17 اپریل
باران نمی بارید اما
چشمم بارانی سرخی را می گشت در شلوغ شهر
که آتشی گداخته بود در خیابان!
عصر
دیدمت با سایه ای که کنارت راه می رفت
بارانی سفیدت
آب سردی بود روی همه پرسه هایم
در شهرت
که ورق می خورد در باران
که ورق می خورد در اندوه
شهربانو!
نه با درخت کاج تحویل می شوند
نه با سمنک
میان دیروز و امروز
گیر کرده ام
حالا
فردا هم اضافه شده ...