سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2011/7/25

....

نه رنگ های آخر سال

نه صبحانه يي در ارتفاعات سویس

نه برگی که عصر از پیشانی درخت می آویزد جلوی دانشکده

  ... هیچ کس نبض من را نمي فهمد

به من

به آفتاب قسم

که زمان، دیوانگی منحصر به فرد خداست

 

موج رادیو را می پیچم دور دستم

و چاقو را فرو می دهم در حلقوم

تلخی مشروب بدل از گلویم پایین نمی رود

ای مستی ناگزیر

رنگدانه های آفتابگردان را از کدام دوکان باید خرید

که خونم سیاه شده

و چشم هایم گاو میش های گرسنه یی در مزرعه یرقان

 

بر خود می پیچم

چون همین شعر که بر من

به رفتار کلمات گنگ عهد عتیق

شلوغی خیابان ها را می ریزم در آکواریوم

و گلویم منفجر می شود

 

اي منظومه ی ناپدید سیاره ی دور

ابرها را کنار بزن

من دستم تا آرنج در گلوی اقیانوس فرو رفته است ....

+ عاصف حسینی