یک نفر اما، از پنجره اتوبوس می بیند که با چه سرعتی درخت ها و کشتزارهای گندم می گذرند؛ فهم و درک این "گذر" چشم هایش را گرد کرده است. با ترس قلم کاغذ بر می دارد و شرح آمدن، سوار شدن و رفتن را می نویسد... و چقدر فیلسوفانه می نویسد!
یکی دیگر، که او هم گویا از پنجره بیرون را دید می زد، با چشم های از حدقه برآمده به جای آن که قلم کاغذ بردارد، خودش را از پنجره بیرون انداخت. میان همهمه کسانی که سرخوش خود بودند. او شاید از ایستگاه آخر می ترسید. ایستگاهی که شاید اصلا وجود نداشت؛ یا داشت... اما به هرحال، او هم فیلسوفی بود که قلب کوچکی برای "ترس فلسفی" داشت.
... و این "زندگی" بود ...