سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2013/8/15
مسافران اتوبوس نشسته اند و شادمانی می کنند. یکی عینک آفتابی زده و کتاب می خواند؛ یکی هم موسیقی گوش می کند. چند نفر هم وسط اتوبوس بساط قلیان چاق کرده اند و ورق بازی می کنند. دو سه نفر هم در گوشه ای ماجرای عاشقانه فلانی و فلانی را با هیجان غیبت می کنند. یکی هم عکس های دوربینش را مرور، و بعد برخی ها را از صفحه روزگار پاک می کند.

یک نفر اما، از پنجره اتوبوس می بیند که با چه سرعتی درخت ها و کشتزارهای گندم می گذرند؛ فهم و درک این "گذر" چشم هایش را گرد کرده است. با ترس قلم کاغذ بر می دارد و شرح آمدن، سوار شدن و رفتن را می نویسد... و چقدر فیلسوفانه می نویسد!

یکی دیگر، که او هم گویا از پنجره بیرون را دید می زد، با چشم های از حدقه برآمده به جای آن که قلم کاغذ بردارد، خودش را از پنجره بیرون انداخت. میان همهمه کسانی که سرخوش خود بودند. او شاید از ایستگاه آخر می ترسید. ایستگاهی که شاید اصلا وجود نداشت؛ یا داشت... اما به هرحال، او هم فیلسوفی بود که قلب کوچکی برای "ترس فلسفی" داشت.

... و این "زندگی" بود ... 

+ عاصف حسینی