای و گاه به یکی دو نفر می خورم؛ بعد با لهجه رسوای خودم می گویم: "ببخشید"... اگر از همان مرغابی های بلوند باشند، غالبا لبخندی می زنند و می گویند "مشکلی نیست"... اما اگر به زن های میانسال گرد - که مرا همیشه به یاد مک دونالدس می اندازند-برخورد کنم، اخم می کنند و زیر لب به آلمانی غرغرکنان چیزی می گویند.

خلاصه همیشه این پیچ خطرناک است. مثل پیچ زیر حرم امام رضا که تا هنوز ندانستم چرا هر وقت اتوبوس آنجا می رسید، چند نفر رقابت می کردند تا در صلوات گفتن پیشدستی کنند. همیشه هم این طور بود: "در سراشیبی قبر...." بقیه اش یادم نیست، و بعد "صلوات"... همه چیز یکباره ترسناک می شد وقتی دوصد نفر یکباره فریاد می کشیدند و با ریتم خاص صلوات می فرستادند. می گفتم یعنی چی؟ چرا سراشیبی قبر؟ چرا باید هر روز که از این منطقه می گذرم که بروم پیش آقای مرادی تا پول شاگردهای کارگاه قالی بافی را بگیرم، باید به یاد قبر و قیامت بیفتم؟!

اما خوبی این شهر این است که این پیچ تند به جای آن که مرا به یاد قبرستان بیندازد، می رساند به "میدان بارباراسو"؛ همانجایی که هر آلمانی را بگویی، می داند کجاست. چه در برلین باشی، چه در مونیخ و حتا بارسلونا و لندن... همانجایی که دو سه تا کوچه پر است از کافه بارهای دنج با بهای ارزان و موسیقی مست. آدم اگر هم نرود، عبور از آن کوچه خرابات آدم را خراب خراب می کند.

 خلاصه، هر جمعه شب تفریح من است. یک تفریح سالم و بی خرج. قطار شهری مرا می رساند به "میدان بارباراسو" و بعد با گام های کوتاه گم می شوم بین آدم ها. مارتین پرسیده بود که چرا از بن می آیی کلن؟ گفتم خیابان دارد. پرسید مگر بن ندارد؟ گفتم بن دارد اما خیابانش آدم ندارد. گم شدن بین صدها دانشجوی بی بضاعت مست بی غم باش خیلی عالی است. همان چهل و پنج دقیقه که تمام کوچه ها را ول می گردی و سرخوشی دیگران را می بینی، مجالی می شود که از زمین و زمان دور باشی و اصلا فکر نکنی که فردا وقتی ساعت شش و چهل و پنج دقیقه می رسی به دفتر (هشت و نیم صبح هنوز هوا تاریک است)، اولین خبری که از آژانس اسوشیتدپرس می گیری چیست؟ مثلا ممکن است مثل هر روز شنبه یکی از طالبان که تو همیشه آنها را "شورشیان طالبان" می گویی، رفته باشد به مسجد جامع روستایی یا به یک مجلس عروسی و خودش را منفجر کرده باشد. تا شب مشغولی؛ مدام شمار کشته ها و زخمی ها تغییر می کند. هی مصاحبه، هی خبر، هی عکس!

به هرحال، امان از این پیچ و خم زندگی...

نکته: گفتم به جای این که درباره چرندیات حکمتیار اظهار نظر کنم، بهتر است یک طور دیگر نق بزنم!!

+ عاصف حسینی