با چشمانی نافذ
و خنده ای عجیب
در چند سالگی ام ظهور کرده بودی
که هزار سال است
ایستاده ام تناور و سرافراز
با پرندگانی که هر آن
آیه ای می ارند از چشمانت
کلمه ای لبخندت
و من هر بار
کتابی تازه و آیینی تازه می سازم
و مردمان شهر را گمراه می کنم
در چند سالگی ام ظهور کردی
25 سپتمبر
به یاد ش. الف.
شدید، کوتاه و فشرده
به یادم می آیی
شدید، کوتاه و فشرده
چون ستاره دنباله داری که
رفته است
اما هنوز
از مدارم می گذرد
دریغ!
ما زمینی ها
عمیق تر از آن ریشته دوانده ایم
که گنجشک ها بتوانند
خیالمان را آشفته کنند
فرضیه ها را باطل کن
و بگذر از مدار من
که با اشکی بر چشم و لبخندی بر لب
هنوز بلدم
با خاطراتی مدارا کنم
که شدید، کوتاه و فشرده
پرت می کند مرا از منظومه ام عصرها ...
27 آگست 2016
زادروزت را خجسته نمی گوید
گناه کابوسی است
که معشوقت را
در آغوش کسی نقاشی می کند که...
گناه درختان بیگناه
و روبان هایی رنگارنگ
که "عشق" و "کار" را بیهوده یکی کردند
روز اول ماه می
در بیابانی که عاطفه را
حتا
اندازه می گیرند
خط می کشند و
قیچی می زنند
تا برای تن دیگری بدوزند!
اینجا
همه سال هایمان یک روز کم دارند
همان روزی که خوشی را
ته جیب مان گم کردیم ...
17 اپریل
باران نمی بارید اما
چشمم بارانی سرخی را می گشت در شلوغ شهر
که آتشی گداخته بود در خیابان!
عصر
دیدمت با سایه ای که کنارت راه می رفت
بارانی سفیدت
آب سردی بود روی همه پرسه هایم
در شهرت
که ورق می خورد در باران
که ورق می خورد در اندوه
شهربانو!
نه با درخت کاج تحویل می شوند
نه با سمنک
میان دیروز و امروز
گیر کرده ام
حالا
فردا هم اضافه شده ...
عاصف حسینی – 20 فبروری