سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2012/9/11
عمه كلان

مچ دستم را محكم گرفته بود كه گفت:‌ "شنيدم تا آن سوي نهر آمدي،‌ اينجا نيامدي دفعه پيش". آمدم تا جوابي بدهم، ديدم كه با دست ديگرش پي عصايش مي گردد تا به خاطر اين گناه نابخشودني تنبيه شوم. زني سالخورده با رختي خوشرنگ و تميز و موهاي شانه شده كه كمي از زير چادرش بيرون زده بود. از همه جا قصه كرد،‌ از اين كه من طفلي بودم كه رفتم و حالا "نام خدا" مردي شده برگشتم. از اين كه چطور او براي پدركلانم "فاتحه گيري" كرد و به گفته خودش دسترخواني عريض و طويل پهن كرد تا "پيش كس كم نيايد".

"عمه وزيرو" يك اشراف زاده باسواد زميندار بود. از وقتي شوهرش فوت كرده بود،‌ خودش با دهقان ها سر و كله مي زد؛ پولدار بود و ديكتاتور. اما آنچه مرا به حيرت كشاند،‌ سبك سخن گفتنش بود. از هر ده جمله حداقل 7 تاي آن مثل بود. ضرب المثل هايي كه هرگز نشنيده بودم. مثلا وقتي مغرورانه از شانه دادن به مشكلات قصه مي كرد، مي گفت: "اسپ كه از اسپ پس ماند، لايق گوش و گردن است"... و چيزهاي ديگري كه قصد داشتم روزي پيشش بنشينم و يك به يك آنها را بنويسم تا در هياهوي طالبان و ناتو،‌ مدرنيته و رسوايي نابود نشوند...

مادر گفت، عمه وزيرو همين جمعه پيش در اوج تنهايي درگذشت... (با تمام مثل ها و قصه هايش)...

+ عاصف حسینی
2012/9/3
...شهری در من اتفاق افتاده است
با برج های بلند و پنجره هایی تنگ
کارگران جنوب اروپا هر روز
استخوان می تراشند، خانه می سازند
بتون می شود حفره قلبم
سنگینی قدمت را حس می کنم ای...

... ای شهر در حال گسترش در من...

+ عاصف حسینی