سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2014/1/11
جنگ مقدس (طرح)
برای خدا جنگیدیم

اما باد

        آسیاب همسایه را چرخاند

یا باد نافرمانی می کند

یا خدا حواسش نیست!

+ عاصف حسینی
2014/1/4
معتقدم ...
جن زده ام

کدام واژه را ریختی در جامم؟

که به این سادگی ایمان آوردم


معتقدم

کنج نگاهت می رسد به قبله

جانمازم را دقیقا در همین جهت پهن می کنم

 

معتقدم

هیچ اتفاقی اتفاقی نیست

نه نبضی که مدام شایعه می پراکند عطرت را

نه پیراهنی که لانه کبوترهای تنبل است

نه زبری انگشتانم

بین تار و پود قالی قشقایی

 

پشت چارخانه پیراهنت گنجشک

پشت سپیدی پیراهنم

دریاچه احمر

با نهنگی خسته

و ملبانانی که شاهنامه را

با ترتیل عربی می خوانند

 

قالیچه چهل تکه ای شده ام

که راه ابریشم را گیج می کند

 

نه لبخند دختری در تراموا

نه نگاه عمیق نوزادی در کالسکه

نه ویزایی که به تاخیر افتاد

 

هیچ اتفاقی اتفاقی نیست

جز من،

اتفاقی که بین این همه اتفاق گیر کرده است!...

 

4 جنوری 2014

+ عاصف حسینی
2013/12/27
"بیگانه" کامو و روزگار الکن یک شاعر
سارتر در مقدمه کتاب "بیگانه" به نقل از کامو می نویسد: "یک انسان بیشتر با چیزهایی که نمی گوید انسان است تا با چیزهایی که می گوید". او بر این اساس می گوید که قهرمان داستان "بیگانه" نمونه کاملی از این گونه سکوت مردانه است؛ نمونه کاملی است از آزادی کلمات...

سال ها پیش وقتی این کتاب را ورق زدم، این کلمات حس بدی را در من آفرید؛ حسی ناشناخته و چندش آور. باور نمی کردم، آدمی مثل "مرسو" قهرمان داستان آن قدر بی حس و سرد باشد که همه چیز را حتا پیوند عاطفی با مادرش را کتمان کند.

شاعرها حرافند؛ خوب بلدند اغراق آمیز کلمات را برای بیان یک احساس مهندسی کنند. دیروز اما فهمیدم که مدت هاست، "حرف زدن" و این مهندسی را فراموشی کرده ام؛ و شده ام "مرسو"! دیروز "حرف زدم" و دل یک انسان خوب را رنجاندم. مرد بیگانه کامو هم حرف زدن بلد نبود. گویا ارتباط روشنی بین بی عاطفگی و بی کلامی آدمی وجود دارد. و چه دردناک و فاجعه بار است اگر انسانی شاعر، یکباره بی کلام و "الکن" شود.

خانم فضل، دوستم می گوید "تراپی" کن؛ یعنی دست به درمان خودت بزن. می گوید مبادا کسی شوی که "تنهایی" را ترجیح می دهد. می گوید خارجی ها تنها زندگی می کنند، اما تنها نیستند. اما برای ما که خاستگاهمان اجتماعی کاملا متفاوت است، هر دو شکل تنهایی یکباره نمایان می شود؛ هم تنها زندگی می کنیم و هم تنهاییم. اما چرا؟

شاید دنیای شتابان و اقتصاد محور غرب چاره ای جز این تنهایی برای آدم نمی ماند. برای آن که روی آب بمانی، باید مدام دست و پا بزنی. باید مدام برای نجات یافتن تلاش کنی. آن وقت، انسان آهسته آهسته، بی آن که بداند و حس کند خود را به انزوا می کشاند. حرف زدن یادش می رود؛ نه این که بلد نباشد کلمات را کنار هم بچیند؛ بلکه از یاد می برد که چطور دست به مکاشفه درون خود بزند و غریب ترین احساس را که در گوشه یی سوسو می زند، تبدیل به کلمات شایسته کند.

خلاصه، همینجا از دوست خوبم که از کلمات بیهوده ام رنجیده خاطر شد، عذرخواهی می کنم و به قول خانم فضل، پی درمان این سرگشتگی می گردم...تا باشد رستگار شوم!

+ عاصف حسینی