پیش از همه این که به زودی یادداشتی در پاسخ و شرح نوشته ی پیشین خواهم نوشت. همینجا از دوستانی که نوشته ام را خواندند و صادقانه نظر دادند، تشکر می کنم.
... اما بعد...1- پارسال، همین روزها با ترس و دلهره، کلمات را کنار هم می چیدم تا دیروز و فردایم را خط کشی کنم. دیروز آن روزهایم تلخ بود آنچنانی که به خود گفته بودم که آدمی وقتی می میرد، آرزو می کند که ای کاش باری زنده می شد و زندگی تازه اش را با تجربه های زندگی پیشین، سالم پیش می برد. همان بود که گفتم، عاصف تو گویا در سی سالگی می میری، و فردایش زنده می شوی...
2- این روزها، دوباره به گذشته ها نگاه انداختم تا شاید "من" دوستداشتنی روزگار جوانی را باز یابم. همویی را که یک روز کارگر قالین بافی بود و روز دیگر در پارلمان آلمان سخنرانی می کرد. همویی که مذهب را خورد، نوشید و زندگی کرد؛ اما روزگاری دیگر عصیان کرد... همویی که معلم خود بود؛ بخیل نمی شد، رقیب کسی نبود، و خاموش و ساکت زندگی می کرد.
3- پارسال اول می 2010 سی ساله شدم. ترس عبور از سی سالگی بود، پس از آن دیگر چیزی برای ترسیدن نبود! از آن روز تاکنون این کارها را کرده ام:# توانستم سرانجام پایان نامه ی ماستری م را در "بومی سازی سیاستگذاری در توسعه ی روستایی افغانستان" – با یاری عزیزی فراموش ناشدنی – بنویسم.
# پس از آن برای اولین بار رسما چند روزی در شفاخانه بودم و اولین بار بیهوشی مطلق را تجربه کردم؛ که سبب شد فلسفه ی شخصی من از هستی اندکی تغییر کند. تمام آن روزها را سپاسگذار یک دختر مسیحی هستم که بی هیچ چشمداشتی هر روز عیادت می کرد تا غربت مضاعف شفاخانه، ویران ترم نکند.
# اندکی پس از پایان تحصیل، کاری در برلین به من پیشنهاد شد. کار در برلین با آلمانی ها جالب بود. کاری برای افغانستان. تمام تلاشم را کردم که بهترین و سالم ترین سیستم برای آن موسسه شکل بگیرد؛ اما گویا پیشفرض ها و ویروس های کشنده ی اوغانی تا برلین هم آمده بود.
# در پاییز سال گذشته، به عنوان اولین فارغ التحصیلان افغانستانی (من و دوستم) سند ماستری سیاستگذاری دانشگاه ارفورت را دریافت کردم.
# مدتی می شود که همکار رادیو صدای آلمان هستم. کار با سیستم آلمانی، اما بین افغان ها نیز جالب است. تجربه یی که به ندرت پیش می آید و پر از آموزه های اخلاقی، مدیریتی و کشف های بکر می باشد.
4- می خواستم اما نشد:
# می خواستم یکی از اخیرترین کتاب های "اخلاق" را برای دانشکده فلسفه کابل – به رسم هدیه – ترجمه کنم؛ که نشد.
# می خواستم زندگی تازه ام را شروع کنم، که نشد.
# می خواستم رمان قدیمی ام را که در کابل نوشتم، نهایی بسازم و ترجمه کنم، اما نشد.
# باید سومین مجموعه ی شعرم را به چاپ می رساندم، که مدت هاست برای بازخوانی به چند دوست سپرده ام.
# می خواستم کمکی برای خانواده ام باشم، که نشد. می خواستم بروم آنها را ببینم که سفر برای مدت نامعلومی به تعویق افتاد.
# .....و سرانجام این که "می خواستم فراموش کار" شوم، که نشد.....
5- در سال های گذشته تاوان چیزهایی را پرداختم که هیچ حقم نبود. وارد بازی هایی شده بودم که از قاعده ی بازی و بازیکنانش خبر نبودم. اما در همه چیز دو نکته همیشه پایه های رفتارم را می ساخت؛ اولی رفتار من با دیگران بی آلایش و مستقیم، و بدون هیچ فریبکاری، دروغ و توطئه بوده است. دومی، بعدها دانستم که قدرت ضعیفی در بخشش دیگران دارم، دیگرانی که دانسته یا عمدا دست به خیانت در رفاقت با من می زنند.
من بسیار دیر قانون روابط اجتماعی را درک کردم و دانستم که با دیگران چگونه باید رفتار کرد. اما هنوز اخلاقم بر ایده آل و رفتارم بر حرمت استوار است.
6- سرانجام از سی سالگی گذشتم؛ با تمام خوب و بدها، دوستی ها و دوست داشتن ها، سیاست و جنجال، و سرانجام آرزوهایی که برای خودم نبودند. امسال نیز هیچ آرزویی ندارم؛ و تمام تلاشم فقط دستیابی به "فراموشی" بزرگ است. چیزی که بتواند من را از گذشته و حتا روزگار اکنونم جدا کند، تا بتوانم با سبکبالی پرواز کنم و اندکی آنچه را که "زیستن" و "هستی" می گویند، درک کنم.
7- با همه ی نداشته هایم، هنوز چیزی است که می توانم به آن افتخار کنم، و سرافراز و سرشار باشم: "اویی را که من عاشقش بودم، آنقدر دوست داشته ام که مطمئنا پس از من هیچ کس دیگری او را به آن پیمانه دوست نخواهد داشت."
عاصف حسینی
8 اردیبهشت 1390- بن