سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2013/5/8
به مناسبت عبور از سی و دو سالگی

نفس تا می کشم، قانون حالم می خورد برهم

چو ساز خامشی، با هیچ آهنگی نمی سازم

سی و دو سالگی هم شتابان گذشت. همین چند روز پیش پا ماندم به سی و سه سالگی. گاهی ناباورانه به یاد می آورم که وقتی خانه پدری را ترک کردم 22 ساله بودم و حالا یازده سال از آن روز گذشته است. یازده سالی که با اتفاقات زیادی همراه بود؛ گاهی جنگیدم، گاهی تن به موج دادم. گاهی غوغا سردادم؛ گاهی خامشانه به گوشه ای خزیدم و با هیچ آهنگی نساختم.

"از زندگی چه می خواهیم؟" این اساسی ترین پرسشی است که گویا هر آدمی پس از عبور از دهه دوم زندگی مدام با آن روبرو می شود. پرسشی که ما را وا می دارد تا تک تک روزهای گذشته را ورق بزنیم؛ خوب و بدها را بیرون بکشیم؛ خاطرات تلخ و شیرین را ترازو کنیم و بعد همه را مثل یک "فرمول ریاضی" کنار هم بچینیم تا به نتیجه برسیم. اما کدام نتیجه؟ چرا فرمول ریاضی؟

باری نوشته بودم "سخت ترین کار جهان ارزیابی یک احساس است". اما دهه سی سالگی برای من مجال تازه ای است که در آن مجبورم محافظه کارانه دست به ترازو ببرم و ذره های احساس را وزن کنم. کار دشوار و گاه بعید است؛ اما جبری است که دنیای مدرن، روابط انسان ها، تراکم گذشته و طرد ایده آلیسم برای من ساخته است. دیگر نمی شود مانند جوان هجده ساله برای نوشتن یک نامه عاشقانه شبانه و روز صرف کرد؛ و یا برای دیدن دلبری هزاران کیلومتر طی طریق نمود.

دنیای مدرن، مجال را می گیرد. مجال عاشق شدن و عاشق ماندن را می گیرد. اصلا عشق مفهومی گنگ و گاه خنده آور می شود. همین است که در فیسبوک بخش "وضعیت مدنی"، انواع مختلف رابطه این گونه تعریف شده اند: "مجرد، در رابطه، نامزاد، متاهل، بغرنج (!)، رابطه باز، بیوه، مطلقه، شراکت مدنی (ازدواج همجنسگرایان)، شراکت خانگی (؟!)"... این فهرست در واقعیت روابط انسان های مدرن بسی طولانی تر است. با این همه، اما فیسبوک هرگز در فهرستش چیزی به نام "عاشق" ننوشته است!!

"از زندگی چه می خواهیم" البته همان پرسشی که در کودکی نیز با آن سر و کار داریم. آن روزگار، کودکانه برای جستجوی پاسخ خیالبافی می کنیم؛ یکی می خواهد دکتر شود، یکی مهندس. اما تفاوت اساسی آن خیالبافی و محاسبات دهه 30 سالگی این است، که اکنون را مجال خیالبافی نیست و دنیا عریان و بیرحم روبرویت ایستاده است تا تصمیم بگیری. مدام ساعتش را نگاه می کند و به تو اولتیماتوم می دهد.

خلاصه این که در 33 سالگی فقط این را می دانم که "بیش از هر زمانی نیاز به آرامش دارم". یک ماه، یک هفته و حتا شاید یک روز! ... یک خلسه عمیق ...

سی و دو سالگی با چند حادثه تلخ، ملتهب گذشت. یکی این که برادر خردسالم با سرخوردگی تمام از مهاجرت نه، از سرزمینی که در آن زاده شد، به سوی آرمانشهر غرب حرکت کرد. در ترکیه گرسنه در پارک می خوابید و هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آمد. بعدها در استانبول وطنداران پدرش، "افغان ها" او را به بردگی گرفتند و بیگاری کشیدند. به هزار مشقت توانستیم پس از چهار ماه او را به کابل و بعد به خانه بازگردانیم.

همزمان، حادثه دوم روی چهره ام تاول زد. ناخواسته به بازی ناجوانمردانه ای کشیده شدم که ناچار تن به هزینه گزاف دادم. دوستان وطنی غرب نشین که گویا پی به وضعیت شکننده من برده بودند، از اعتبار و اعتماد من سوء استفاده کردند. آنانی که می دانستند خرج زندگی و ویزای اقامتم به آنها وابسته است، و من دانشجوی یک لاقبا که زبان آلمانی را هم نابلدم، فکر می کردند مهره خوبی در بازی آنها خواهم بود؛ اما دریغ که بی تجربه بودند. آنها باید پیش از آن، شرح احوالم را از دیگران می پرسیدند! من در بدترین شرایط "پاک" زیسته ام. هرگز دستم را برای طمع پیش کسی دراز نکرده ام. و حتا در بی قانون ترین سرزمین جهان قانونمند زیسته ام... و به خاطر همین سرسختی "غیر قابل معامله" از چندین کار اخراج شدم یا استعفا دادم!

به هر حال، مهاجم نبودم؛ اما وقتی مورد حمله قرار گرفتم و تهدید شدم، آستین بالا زدم تا یک تنه از خودم و حیثیتم دفاع کنم. و البته که پس از هشت ماه سرانجام موفق شدم از جنجال به سلامت برآیم؛ با تجربه ای اما بس گرانبها و بی اعتمادی عمیقی که تمام وجودم را فرا گرفته است!

آخرین روزهای 32 سالگی اما با مرگ بهترین دوستم، رفیق نازنینم، هنرمند جوان "سید همایون فخری هنر" همراه شد. همایون شوخ طبع و جوانمرد بود. سال های کابل با او قابل تحمل می شد. خوب می خواند و خوب می نواخت. چندین قطعه دکلمه را با هم ضبط کردیم و او برای تک تک آن ها آهنگ ساخت. آخرین بار گفت که نسخه جدیدی را آماده کرده است که قرار بود پس از چاپ کتابم، نشر کنیم. در شش سال گذشته، قیس دهزاد، شفیق، عمر، رضا بروسان و همسرش، کبرا احمدی، سلطان منادی، حسن خاوری و همایون هنر دوستانی بودند که زندگی ناجوانمردانه دوستی شان را از من دریغ کرد. مرگ با زنده ها سخن می گوید. مرگ به زنده ها می گوید که چطور زندگی کنند و از کدام دریچه به جهان بنگرند. مرگ یک دوست، یک خوب سرعت زندگی زنده ها را کم می کند و آن را پالایش می دهد. مرگ با تمام بدی هایش، همین خوبی را دارد!

با تمام این اتفاقات، در 32 سالگی توانستم آخرین مجموعه شعرم را با عنوان "چهار سیاره در اتاقم" منتشر کنم و وبسایت رسمی خودم را به روی شبکه بفرستم. علاوه بر این ها، سه مقاله علمی را درباره "نقش قبیله در دولت سازی"، "جوانان؛ بین سنت و مدرنتیه" و "اجتماعات مهاجر و پدیده فرار مغزها" در نشریه معتبر "آموزش سیاسی" آلمان منتشر کنم.

... و اما شعر ....

 

33 تکرار دردناک دو کلمه تنها نیست

نوسان در برزخی است

با شعله های نارنجی و گل های کبود بر شانه

برزخی که مدام سرفه می کند

...

قلبم به وقت کجای جهان می زند

که این قدر آشفته است

 

این ترانه ها

هیچ پرنده ای را به خانه بر نمی گردانند

با این عاشقانه ها نمی شود 

نان خرید

این کلمات فقط

خیابان های سرگردان طولانی را

کوتاه تر می کنند....

 

33

نوسان چراغی بر تاق بیمارستان

که کلمات مریض

بر تخت افتاده اند و به سخنی نفس می کشند

 

17 اردیبهشت 1392 – کلن - آلمان

+ عاصف حسینی
2013/5/4
چند حادثه کوتاه تقدیم به میم الف

-1-

ليوان مي افتد، مي شكند
من خواب تو را مي بينم
مادر خواب مرا
...
دردها چه زود به هم تزريق مي شوند

از اين فاصله هاي دور ..

 

-2-

پانزده سال شعر
سی سال آوارگی
یک عمر دلتنگی

برای "تویی" که هرگز وجود نداشت!!

 

-3-

با بوسه هايم نشاني ماندم
بر تنت
تا مسير برگشت را گم نكنم
...
اما برگشتي در کار نبود
اي جزيره گل هاي بنفش!

 

-4-

طناز و بی حاشیه
قدم می مانی
بر متن سنگین این کتاب مقدس
که حالا
شهر ویرانی است با کلماتی بنفش!

 

-5-

یک لنگه کفش کافی است
برای این زندگی
که همیشه یک جایش می لنگد!

 

-6-

چقدر يك خاطره بايد داغ باشد
كه هنوز روي گونه ام
تاول مي زند....

 

+ عاصف حسینی
2013/4/23
یادداشت استاد خلیلی پیرامون "چهار سیاره در اتاقم"

عزیزم عاصف

اشعارت را روزی به دست آوردم که آسمان شهر کهن مادرید به چرخ نیلی بهاران کابل و ارغوان زاران شمالی شباهت داشت. چنان آبی مینمود که گفتی بحری را از آسمان بر سرم آویخته باشند. لاله های جگرگون دانه دانه اش، دلم را نرمک نرمک، به لاله زاران بلخ، پروان، فاریاب، بامیان، سمنگان و بدخشان میبرد. از آفتابش مپرس که قندهار و هرات ننگرهار، لغمان و نورستان را بیاد میداد. داروی ِ چشم را استفاده کردم تا گاه خواندن اشعارت، چره های* نازک شوخ بی حیای هدیه ی القاعده و طالبان، بیشترم آزار ندهد. دو ساعت گرفت تا مجموعه ی "چهار سیاره" ترا خواندم. با آنکه خود از کهن فکرانم و ازنسل عاشقان اشعار کهنه سرایان، سروده های به شیوه ی جدیدت در دلم چنگ زد و از خیالهای زیبای شاعرانه ات خوشم آمد. به خصوص در آنجا که گفته یی: "برای دانستن دنیا، آغوشت را باز کن". درصفحه ایکه به ملتی، نسلی یا ملیونهایی که درین بهار امیدوارنه به مکتب ها میروند، سرودیی: "زمان در نبض تست". در گوشه یی که به کسی خطاب کرده یی: "حدیث صادقی، نی زبان زمین و نی آیت آسمان، روایتش تواند". در بندی که از بنده یی آرزو نموده یی: "دعایم مکن، فقط دل برگی را درین روزهای سرد پاییزی ملرزان". در برگی به مشکین گیسویی نیاز کرده یی که: "بیا گیسو بریزان، صید کن ماهی کوچک را". در پارچه ایکه دنیا را نوازشکی داده یی: "دنیا دو عدد سیب و ، دو تا شاخه ی دور // دنیا دو بغل بوسه ، و یک شاخه انار". برای این بیت تو که هم درد است و هم امید، دلم سوخت: "مردی که کفن کفن زمستان دارد // در حنجره اش، پرنده یی جان دارد".

کتابت را در حالی تمام کردم که هنوز آسمان خدا نیلگون بود، مهر ِ تابان در بام ِ فلک می درخشید، مرغگان بهاری این سو و آنسو میپریدند و اما مرغابی که یک روز پیش، چوچه هایش را بدنیا آورده بود، در گوشه یی، سر در میان دو بالش کرده و از بهار لذت نمی برد. عاصف عزیز میدانی چرا؟ باور کن. شب پیشتر گربه گرسنه حریص بی انصافی چوچه هایش را به خون تر و سرهای زیبای شانرا از تن های کوچک شان بدر کرده بود. بیاد آشیان خود افتادم و آن به خون خفتن ها، دردها، فریادها و ناله ها. مجالی نماند. اشک ها، درد چره های چشمم را بیشتر و قوت خواندن را کمتر نموده و ناگهان این بیت که نمیدانم از کیست بیادم آمد: "به فصل گل، ستم باغبان نگر، که برید // همان درخت که بر شاخش آشیانه ی ماست". آواز همسرم که در شمال افغانستان، دختران زیبای مکتب را جاهلان خدا نشناس مزدور مسموم کرده اند، مانع خواندن بیشتر گردید. نگاهی به آن مرغابی مظلوم کردم و گفتم: نا امید مباش. باز آید بهار زیبایت.

با محبت . مسعود خلیلی . مادرید . اسپانیه . اول ثور 1392

 *چره: ترکش

یادداشت: استاد مسعود خلیلی سفیر کبیر افغانستان در اسپانیا و فرزند شاعر شهیر خلیل الله خلیلی است.

www.asefhossaini.com

+ عاصف حسینی