سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2017/5/6
روی سینه ام مدام خون می چکید
چشمانم را که می بستم.
خواب چکاوک بود که می چکید
خوابش را کشته بودند نامرادها
من کاری از دستم نمی آمد
فقط
سینه ام را پهن کردم
تا آرام رویایش را به خاک بسپارد
....
مردها
زن ها
مردها
زن ها
در خیابان به رفتار شاعری می خندیدند با تعجب
که به دست غذا می خورد
و روی شانه اش جغدی لانه کرده بود
.
..........................................
نوت: یک تجربه سورئال صبحگاهی
5 می
#عاصف_حسینی

+ عاصف حسینی
2016/9/25

با چشمانی نافذ

و خنده ای عجیب

در چند سالگی ام ظهور کرده بودی 

که هزار سال است

ایستاده ام تناور و سرافراز

با پرندگانی که هر آن

آیه ای می ارند از چشمانت 

کلمه ای لبخندت

و من هر بار

کتابی تازه و آیینی تازه می سازم

و مردمان شهر را گمراه می کنم

در چند سالگی ام ظهور کردی

 

25 سپتمبر

+ عاصف حسینی
2016/8/27

به یاد ش. الف.

 

شدید، کوتاه و فشرده

به یادم می آیی

شدید، کوتاه و فشرده

چون ستاره دنباله داری که

                              رفته است

اما هنوز

از مدارم می گذرد

 

دریغ!

ما زمینی ها

عمیق تر از آن ریشته دوانده ایم

که گنجشک ها بتوانند

خیالمان را آشفته کنند

 

فرضیه ها را باطل کن

و بگذر از مدار من

که با اشکی بر چشم و لبخندی بر لب

هنوز بلدم

با خاطراتی مدارا کنم

که شدید، کوتاه و فشرده

پرت می کند مرا از منظومه ام عصرها ...

 

27 آگست 2016

+ عاصف حسینی
2016/5/13
گناه سال کبیسه نیست که کسی

زادروزت را خجسته نمی گوید

گناه کابوسی است

که معشوقت را

در آغوش کسی نقاشی می کند که...

 

گناه درختان بیگناه

و روبان هایی رنگارنگ

که "عشق" و "کار" را بیهوده یکی کردند

                                روز اول ماه می

در بیابانی که عاطفه را

                         حتا

                            اندازه می گیرند

خط می کشند و

قیچی می زنند

تا برای تن دیگری بدوزند!

 

اینجا

همه سال هایمان یک روز کم دارند

همان روزی که خوشی را

ته جیب مان گم کردیم ...

 

+ عاصف حسینی
2016/4/17
رنگ داده بودی به این مرد خاکستری
که فقط سیگار می کشد
کنار گلدان ها
و خاکسترش را روی قالی ترکمن می پاشد
راستی
شب، آسمان، آتش و بامیان
یادت هست....
رنگ آدم می پرد وقتی
روبروی آینه 
عکس سیاه و سفیدی را می بیند
که چشمانش را زاغ خورده است
چشم بادامی ها 
تلخند
مثل من
من به آبی معتاد بودم و تو
به قهوه ای که خواب را از چشم ماهی ها هم
می پراند
رنگ پاشیدی روی سنگفرش خیابانی 
که سایه ام را آن روز عصر
آن قدر کش داد
که من رفتم و او نمی توانست از تو دل بکند...

 

17 اپریل

+ عاصف حسینی
2016/3/27

باران نمی بارید اما

چشمم بارانی سرخی را می گشت در شلوغ شهر

که آتشی گداخته بود در خیابان!

عصر

دیدمت با سایه ای که کنارت راه می رفت

بارانی سفیدت

آب سردی بود روی همه پرسه هایم

                                             در شهرت

                                             که ورق می خورد در باران

                                             که ورق می خورد در اندوه

شهربانو!

+ عاصف حسینی
2016/3/20
این سال ها

نه با درخت کاج تحویل می شوند

                                       نه با سمنک

میان دیروز و امروز

گیر کرده ام

                 حالا

                          فردا هم اضافه شده ...

+ عاصف حسینی
2016/2/21
واژگان آواره
اگر هر آواره با خود شعری بیاورد
چه خواهد شد؟
آیا اروپا دیوان بیدلی نخواهد بود
با کلماتی گیج و عمیق
با حرف هایی از تاک های دمشق و بلخ
مدیترانه چطور دلش آمد
تو را با شعرهایت غرق کند
دریا چگونه توانست
این همه شعر را بنوشد و مست نشود
...
گلویت اینجا می خشکد
نه آب معدنی پاستوریزه!
نه شراب زیرخانه تاک های آلپ
هیچ چیز گلویت را تازه نخواهد کرد
چطور دلت آمد
کلماتت را اینجا دفن کنی
این جا قبر شاعران قبله ندارد
اینجا ما فقط در مکالمه یک حرف ساده گیر کرده ایم
سال هاست
گیر کرده ایم
کودک شاعر من!

عاصف حسینی – 20 فبروری

+ عاصف حسینی