سطل آشغال
پسمانده های عاطفی انسان مدرن
2017/5/6
روی سینه ام مدام خون می چکید
چشمانم را که می بستم.
خواب چکاوک بود که می چکید
خوابش را کشته بودند نامرادها
من کاری از دستم نمی آمد
فقط
سینه ام را پهن کردم
تا آرام رویایش را به خاک بسپارد
....
مردها
زن ها
مردها
زن ها
در خیابان به رفتار شاعری می خندیدند با تعجب
که به دست غذا می خورد
و روی شانه اش جغدی لانه کرده بود
.
..........................................
نوت: یک تجربه سورئال صبحگاهی
5 می
#عاصف_حسینی

+ عاصف حسینی